‏نمایش پست‌ها با برچسب رومن گاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رومن گاری. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۱

سگ سفید

سگ سفید/ رومن گاری/ سیلویا بجانیان
رومن گاری گزارش گونه ای از وقايع دهه شصت را در اين کتاب باز می نويسد و تفکر سياسی ضد استعماری او ابزاری است که با قلم رسای او چهره عينی آن را با قدرت تحلیل هنرمندانه در آثاری چون تربيت اروپايی، ريشه های آسمان، خداحافظ گری کوپر و بسياری ديگر باز آفرينی می کند. لازم به ياد آوری است که وقايع دهه شصت ميلادی برای بسياری از ملت ها سرنوشت ساز بوده است و آن را می توان سرآغاز تفکر مدرن نيز تلقی کرد. کيز انسان استعمار زده اي است که هميشه خواب شکنجه دادن را می بيند. فرد وحشت زده و ناتوان و وانهاده اي است که پناه امنی در احساساست ملی و هواداری از يک حزب و انجمن برای گريز از اضطراب تنها بودنش می جويد. در تصوير او اين آخرين چاره است. عقده های استعمار، تيشه ای است رو به خود و استعمار زده درسی را که از استعمارگر آموخته است به او پس می دهد. اين در حالی است که ادامه اين روند، نوعی رابطه مبتنی بر زور پديد می آورد که به آن پايانی نيست و در اين چرخه سگ سفيد پديد می آيد که بدل به سگ سياه می شود.
از کتاب به هيچ وجه خوشم نيومد يک کتاب خيلی معمولی بود که نخواندنش باعث از دست رفتن هيچ چيزی نمی شود. متن های ابتدايی نيز نوشته های پشت کتاب بود.

پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۱

تولیپ

تولیپ/ رومن گاری/ کاظم سادات اشکوری/ خورشید آفرین
جوانی به نام توليپ با دو نوکر خود از اروپا به آمريکا آمده است تا شايد وجدان های خواب انسان ها را بيدار کند و ديگر خبری از تبيعض نژادی و خبرهای ناگورا از قبيل جنگ در دنيا نباشد او پس از معروف شدن توسط روزنامه ها تفکرات ديگر خود را در باب جنگ، فقر، گرسنگی و اعتقادات بشر بيان می کند او اينگونه خود را معرفی می کند. ''خوب به من نگاه کنيد من يک پرده نقاشی هستم: تصويری از يک اروپايی حوالی اواسط قرن بيستم، با تمامی عظمتش. من همان کسی هستم که هومر برای خاطرش نغمه سرايی کرده، ميکل آنژ مجسمه ساخته، مارکس انديشيده و نيوتن سنجيده است. آری من همان کسی هستم که انگار، هومر، ميکل آنژ، نيوتن و مارکس برای خاطر هيچ زندگی کرده اند. اکنون من در مقابل شما سر بر افراشته ام و برای چندمين بار از قرن بيستم مسيحی، از باخ، عيسی و رافائل می گريزم. همان طور که از تمامی اقدامات نوميدکننده ای که کارم را بی اثر کند و نيز اعتبار و نفوذم را.خوب به من نگاه کنيد: من خيلی لاغرم، با کمی مو روی سينه و دهان گوشتخواری که بيست هزار سال است وجود دارد. اما جز، اين، در بدبختی من هيچ تغييری ايجاد نشده است. شايد جماعتی بخواهند برای سفيد بيچاره اي که، همواره ساده ترين نيازهايش را به مسخره گرفته، آرام ترين روياهايش را پايمال کرده، ابتدايی ترين حقوقش را تاراج کرده، نژادش را حقير شمرده و از عرقش بهره برداری کرده اند و به اندازه اي در نفرت عام خود تنهاست که هر سگ که دم می جنباند، آن را برادر خود تصور می کند، کاری انجام دهند؟ آيا سوالی داريد؟!."
توليپ همانند گاندی دست به اعتصاب غذايی طولانی زده است و در سراسر دنيا طرفداران بسيار پيدا کرده است و انسان های بسيار چشم و گوش خود را به فرامين و موعظه های او دوخته اند. توليپ اما به دنبال بيدار کردن ايمان های از دست رفته انسان ها و بازيابی اخلاق در آنهاست او در جايی چنين موعظه می کند. ''دنيای ما به ايمان نياز دارد. بشر بدون اعتقاد نمی تواند زندگی کند. شايد معتقدان مذهب کاتوليک ما را. که موضوعی بزرگ را پيش پا افتاده تلقی کرده ايم. سرزنش کنند. شايد علمای تاريخ به ما اعتراض کنند که سعی می کنيم موضوعی را تعميم دهيم. به آنها پاسخ می دهيم که ارزشهای انسانی و افتخاراتی آنچنان شامخ را هيچگاه. و هرگز، حتی با سماجت، نمی توان تعميم داد. تمامی آراء و عقايد را با احتياط به کار برده ايم و اميدواريم تمامی معتقدات را رعايت کرده باشيم. بايد بگوييم که ما سريع تر اين راه را پيموده ايم. می خواستيم قبل از اينکه خيلی دير بشود، وجدانها را بيدار کنيم."
کتاب، کتاب خوش خوان و زيبايی نيست و بيشتر در پی مفاهيم اخلاقی و فلسفی است که اين مفاهيم در گفتگوهای توليپ با نوکر خود عمو نات به اوج خود می رسد.

سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۱

زندگی در پيش رو

زندگی در پيش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان/بازتاب نگار

زندگی در پيش رو از زبان کودکی به نام محمد بيان می شود، کودکی سر راهی و حاصل از يک ارتباط نامشروع. محمد همراه با چندين کودک سر راهی ديگر پيش زنی يهودی به نام رزا در طبقه 6 يک ساختمان زندگی می کند. رزا زنی 65 ساله و 95 کيليويی است که شغلش نگهداری از بچه هايی است که از طريق تن فروشی مادرشان بوجود آمده اند و در آمدی ماهيانه ناچيزی نيز از طرف مادران دريافت می کند. در آمدی که گاهی حتی پرداخت هم نمی شود اما رزا همانند يک شير ماده که از بچه هايش دفاع می کند از اين کودکان مراقبت می کند.
کودک داستان ما، محمد مسلمان زاده ای است در جستجوی عشق مادر و يافتن پدر خود که پيش اين زن يهودی زندگی می کند، زنی که کابوس اردوگاه آشويتس او را رها نمی کند.
رزا روزی ساعت 6 صبح توسط پليس دستگير و به آشويتس مخفوف فرستاده می شود و از آن زمان به بعد که از اين اردوگاه نجات يافته است نمی تواند از شوک حاصل از آن صبح نحس خارج شود و همين کابوس گاهی دليلی برای تفريح و سرگرمی ديگر بچه هايی است که رزا از آنها نگهداری می کند بچه ها صبح های زود زنگ خانه را به صدا در می آورند و رزا فکر می کند که دوباره نازی ها به دنبال او آمده اند تا کاره نیمه تمام خود را تمام کنند. رزا نمونه کامل از يک زن فداکار و دلسوز است . او با جعل اسناد برای بچه ها سعی می کند به آنان هويت ساختگی بدهد تا علاوه بر دستگير نشدن آنها توسط سازمان حمايت از کودکان بلکه کمی زندگی را برای اين بچه های حاصل از يک هوس زودگذر راحت تر کند در جايی از کتاب راوی اينگونه بخشی از شخصيت رزا را برای ما ترسيم می کند "رزا خانم می گفت حيوانات بهتر از ما هستند چون قانون طبيعت را اجرا می کنند، مخصوصا شيرهای ماده. او برای شيرهای ماده احترام زيادی قائل بود. وقتی به رخت خواب می رفتم و هنوزم خوابم نبرده بود، گاهی وانمود می کردم که زنگ زده اند و بعد در را باز می کردم و پشت در ماده شيری بود که آمده بود تا از بچه هايش دفاع کند.رزا خانم می گفت که ماده شيرها در اