سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۱

زندگی در پيش رو

زندگی در پيش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان/بازتاب نگار

زندگی در پيش رو از زبان کودکی به نام محمد بيان می شود، کودکی سر راهی و حاصل از يک ارتباط نامشروع. محمد همراه با چندين کودک سر راهی ديگر پيش زنی يهودی به نام رزا در طبقه 6 يک ساختمان زندگی می کند. رزا زنی 65 ساله و 95 کيليويی است که شغلش نگهداری از بچه هايی است که از طريق تن فروشی مادرشان بوجود آمده اند و در آمدی ماهيانه ناچيزی نيز از طرف مادران دريافت می کند. در آمدی که گاهی حتی پرداخت هم نمی شود اما رزا همانند يک شير ماده که از بچه هايش دفاع می کند از اين کودکان مراقبت می کند.
کودک داستان ما، محمد مسلمان زاده ای است در جستجوی عشق مادر و يافتن پدر خود که پيش اين زن يهودی زندگی می کند، زنی که کابوس اردوگاه آشويتس او را رها نمی کند.
رزا روزی ساعت 6 صبح توسط پليس دستگير و به آشويتس مخفوف فرستاده می شود و از آن زمان به بعد که از اين اردوگاه نجات يافته است نمی تواند از شوک حاصل از آن صبح نحس خارج شود و همين کابوس گاهی دليلی برای تفريح و سرگرمی ديگر بچه هايی است که رزا از آنها نگهداری می کند بچه ها صبح های زود زنگ خانه را به صدا در می آورند و رزا فکر می کند که دوباره نازی ها به دنبال او آمده اند تا کاره نیمه تمام خود را تمام کنند. رزا نمونه کامل از يک زن فداکار و دلسوز است . او با جعل اسناد برای بچه ها سعی می کند به آنان هويت ساختگی بدهد تا علاوه بر دستگير نشدن آنها توسط سازمان حمايت از کودکان بلکه کمی زندگی را برای اين بچه های حاصل از يک هوس زودگذر راحت تر کند در جايی از کتاب راوی اينگونه بخشی از شخصيت رزا را برای ما ترسيم می کند "رزا خانم می گفت حيوانات بهتر از ما هستند چون قانون طبيعت را اجرا می کنند، مخصوصا شيرهای ماده. او برای شيرهای ماده احترام زيادی قائل بود. وقتی به رخت خواب می رفتم و هنوزم خوابم نبرده بود، گاهی وانمود می کردم که زنگ زده اند و بعد در را باز می کردم و پشت در ماده شيری بود که آمده بود تا از بچه هايش دفاع کند.رزا خانم می گفت که ماده شيرها در اين کار شهرت دارند و تا سر حد جان می جنگند وعقب نشينی نمی کنند، اين قانون جنگل است و اگر مادي شيری برای دفاع از بچه هايش نمی جنگيد، ديگر هيچ کس بهش اعتماد نمی کرد. من تقريبا هر شب ماده شيرم را می آوردم. می آمد تو، روی تخت خواب می پريد و صورتمان را می ليسيد، چون بقيه هم دلشان می خواست و چون من بزرگ تر از همه بودم، بايد ازشان مراقبت می کردم. فقط اسم شير بد در رفته است، چون آن ها هم مثل همه غذا می خورند، و وقتی به بقيه خبر ميدادم که ماده شيرم ميخواهد بيايد توی اتاق، شلوغ و پلوغ می شد، حتی بنانيا هم، که خدا می داند اخلاق خوشش زبانزد همه است، دادش در می آيد. بنانيا را يک فاميل فرانسوی که جای کافی داشتند به فرزندی قبول کردند. خيلی دوستش می داشتم، يک روز می روم سراغش. بالاخره رزا خانم فهميد که وقتی می خوابد، يک ماده شير به اتاقش می آورم. او می دانست که اين کار من حقيقت ندارد و اين ها فقط خيالات من درباره ی قوانين طبيعت است، ولی عصابش خيلی درب و داغون بود و فکر اين که در آپارتمان او حيوانات وحشی وجود دارند، شب هايش را پر از وحشت کرده بود و فرياد کنان از خواب می پريد. اين قضيه برای من يک خيال بود و برای او يک کابوس. هميشه می گفت که کابوس همان رويا است که در پيری به کابوس مبدل می شود. هر کداممان ماده شير را يک جور می ديديم. چه می شد کرد."
البته تنها همدم و خانواده محمد, رزا اين پيرزن دوست داشتنی نيست او دوستی ديگر به نام هاميل که يک مسلمان است نيز دارد هامينی که به محمد قرآن و احکام دينش را می آموزد و محمد او را چنين وصف می کند "آقای هاميل هم که ويکتور هوگو را خوانده و از هر آدم هم سن و سال خودش بيش تر زندگی کرده، لبخندزنان برايم تشريح کرد که هيچ چيز سفيد سفيد يا سياه سياه نيست و سفيد گاهی همان سياه است که خودش را جور ديگری نشان می دهد و سياه هم گاهی سفيد است که سرش کلاه رفته. آقای هاميل مرد بزرگی است. اما روزگار نگذاشته است که بزرگ باشد."
مومو يا محمد کودکی است با نوعی ديد جالب نسبت به زندگی . او که فقط يک دهه از زندگيش می گذرد تفکرات جالبی دارد و به قول آقای هاميل بايد آنها را بيان کند. محمد در سطرهايی چنين مواد مخدر، زندگی و... را توصيف می کند." تف به هر چه هرويينی است. بچه هايی که هرويين می زنند به خوش بختی هميشگی عادت می کنند، کارشان تمام است، چون خوش بختيی وقتی حس می شود که کم بودش را حس کنيم. آن هايی که از اين چيزها به خودشان تزريق می کنند حتما در جست و جوی خوش بختی هستند و فقط احمق ترين احمق ها برای پيدا کردن آن، چنين راهی را انتخاب می کند. من هرگز گرتی نشدم. چند بار با دوستان ماری جوانا کشيدم آن هم برای اينکه باهاشن همراهی کرده باشم و به هر حال ده سالگی سنی است که آدم خيلی چيزها را از بزرگ ترها ياد می گيرد. اما من ميل چندانی به خوش حالی نداشتم. زندگی را ترجيح می دادم. اين جور خوش بختی آشغال است، آب زيره کاه است. بايد راه و رسم زندگی را بهش ياد داد. آبمان توی يک جوی نمی رود، و من کاری به کارش نميخواهم داشته باشم. هرگز هم سياست بازی نکرده ام چون به هر حال يکی هميشه استفاده اش را می برد، ولی برای خوش بختی هم بايد قانونی وضع کرد تا نتواند کلک بزند. من هر چه به کله ام می آيد می گويم و شايد هم اشتباه می کنم. اما هرگز برای این که خوش حال بشوم، نمی روم سوزن بزنم. گهش بگيرند. نمی خواهم در باره ی خوش بختی با شما حرف بزنم، چون تصميم ندارم دچار حمله ی عسبی شوم. اما آقای هاميل می گويد که من برای به زبان آوردن چيزهايی که نمی شود بيان کرد، استعداد فراوانی دارم. او می گويد بايد چيزی را که به دنبالش هستيم، در حرفهايی که نمی شود بيان کرد جست و جو کنيم و همان جا هم پيدايش می کنيم. بهترين راه برای فراهم آوردن گه(يکی از القاب هرويين)، کاری هست که لوماهوت می کرد، و آن اين است که آدم بگويد هرگز به خودش سوزن نزده، و آن وقت بچه ها بلافاصله يک تزريق مجانی به آدم می کنند، چون هيچ کس نميخواهد خودش را به تنهايی بدبخت ببيند. تعداد جوانک هايی که خواسته بودند اولين سوزنم را به من بزنند، غير قابل تصور است. برای اين به دنيا نيامده ام که به ديگران کمک کنم تا زندگی کنند. به قدر کافی اين کار را برای رزا خانم کرده ام دلم نمی خواهد خودم را توی خوش بختی پرت کنم، بلکه قبلا هر تلاشی که بتوانم می کنم تا از آن خلاص شوم."
زندگی نه چندان زيبا مومو و رزا در حالی ادامه می يابد که رزا با بيماری هايی گوناگونی گرفتار و منتظر مرگ است و مومو بايد پرستاری از او را انجام دهد در حاليکه رزا حاضر نيست او را به بيمارستان ببرند چون معتقد است که دکترها انسان ها را زجر می دهند و نمی گذارند آنها دست از اين دنيای کثيف بردارند. بنابراين مومو همراه با همسايه های ديگر به پرستاری از اين پيرزن يهود می پردازد. پيرزنی که تنها همدم و عشقش در زندگی همين موموی عرب زاده است مومويی که رزا سنش را چهار سال کمتر بيان کرده و به او گفته که ده سال دارد درحاليکه او 14 ساله است.
زندگی در پيش رو روايتی دردناک از زندگانی انسان هايی است که دوست دارند همانند فيلم زندگی خود را به عقب برگردانند تا شايد وضع خود را بهتر کنند يا به کل خود را سقط کنند. داستانی که در مورد بچه عربی است که تنها همدمش در زندگی پيرزنی يهودی است که روزگاری او نيز تن فروشی ميکرده. رزا زنی است که سختی های بسياری را در زندگی خود پشت سر گذاشته و در زمان حال سعی دارد با بزرگ کردن بچهای فاحشه گان کمی آسايش بدست آورد. رزا زنی تنهاست که در اوج نا اميدی به تنها وسيله اميدواری خود متوسل می شود، عکسی از هيتلر را به دست می گيرد و آن را نگاه می کند تا به خود ياد آور شود که وضعش از اين هم می توانست بدتر باشد و با ديدن همين عکس اميد از دست رفته را به دست می آورد. در مقابل مومو کودکی است سر خورده، تنها و منزوی که به دنبال پيدا کردن محبت پدر و مادر و جلب توجه است و وظيفه سنگين پرستاری از رزا را قبول می کند رزايی که مومو تمام محبت های فطريش را درون او می يابد و حاضر نيست به دليل ترس او از بيمارستان و دکترها به او خيانت کندو او را به دستان آنان بسپارد.
زندگی در پيش رو بهترين کتابی است که تاکنون از رومن گاری خوندم کتابی که جايزه گنکور را برای بار دوم نصيب اين نويسنده کرده است. به قول مترجم کتاب خانم ليلی گلستان اين کتابی زيباست که چيز های فراوانی برای آموختن دارد.

قسمت های زیبایی از کتاب

فکر می کنم این گناهکارانند که راحت می خوابند چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس بی گناهان نمی توانند بخوابند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند . اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند .


میل چندانی به خوشحالی نداشتم زندگی را ترجیح می دادم .


بهترین راه برای فراهم آوردن گه ( منظور هروئین است ) کاری است که لوماهات می کرد و آن این است که آدم بگوید هرگز به خودش سوزن نزده و آن وقت بچه ها بلافاصله یک تزریق مجانی به آدم می کنند چون هیچ کس نمی خواهد خودش را به تنهایی بدبخت ببیند .


ترس مطمئن ترین متحد ماست و بدون ان خدا می داند چه به سرمان می آید .


آن لحظه از زندگی ام را خوب به یاد دارم چون کاملا مثل بقیه لحظات زندگی ام بود .


پلیس ها قوی ترین چیز دنیا هستند . بچه یی که پدرش پلیس باشد مثل این است که دو برابر بقیه پدر داشته باشد .


گلوله‌ها از بدن بیرون می‌آمدند و به داخل مسلسل‌ها برمیگشتند، و قاتل‌ها عقب میرفتند و عقب‌عقبکی از پنجره پایین میپریدند. وقتی آبی ریخته میشد، دوباره بلند میشد و توی لیوان میرفت. خونی که ریخته شده بود دوباره داخل بدن میشد و دیگر هیچ‌کجا، نشانه‌یی از خون نبود.زخم‌ها بسته میشدند. آدمی که تف کرده بود، تف‌ش به دهان‌ش برمیگشت. اسب‌ها عقب‌عقبکی میتاختند و آدمی که از طبقه‌ی هفتم افتاده بود، بلند میشد و از پنجره میرفت تو. یک دنیای وارونه‌ی راستکی بود، و این قشنگ‌ترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتی‌ام دیده بودم.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱

لیدی ال

لیدی ال/ رومن گاری/ مهدی غبرائی/ نیلوفر

ليدی ال که بيش از 8 دهه از عمرش می گذرد و یکی از افراد فرهیخته و نامدار جامعه سلطنتی انگلستان است با خبری مبنی بر اينکه يکی از عمارت های او به نام کلاه فرنگی جهت ساخت يک جاده بايد تخريب شود روبرو میشود. او از اين خبر بسيار نارخسند ميشود خبری که برای او يادآور خاطرات تلخ روزگاری بسيار دور است از اين رو سعی دارد با کمک دوست خود به نام سرپرسی برخی از اشياء را که داخل اين عمارتدارد به جای امنی منتقل کند، وسايلی که ياد آور خاطرات تلخ و باور نکردنی دوران جوانی اوست زمانی که هنوز چيزی جز يک فاحشه نبوده است.

دختری که در 13 سالگی پس از دست دادن مادرش که با شستن ملافه و رخت ها زندگی او و پدر آنارشيستش را می چرخانده است. حالا اين دختر 13 ساله مجبور شده است برای گزران زندگی خود دست به تن فروشی بزند زيرا نه پدر او با آن افکار تندش حاضر به انجام کاری بوده است و نه اين دختر جوان قادر به انجام کاری دیگر بوده است او در يکی از شب های کارش با جوانی به نام آرمان دنی آشنا می شود جوانی با حالاتی رهبرگونه و يک آنارشيست خالص. و اين آشنايی را ليدی ال اينگونه برای سر پرسی تعريف می کند " چه فايده که تاسف گذشته را بخورم. او اولين مرد جذابی بود که به عمرم ديدم، و زندگی من پر از زشتی بود. بی آنکه به حرفهايش گوش بدهم همان طور به او خيره شدم و فقط لبخند زدم. يکدفعه حس کردم زندگی من معنايی پيدا کرده و می دانم که چرا به دنيا آمده ام. ابدا نمی توانستم نگاهم را به جای ديگری بدوزم. گمانم قدری استعداد هنر پيشگی در من هست- خوب، بگذريم. فقط می توانم بگويم که شصت سال از آن روزها مسن ترم و تمام اين سالها را در تنهايی به سر برده ام. تمام زيبايی های اين جهان را از آثار کارپاچو گرفته تا جوتو، و از کاپری تا دره شاهان، همه را ديده ام و سعی کرده ام تا چيزی را پيدا کنم که جای خالی او را بگيرد... اما تا امروز موفق نشده ام. من عاشق شدم، همين و بس- تا ابد."
اما آرمان دنی در ابتدا از اين آشنايی با اين دختر زيبا اهدافی ديگری دارد. " آرمان کمی دستپاچه شد که در خوشگذرانی شخصی- گرچه چند روزی بيشتر نبود- افراط کرده است و انتظاراتی را که از او داشت توضيح داد. می خواست يک بين الملل آنارشيستی جديد در سويس بر پا کند و نياز به کمک داشت. او و لوکور همه جا در جستجوی دختری زيبا و پاک باخته بوده اند که بتواند وارد خانه های ثروتمندان شود و آنان را در اجرای يک رشته سرقتهای طرح ريزی شده ياری دهد. مشکل بتوان به دختر جوان و زيبايی مظنون شد که عضو يک گروه آنارشيستی باشد، بنابراين او می تواند آزادانه رفت و آمد کند، اطلاعات مختلف گرد آورد و از داخل به آنها ياری بدهد و دستيار گرانبهايی برای جنبش باشد. البته او بايد از هر گونه سوء ظنی برکنار باشد، از اين رو لازم است زندگی اشرافی طبقات ممتاز را داشته باشد. تا آن وقت نقشه اولين ضربت خود را کشيده بودند و آن قتل ميخاييل پادشاه بلغارستان بود که پس از سرکوبی جنبش دهقانان قحطی زده کشورش برای لذت بردن از مناظر دلربای سويس به آن کشور رفته بود. يک رفيق بلغاری اجرای اين ماموريت را بر عهده داشت، اما مسئوليت تدارک زمينه اين قتل با نهضت بود."
البته کشتن اين پادشاه يکی از فراوان کارهايی است که ليدی ال همراه با دنی برای نهضت آنارشيستی انجام می دهد و زنی که هم اکنون نمادی از اشرافيت در انگلستان است و يکی از نواده گان او در کابينه وزير است و خود او با دربار برو بيايی دارد روزگاری يکی از رهبران و همکاران آنارشيست ها بوده است.
ليدی ال داستان دو عاشق با تفکرات گوناگون است يکی به فکر نجات بشريت است و ديگری به فکر نجات خود و عشقش است اما دنی انسانی آرمانگراست که حاضر نيست به هيچ وجه به آرمان های خود پشت کند. " در عزمش برای نجات جهان بيش از حد صادق و پاکباخته و حق به جانب بود. مردی خودبين و خودخواه و خودپسند بود که به جز انسانيت به هيچ چيز عشق نمی ورزيد. در قلبش جايی برای ليدی ال نبود- فقط برای بشريت جا وجود داشت: فقط می توانست ميليونها را بشمرد. حتی نمی دانست که چطور خود را تفويض کند، چگونه خود را قربانی کند، چطور خود را محدود کند، و چگونه دوست بدارد. به طور نفرت انگيز و آزمندانه اي به عقايدش چسبيده بود، مانند بسياری مردان طماع که به طلا می چسبند. با اين حال تمام آنچه ليدی ال می خواست او بود. او را شديدا، تماما، و بی باکانه می خواست- اما قادر به داشتنش نبود. خود را نگون بخت می ديد. کاش عاشق يک قمار باز، يک افيونی، يک دزد معمولی، يک آدم دايم الخمر می شد- اما نه، معشوقش ايده آليست بود."

رومن گاری بر اساس يک داستان واقعی رمان بسيار جذابی خلق کرده است رمانی که در آن زندگانی زيبا اما تلخگونه زنی عاشق را می بينيم زنی که تا روزهای آخر عمر خود نميخواهد عاشق خود را از ياد ببرد. کتاب ليد ال را با آن پايان محسور کننده اش از دست ندهيد.

قسمت های زیبایی از کتاب:

چیزهایی هست که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمی تواند جبران کند .


عشق های بزرگ و حقیقی در این دنیا اندکند و آدم حق ندارد بگذارد بدون هیچ گونه اثری نابود شوند .


تنها به این امید به صورت مردها نگاه کرده ام تا شاید یک وقتی یک ذره شباهت با او را ببینم ، اما افسوس که امکان پذیر نبود .


بعد از همان نگاه اول فهمیدم که هرگز مرد دیگری در زندگی من نخواهد بود و اینکه هیچ چیز به جز او هرگز نه برایم مهم است نه وجود دارد .


درست به همان اندازه که از تنها ماندن بیزار بود تنهایی را دوست داشت .


نمی دانی چه روزهایی را بی تو گذرانده ام . به خاطر این روزها از تو بدم می آید . می توانستیم با هم خوشبخت باشیم .

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۱

ریشه های آسمان

 ریشه های آسمان/ رومن گاری/ سلویا بجانیان/ علم

مورل ما ارزش های انسانی خود را از ياد برده ايم اما تو به دنبال چه هستی به دنبال اينکه ديگری فيلی به خاطر عاج هايش خونش بر روی زمين جاری نشود.
کتاب هجيم و سخت خوان ريشه های آسمانی از آن دست کتاب هايی هست که خواندنش هم برای ادبيات دوستان لازم است به جهت جايزه گنکوری که نصيب نويسنده اش کرده هم اينکه به ياد داشته باشيم که ما تنها ساکنان اين کره خاکی نيستيم.
مورل نمادی انسانی مبارزه بر عليه تفکرات غلط بشريت است او که روزگاری در جنگ جهانی دوم از خود دل آوری های بسياری نشان داده هست و حتی در زندان های نازیسم رنج کشیده است حالا به آفريقا آمده است تا در جبهه ايی ديگر دست به مبارزه بزند او آماده است تا پرچم حمايت از جانوران خاکی با الخصوص فيلان را بالا ببرد تا ديگر کسی به دنبال تفريح دست به کشتار اين موجودات نزند.
مورل در اين راه مبارزه تنها نيست او همراه افرادی در راه اين مبارزه قدم برداشته است انسان هايی که هر کدام به دلايل گوناگونی از جوامع خود ترد شده اند اما هم اکنون به دنبال اثبات کردن خود هستند.شايد نا خالص ترين فرد گروه مورل فردی عرب باشد که فقط به دنبال هيجان و تفريح و لذت خود است و گرنه ديگران دنبال اثبات چيز های ديگری هستند.
در يک طرف جناورشناسی قرار گرفته کسی که پا به سن گذاشته است اما به دنبال حفظ طبعيت به هر نحوی است. در طرفی ديگر دختری آلمانی وجود دارد که به دليل اينکه در حال حاضر جنگ جهانی دوم تمام شده و افکار عمومی نسبت به آلمانی ها علاقه خاصی ندارد آماده است تا از حيثیت کشور خود دفاع کند. دختری که خود در موقع شکست نازيسم در جنگ جهانی دوم خود مورد تجاوز سربازان روسی قرار گرفته است در حاليکه بيش از 17 سال سن نداشته است اما او به اين نقطه دور از ميهن خود آماده است به آفريقا آماده است تا با ديدن حيوانات آرامش از دست رفته را به دست بياورد و با ديدن مورل به او و آرمان های او علاقه مند می شود.طرفی ديگر داستان مردی آمريکايی است که روزگاری در ارتش آمريکا بوده است اما به دليل اظهارات احمقانه ايی که تحت شکنجه در جنگ کره بيان کرده است از ارتش آمريکا اخراج شده است. و به آفريقا آمده تا حيثيت خود را با اين رفتار بازيابد
مورل به دنبال بيداری انسان هاست او نه به دنبال انقلاب است نه به دنبال تغیير ساختار او فقط با زدن تلنگری سعی در بيداری ما دارد.
نوع روايت کتاب نيز در واقع بسيار جالب و شايد در صفحه های ابتدايی گيج کنند باشد چون هم کتاب از زبان کاراکترهای گوناگون بيان ميشود و هم فلش بک های مختلفی به گذشته و آينده دارد پس خواننده بايد با هواسی جمع کتاب را مطالعه کند

قسمت های زیبایی از کتاب

او زنی بود که ترک کردنش بسیار دشوار بود 

یک زن تنها زمانی که مردی را دوست دارد قوی بی تفاوت نسبت به همه چیز و مصرانه کاری را انجام می دهد 

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۱

معرفی 10 سریال برتر

House M.D.

هاوس... هاوس... هاوس
نقل قول معروفی هست بين کتابخوان ها. گفته ميشود که دو دسته کتابخوان وجود دارند آنهايی که در جستجوی زمان از دست رفته ی مارسل پروست رو خوانده اند و آنهايی که اين اثر رو نخوانده اند اگر قرار باشه اين نقل قول را در مورد سريال بين ها به کار ببريم بايد بگوييم دو دسته سريال بين وجود دارند آنهايی که سريال هاوس را ديده اند و آنهايی که اين سريال رو نديده اند.
پزشکی نابغه، مغرور، منزوی که در ظاهر بيماری های جسمی انسان ها رو مداوا ميکند اما در پی کشف حقيقت درونی انسان هاست زيرا از نظر و ديدگاه او تمام انسان ها دروغ ميگويند و همين دروغ ها باعث مشکلات متعدد آنها شده است هميه انسان ها راز هايی دارند که نميخواهند اين راز ها کشف شود و بخاطر مخفی کردن اين راز ها شروع به دروغ گويی ميکند. هاوس با قدرت استنتاج خيره کننده اش برای درمان جسمی اين انسان ها به کشف این راز ها میپردازد.
هاوس رو دوست دارم چون با ديدن هاوس ياد شرلوک هولمز دوست داشتنی ميفتم و در لحظات متعددی در هنگام ديدن هاوس نبوغش رو بيشتر از هولمز ميپسندم.
هاوس رو دوست دارم چون کاراکتر اولش انسانی بيگانه با انسان هایی است که در آن زندگی ميکند و من نيز با جامعه ای که در آن زندگی ميکنم احساس بيگانه گی و منزوی بودن ميکنم.
هاوس رو دوست دارم چون با ديدن غرور عجيبش ياد کاراکتر دوست داشتنی دیگرم ژوزه مورينيو ميوفتم.
سريال هاوس با بازی خيره کننده هيو لری و تهيه کننده ای استادانه ی ديويد شور تبديل شده است به بهترين سريال زندگی من.
شايد در چند اپيزود اول بيننده با ديدن دريايی از واژه های پزشکی کمی احساس بيگانگی کند اما رفته رفته با هاوس همراه ميشود تا نظاره گر به چالش کشيدن افکار، اعتقادات و ديدگاه های انسان ها باشد.




Dexter

شر یا خیر؟ سیاهی یا تاریکی؟
در دنيايی تاريکی زندگی ميکنيم دنيای پر از تاريکی، خشونت و جنايت. هيچ اميدی باقی نمانده است در اوج نا اميدی و از بطن تاريکی ها انسانی زاده و ظهور ميکند تا کمی درد و جنايت را کمتر کند. دکستر مورگان قاتلی زنجيره ای است که برای برطرف کردن نياز های خود انسان های شيیه به خود را شکار ميکند تا هم نياز هايش برطرف شود و هم کمی انسان ها برای مدت کمی در آرامش باشند.
دکستر موجودی تاريک و سياه است اما سعی دارد از اين تاريکی بر عليه تاريکی استفاده کند او انسانی بی احساس است اما سعی دارد با بی احساسی اش انسان ها را درک کند.
دکستر جزو معدود سريال هايی است که حتی ضعيفترين فصل هايش(از نظر من فصل 3 و 5) هم ديدنی و هيجان انگيز است. سريالی که دکستر با صحبت ها و مونولگ های درون ذهنی اش ما رو متحير ميکند سريالی که نوعی ترس و هيجان خواست خودش را دارد.
در دنيای سريال ها بعد از هاوس محبوبترين کاراکترم دکستر مورگان است.




Breaking Bad

والتر وايت. مردی بی آزار، معلمی دلسوز و خانواده دوست در حال تبديل شدن به هيولايی در دنيای مواد مخدر است. وايت از سر ناچاری و ناامیدی قدم در راهی ميگذارد که از آن متنفر است اما رفته رفته به فکر اين است که در اين مسير به اوج و فرمانروايی خويش برسد.
معلم شيمی ای که تاکنون حتی سيگاری نکشيده است دچار سرطان ريه ميشود. معلمی که در حال سپری کردن دوران ميانسالی خود است با مشکل بزرگی روبرو ميشود از طرفی ميداند نيتواند مخارج بيماری اش را تامين کند و از طرف ديگر در فکر اين است که پس از مرگش چه بر سر خانواده اش ميايد پس تصميم ميگيرد با شاگرد تنبل سال های دور خود يعنی جسی، شروع کند به ساختن آمفتامين تا هم بتواند راهی برای درمان خود پيدا کند هم اينکه پس اندازی برای خانواده اش پس از مرگش باقی بگذارد.
سريال برکينگ بد سوای کاراکتر متحیر کننده ی والتر وايت و همکار بامزه اش جسی. دارای داستانی به شدت پخته شده و کامل است داستانی که از شروع فصل يک تا قسمتی که تاکنون پخش شده است نوعی پيوستگی بسيار دقيق بين آن وجود دارد. پيوستگی داستانی ای که در خيلی از سريال های در حال پخش وجود ندارد.




Game of Thrones

دنبال لوکيشن های عالی، ديالوگ های زيبا، تعدادی زياد کاراکتر دوست داشتنی، داستانی خيره کننده و نفس گير می گرديد؟
سريالی که تنها دو فصل از آن پخش شده و در چنين جايگاهی در ليست من قرار بگيرد حتما چيزی فراتر از يک سريال برايم بوده است. بازی تاج و تخت که احتمالا تا 5 سال آينده ما رو با خود همراه خواهد کرد نمونه ای بسيار قدرتمند از يک اقتباس است. در سينما خيلی کم پيش مياید که يک اقتباس بتواند انتظارات مدنظر رو برطرف کنه. سريال بازی تاج و تخت هم جزو معدود ساخته هايی است که تونسته انتظارات طرفدارانش رو بر آورده کنه.
البته ناگفته نماند که سريال نسبت به رمان نقص هايی داره. نقص هايی در باب تفکرات کاراکترها.
تو رمان ما در هر جلد داستان رو از زبان بيش از 8 راوی دنبال ميکنيم 8 راوی ای که در جبهه های مقابل هم هستند. 8 راوی ای که با گفتن مونولوگ های درون ذهنی اشان نوع جهان بينی و دليل عملکردهايشان رو متوجه ميشویم.
ديگر نقض سريال نپرداختن به گذشته های خاندان هاست. البته شايد اين نپرداختن هم علتی داشته باشد و آن هم اين باشد که باعث طولانی تر شدن پروژه ساخت سريال ميشود اما در بعضی موارد اين عدم پرداخت به گذشته(مثل افسانه شمشیر لایت برینگر) واقعا برای طرفدار اين مجموعه آزار دهنده است نقض آخرم مربوط ميشود به حذف خيلی از جنگ ها و نبرد ها که اين نقضم باز به دليل بودجه و هزنيه های مالی قابل درک است.
بيشتر صحبتم در مورد اين سريال شد مقايسش با کتابش. جالبه بدونيد که من اول فصل يک اين سريال رو ديدم و بعد شروع کردم به خواندن مجموعه اش و از فصل یک به بعد داستان رو زودتر خواندم. هر دو رو هم دوبار ديده و خوندم. خيلی از آثار فانتزی معروف رو تا حالا خوندم از کارهای آسيموف بگير تا دارن شان، رولينگ، تالکين و.... اما هيچ کدومشون برام لذت مجموعه نغمه ای از يخ و آتشه جرج مارتين رو نداشتند. مجموعه ای که بی شک يکی از ده کتاب محبوب زندگيم است.




Oz

هميشه از فيلم ها و داستان هايی که در زندان روايت می شوند لذت می برم و با آنها همراه می شوم. نمونه ای سينمايی ای که هميشه در اين سبک به ذهنم می آيد بازداشتگاه شماره 17 بيلی وايدلر است. تو چند سال اخيرم با اينکه چندين فيلم تو اين سبک ديدم اما هيچ کدام به جز سلول شماره 211 جذابيتی برايم نداشته.
در اين سبک شايد اولين سريالی که به ذهن دوستان بيايد و خيلی ها آن را تماشا کرده باشند سريال "فرار از زندان" باشد اما سريالی که من به عنوان يکی از سريال های محبوبم انتخاب کرده ام از نظرم يک سرو گردن که نه بلکه چندين سرو گردن از سريال "فرار از زندان" بالاتر است. سريال "او زد" روايتی تکان دهنده و وحشتناک از جانی های گوناگون است که در يک زندان با هم، همخانه شده اند.
در اين زندان از دارو دسته ی ايتالیایی ها با اون رفتار آرام ولی در عين حال قدرتمند و مافيايی وجود دارد تا باندهای سياه پوستان جانی و خطرناک. در اين مکان از تطيف نژاد پرستان بی احساس حضور دارند تا دارو دسته های مسلمانان تروريست. معجونی کامل از انسان های طرد شده، خشن، بی احساس و...
حتی افرادی که جرم خاصی انجام نداده باشند با قرار گرفتن در اين مکان به شکل توده ی اجتماع کنونی در ميايند. سريال "او زد" با فيلمنامه دقيق و حساب شده ی خود داستانی به شدت ظريف از افرادی با مليت ها و عقايد گوناگون رو روايت ميکند. داستانی که در آن هر لحظه ممکن است يکی از کاراکترهای اصلی حذف شوند.




Mad Men

دان دارپر، يک مرد عصبانی ولی مهربان، خانواده دوست ولی خائن
مردی که خود با تفکرات منحصر به فردش در تبليغات به نوعی در پی توجيه کردن انسان ها برای خريد محصولات است به هيچ وجه نميخواهد بپذيرد که همسرش زير نظر روابکاو قرار بگيرد و درمان شود زيرا اين تبليغات چی رفتن پيش راونشناس را معادل با ديوانگی ميداند. دارپر ديگر نميتواند درستی رو از نادرستی تشخيص بدهد زيرا غرق دنيای دروغ تبليغات و توجيه کردن شده است.
مد من نمونه ای کامل و بارز از افرادی است که برای رسيدن به خواست های خود همه چيز را روا می دارند.
اگر به دنبال سريالی می گرديد که به زيبايی هر چه تمامتر روابط اجتماعی و خانوادگی انسان ها را به تصوير بکشد اين سريال را از دست ندهيد. سريالی که با لوکشين های زيبای خود در دهه 60 روايت ميشود و با ديالوگ های منحصر به فردش آدم را با خود همراه ميکند. سريال شايد برای بعضی از دوستان چنان کشش نداشته باشد اما بی شک برای من يک شاهکار به تمام معناست.




The IT Crowd

هميشه با سريال های کمدی مشکل داشته ام. سبکی که به اندازه ی کافی سريال در ،محيطش ساخته شده و ميشود. با وجود ديدن کلی سريال در اين سبک از فرندز بگير تا سيمپسون ها، از اسکرابس بگير تا ساس پارک و خيلی از سريال های ديگر نتوانسته ام با خيلی از آنها همراه بشوم شايد مشکل از من است که به سختی می خندم اما در اين بين سريال "جماعت آی تی" يک استثنا برای من در اين سبک است. سريالی انگليسی که با کمدی خاص و منحصر به فردش به شدت برايم مفرح کننده است.
يک سريال 24 اپيزودی که حتی يک اپيزود متوسط و ضعيف هم در آن ديده نمی شود(بر عکس تمام سريال های کمدی در حال پخش) نقطه قوت و بارز اين سريال به خاطر فيلمنامه و بازی های خوب تيمی بازيگری است.
"جماعت آی تی" هم همانند "مدمن" کمی انتخاب شخصی است در اين ليست ده گانه و شايد خيلی از دوستان نتوانند با سبک و سياق طنز و روايتش همراه شوند اما برای من یک سرالی دوست داشنتی و خاطره انگیز است.




Twin Peaks

بعضی اسم ها اونقدر بزرگ هستند برايت که پس از شنيدن نامشان بر روی يک اثر کنجکاو می شوی آن اثر را ببينی.
توئين پيکس حاوی يک اسم به عنوان کارگردان و فيلمنامه نويس است. اسمی که به شدت برای من بزرگ، دوست داشتنی و قابل احترام است. ديويد لينچ کارگردان 72 ساله، مستقل و نامدار آمريکايی با سبک و سياق خاص خود در يک پروژه ی تلويزيونی با مارک فراست ما را به شهر خیالی توئين پيکس ميبرد.
سريال در مورد قتل دختری جوان است. ماموران اف بی آی از راه رسيده اند و به دنبال قاتل می گردند.
در نگاه اول شايد با داستان ساده ای روبرو باشيم اما رفته رفته بدليل روابط اجتماعی و خانوادگی اي که اعضای شهر با يکديگر و همچنين مقتول دارند بر گره های قتل افزوده ميشود.
سريال تويئن پيکز جزو معدود سريال هايی است که بيشتر محيطش در فضايی تيره و تاريک و دلهره آور روايت ميشود.




The Walking Dead

وقتی بخش مهمی از کودکيت با بازی اويل گذشته باشد مگر ميتوانی نسبت به داستان ها، فيلمها و سريال هايی که در مورد زامبی ها است بی تفاوت باشی؟ برای من که اين بخش هميشه حالتی نوستالژيک داشته است.
سريال والکينگ دد يک سرگمی به تمام معنا با دزی بالا از دلهره و ترس است. سريالی که با فيلمبرداری و شخصيت پردازی قوی خود روايتگر انسان هايی است که در پی نجات جان خود از دست والکرها هستند. سريالی که در آن شخصيت ها علاوره بر از دست دادن افراد زندگی خود بايد مراقب باشند که انسانيت خود را از دست ندهند. شايد تنها اشکال اساسی سريال افت و خيز آن در رويت کردن داستان باشد. سريال در فصل اول سرعتی خيلی خوب دارد و با ريتمی قابل قبول روايت ميشود اما در فصل های بعدی اين ريتم روايت دچار افت و خيز ميشود.




Sherlock Holmes

اگر قرار باشد تنها يک مجموعه داستان کوتاه رو در ليست دهه گانه محبوبه کتاب هایم قرار بدهم بی شک آن مجموعه داستان، رمان های شرلوک هولمز به قلم سر کانن دويل فقيد است.
شرلوک هولمز برای من کاراکتری فراتر از عالم کتاب، سينما و روياست. کاراکتری است که با آن در تمام پرونده ها همراه ميشوم تا شايد چيزی ياد بگيرم.
الان که سريال شرلوک هولمز رو به عنوان انتخاب دهمم انتخاب کرده ام نميدانم کدوم مجموعه سريالی اش را نام ببرم آيا شرلوک هولمز ماندگار را با بازی به ياد ماندنی جرمی برت را اسم ببرم؟ يا مجموعه اي که همينک توسط شبکه بی بی سی در حال پخش است.
در ميان اين دو انتخاب واقعا سخت و نفس گير است و من برای همين هردو اسم رو بردم چون شرلوک وقتی زيبا به تصوير کشيده شود هميشه برای من عزيز است.




پی نوشت 1: الان که به ليست نگاه ميکنم ميبينم خيلی از سريال ها ميتوانستن در اين ليست قرار بگيرند اما خوب بايد از ميانشان همين 10 تا رو اسم ميبردم. سريال هايی مثل سوپرانو با اون محيط گانگستری خاص خودش يا کاليفورنيکش با اون هنک مودی دوست داشتنی اش يا سريال لاست که اکثر ما با آن خاطره داریم يا سريال های انگليسی مثل لوتر، ميس فيتس و...

پی نوشت 2: در خيلی از ليست ها مثله ليست ای ام دی بی، انيمه ها نيز جزو ليست سريال ها قرار ميگيرند اما من به شخصه با اين قضيه خيلی راحت نيستم اما تو ليستمم ميتونست خيلی از انيمه ها هم قرار بگيره انيمه های مثل ناروتو با اون داستان اعجاب انگيزش يا وان پيس با اون لوفی و کاراکتر های دوست داشتنی است و يا کابوی بيباپ با اون پایان میخکوب کننده اش.

پی نوشت 3: سعی کردم توضيحاتم در مورد سريال ها مختصر و کوتاه باشه و اون چيزی که همون موقع در حال تايپ کردن به ذهنم ميرسيد رو تايپ ميکردم. الان که به نوشته هام نگاه ميکنم ميبينم ميتونست خيلی مفصل تر ميبود مثلا در مورد بازی های بازيگران و...

تربیت اروپایی

تربیت اروپایی/ رومن گاری/ مهدی غبرایی/ نیلوفر

خبر های مهم هرگز نمی ميرند و فنا نمی شوند هرگز... عشق و آزادی چيز هايی است که قابل نابودی نيستند اما بدست آوردن آنها بهايی دارد اما هرگز بشريت آنها را از ياد نخواهد برد و هيچ قدرتی نميتواند آنها را از انسان ها بگيرد.تربيت اروپايی اولين رمان رومن گاری ميباشد رمانی که به زيبايی حال و احوال زندگی يک پسر چهارده سال که تمام خانواده اش در طی دوران اسارت لهستان توسط آلمان نازی کشته شده اند و او تنها در جنگل های سرد با نيروهای پارتيزن سبز ها هم خانه شده است. يانک کودکی است که به دنبال يافتن استقلال و آزادی ميهن خود است اما در راه بدست آوردن اين آزادی اتفاقات ديگری تفکرات او را نسبت به اين مغولات تغيير می دهد.
گاری در اين کتاب به زيبايی صحنه سازی جاودانی از اوضاع يک نوجوان بوجود آورده است نوجوانی که عاشق موسيقيست و ميخواهد با دختر مورد علاقه اش ژوسيا که مجبور است به دليل به دست آوردن خبر ها برای سبز ها با سربازان آلمانی همخوابی کند زندگی آرامی داشته باشد.
يانک علواه بر زشتی و تجاوزات متعدد نازی ها مناظرگر اين صحنه هاست که نيروهای سبز ها که به دنبال آزادی ميهن هستند دست به چه کارهای کثيفی می زنند از مجبور کردن يک دختر به تن فروشی برای بدست آوردن اخبار نظامی تا ضرب و شتم مردم روستاهای مختلف برای بدست آوردن آذوقه و یا ديدن صحنه زجر کشيدن يک پيرمرد تير خورده .يانک متوجه ميشد در جنگ هر دو طرف دست به  چه کارهای کثيفی می زنند.

بخش زيبايی از کتاب:
بعد از خودم پرسيدم چطور مردم آلمان به اين فجايع راضی می شوند؟ چرا شورش نمی کنند؟ بی شک بسياری از وجدان های آگاه آلمانی که به اساسی ترين و فروتنانه ترين شکل انسانيت دست يافته اند، قيام می کنند و از اطاعت کور کورانه دست می کشند. بالاخره يک روز، نور حقيقت، همان طور که تاکنون قلب بسياری از مردم جهان را روشن کرده است، در قلب آلمانی ها هم خواهد تابيد. خوب، بگذريم...درست همان وقت ها بود که يک سرباز جوان به جنگل آمد. فرار کرده بود و مثل يک انسان شريف و شجاع آمده بود تا به ما بپيوندد و دوشادوش ما بجنگد. هيچ ترديدی ندارم که نور حقيقت به قلبش تابيده بود. او ديگر به نژاد برتر تعلق نداشت. حالا ديگر يکی از ما بود. به دنبال نور حقيقت، علايق آلمانی خود را گسيخته و به دور انداخته بود. اما ما فقط ظاهر و لباس آلمانيش را می ديديم. همه می دانستيم که نور حقيقت به قلبش تابيده. همين که به چشمش خيره می شدی نور را می ديدی. تمام شب آن نور خيره ات می کرد. پسرک يونيفورم آلمانی پوشيده بود، و ما همه می دانستيم که نور حقيقت در اوست، پيش چشمان ماست- نوری که همه می کوشيديم آن را به چنگ آوریم و به دنبالش برویم- اما او لباس ديگری پوشيده بود.. برای همين او را کشتيم. چون او نشان ديگری به پيشانی داشت: نشان آلمانی. و چون ما نشان ديگری داشتيم: نشان لهستانی. چون او در بدترين موقع شب به ميان  ما آمده بود- وقتی که هنوز از ويرانه های شهرها و دهات دود بلند می شد- و ياس و نفرت در قلب ما بيداد می کرد. يکی از ما پيش از اجرای حکم اعدام، موقعيت را برايش تشريح کرد- يا اگر بشود گفت از او پوزش خواست. گفت که : خيلی دير است دوست عزيز!. اما اشتباه می کرد. نه تنها دير نبود، بلکه خيلی هم زود بود.

چیزهای مهم هیچ وقت نمی میرند و نابود نمی شوند. 

. هر چیزی که آدم به اش معتقد است و به خاطرش حاضر است جانش را فدا کند بالاخره یک روزی به قصه و افسانه بدل می شود  
اشک راه خیال را نمی بندد ، بلکه به آن میدان می دهد. 

 .ازشان متنفرم . دلم می خواهد همه شان را بکشم -
یک تنه که نمی شود همه را کشت.
 دلم می خواهد ازمایش کنم . دلم می خواهد برای شروع کار ، یکیشان را بکشم. -
.ارزشش را ندارد . بالاخره یک روزی خودشان می میرند -
- آره ، اما در این صورت نمی دانند برای چه مردند . دلم می خواهد بدانند چرا می میرند . من پیش از آنکه بکشمشان به شان می گویم چرا آنها را می کشم. 

 .معلوم است تو دیگر مرا دوست نداری -
 - چطور می توانی این حرف را بزنی ؟ چرا ؟.
 چون که غصه می خوری . وقتی کسی را دوست داشته باشی ، هرگز غمگین نمی شوی. -



Séraphine 2008

هنرمندان گمنام، هنرمندانی که بعد از مرگشان شناخته ميشوند اينان انسان هايی هستند که پس مرگ خود، بشريت را مجبور به تحسين   آثارشان می کنند و اسم و سبک های آنان موجب تحولی در عرصه های مختلف ميشود. اين هنرمندان کسانی هستند که در زندگيشان يا بسيار درون گرا بوده اند يا از طرف نزديکان خود طرد شده اند.
 فيلم فرانسوی- بلژيکی سرافين در مورد يکی از همين نوابغ بشری ست. سرافين لويس خدمتکار ساده ای که سه سال بعد از مرگش مشخص شده چه عجوبه ای در عرصه نقاشی بوده است.
برای ابتدا صحبت بد نميدونم چندين نفر از اين نوابغ رو که پس از مرگشان معروف شده اند را در حوزه های مختلف نام ببرم. شايد مهم ترين نقاشی که بعد از مرگش شناخته شد ونسان ون گوگ هلندی است که تنها 37 سال زندگی کرد که کمتر از ده سال آن را صرف نقاشی کرد و مهم ترين اثر های سبک پسادريافتگر را خلق کرد. ون گوگ در اواخر عمر به علت فشارهای عصبی و روحی دست به خودکشی زد.
 اگر بخواهيم در دنيای علم کسی را نام ببرم که بعد از مرگ شناخته شده است بی شک يوهان مندل اتريشی استحقاق ياد کردن را دارد. کشيشی که امروز به عنوان پدر علم ژنتيک شناخته می شود نظرات او در آن سال ها به دليل نبود رسانه و حمايت دانشکده های علمی شناخته نشد زيرا در آن سال ها نظرات داروين حرف اول را ميزد اما بعد از مرگ مندل در سال 1900 مشخص شد که او چه انقلابی در عرصه علمی بوجود آورده است.
در دنيای ادبيات و شعر افراد زيادی را ميتوان به عنوان انسان هايی معرفی کرد که پس از مرگ شناخته شده اند از معروفترين آنها ميتوان به فرانتس کافکا اشاره کرد که حتی وصيت کرده بود تمام کتاب ها، دست نوشته ها و نامه هايش پس از مرگش سوزانده شود يا ادگار آلن پو نويسنده داستان های کوتاه که تحولی در داستان های جنايی، پليسی ايجاد کرد در دنيای شعر هم ميتوان اميلی ديکنسون را نام برد که پس از مرگ شعرهايش چاپ شد.
 در دنيای سينما بهترين مورد برای نام بردن ياسيجيرو اوزو کارگردان نامدار ژاپنی است که خود و آثارش پس از مرگش شناخته شدند.
 بر گرديم به داستان فيلم سرافين، سرافين داستان تلخ زندگی زنی مهربان و ساده است که دارای نبوغ خدادادی در نقاشی است او زنی است که در جوانی در کليسا راهبه ای به او می گويد نقاشی کند و از آن به بعد نقاشی ميشود تفريح  و اوقات فراقت او. نقاشی کردنی که او اعتقاد دارد ايده هايش و قدرت خلق آثارش را از فرشته گان گرفته است.
 سرافين که ما در فيلم او را از سنين ميان سالی به بعد می بينيم زنی است که از طريق خدمتکاری و رختشويی زندگی خود را می چرخاند. اما در يک مهمانی يک کلکسيون دار آلمانی به نام ويلهم اوهد يکی از نقاشی های او را که صاحب خانه آن را به گوشه ای انداخته است می بيند و متوجه نبوغ سرافين ميشود.
سرافين زنی تنها و معصوم است که حتی قدرت مالی خريدن رنگ های مورد نظر خود برای نقاشی هايش را ندارد او در سکانس هايی که کارگردان به زيبايی به تصوير کشيده است نحوه تهيه و درست کردن رنگ هايش را به ما نشان می دهد او از خون حيوانات، لجن موجود در مرداب ها، گياهان وحشی و روغن شمع های نظری موجود در کليسا رو برای اين کار مورد استفاده قرار میدهد. او روغن شمع های کليسا را با حالتی معصومانه - لبخند گونه و پوزش خواهانه در مقابل مجسمه حضرت مريم بر می دارد.
 ويلهم پس از اولين ديدار خود با سرافين، دچار حيرت ميشود او نمی داند چگونه است که زنی که تاکنون هيچ آثار نقاشی شاخصی نديده است از سبک های نقاشی قرون وسطا پيروی ميکند و به زيبايی تمام اين آثار را خلق ميکند. ويلهم اما بعد از چندين ديدار با خدمتکار خود يعنی سرافين مجبور ميشود به علت حمله آلمان به فرانسه در جنگ جهانی اول دهکده سکونت خود را ترک کند اما سال ها بعد به دنبال سرافين می آيد و او را اميدوار ميکند که نقاشی هايش را با قدرت بيشتری ادامه دهد تا او برايش در پاريس نمايشگاهی تشکيل دهد اما به علت بحران های اقتصادی آن سال ها هيچ وقت نمی تواند اين کار را انجام دهد و سرافين نيز به دليل فشار های روحی سر از بيمارستان روانی در می آورد و تا آخرين سال های عمر خود نيز در همان جا به سر ميکند.
 فيلم سرافين بی شک يک شاهکار به تمام معناست که در آن زندگی يک عجوبه در فضاهای بکر روستايی به تصوير کشيده شده است. زنی تنها که تنها دوستش نقاشی هايی است که شبانه خلق می کند و در مراحل پايان خلق شاهکار های خود سرود های مذهبی می خواند. 
سرافين، فيلمی است که فيلمنامه و کارگردانی آن دارای کمترين نقصی است نماهای باز که از دست های سرافين در حال قدم زن در دشت ها گرفته شده عالی  است و روح انسان را سيقل می دهد.
 مارتين پروو فرانسوی به زيبايی هر چه تمام دنيايی از درام خلق کرده، درامی غم انگيز که با موسيقی فيلم در نقاطی به اوج سرخوردگی انسان اشاره ميکند. شايد يکی از استادانه ترين کارهای پرو در مقام کارگردانی فيلم، سکانس پايانی است. آن لانگ شاتی که سرافين را در حال رفتن به کنار درختی نشان ميدهد سرافين با صندلی در دست در حال رفتن به کنار اين درخت است او ديگر از دنيا خسته شده وه به دنبال اميدی ديگر می گردد که شايد آن درخت آن اميد جديد را به او بدهد و شايد لحظه نمادينی از مرگ او باشد.
 بازی خانوم بولاند مورويک يک بازی استثنايی است بازی اي يک دست که در لحظاتی اشک را از چشم بيننده می گيرد. يکی از بارزترين اين سکانس ها که اوج هنر اين بازیگر را نشان می دهد سکانسی است که در در حال نشان دادن نقاشی خود به اهالی دهکده است همه اهالی دچار تعجب و حيرت از اين آثار شده اند اما يکی از بازديدکنندگان از او سوال زير را می پرسد:
" تا حالا عاشق شده ای؟
 -وقتی جون بودم عاشق شده ام اما عشقم پس از مدتی از پيسم رفت.
- چرا به دنبالش نرفتی؟
 -وقتی ادم نقاشی ميکنه هميشه تصويرهايی در درونش ثبت ميشود و هميشه به ياد اوناست. من هنوز به ياد اونم چون تصويرش درونم هک شده.
 اگر به سينمای هنری علاقه منديد اين فيلم را بازی تحسين بر انگيز مورو از دست ندهيد بعد از فيلم آمادئوس، توماس فورمن بهترين فيلمی است که درباره يک هنرمنده ساخته شده و من ديده ام.

پی نوشت: سرافين که در سکانسی که ويلهم نا اميد شه به او می گويد:" می دونی آقا من وقتی اميدم را از دست ميدم به دشت ميرم، مرم پيش درختان، گل ها با اونا حرف می زنم و اونها بهم اميد ميدند."

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۱

Carlito's Way 1993

کارليتو گانگستری است که پس از تحمل 5 سال از 30 سال محکمويتش از زندان به مدد دوست وکيلش ديو آزاد ميشود. کارليتو بويسله موقعيتش کلوپی راه اندازی ميکند و سعی دارد پس بدست آوردن هفتاد هزار دلار به پيش دوستش در اوهايو برود و به عنوان يک اجاره دهنده ماشين زندگی آرامی را دور از زندگی گانگستری کنونی اش در پيش بگيرد او در کلوپ با دختری به نام گيل آشنا ميشود که به شدت به او علاقمه مند است دختری که همواره ترس اين را دارد که کارليتو او را رها کند. کارليتو انسانی است که ديگر از دردسر خسته شده است و به دنبال شرايطی است که در آن آرامش خاطر داشته باشد اما دوستش ديو اين آرامش را از بين ميبرد ديو بايد يک محکوم زندانی را از زندان فراری دهد زيرا آن محکوم فکر ميکند که ديو يک ميليون دلار او را دزديده است پس ديو برای انجام اين کار کارليتو رو با خود همراه ميکند و... يکی ديگر از فيلم های برايان دی پالما که همانند خيلی از فيلم های ساخته شده اش در فضای تاريک گانگسترها روايت ميشه. فيلم، فيلمه خوبی است اما کمی زمانش به نظرم زياد بود و در بعضی از جاها دچار کليشه ميشد به عنوان مثال در سکانس های آخر فيلم ورود پليس واقعا کليشه ای بود اما خوب پايان فيلم که در ابتدای فيلم نيز به تصوير کشيده ميشه پايانی زيبا و قابل قبول است از جمله نکات خوب فيلم فيلمبرداری آن بود که بيشتر در فضاهای تاريک به تصوير کشيده شده بود.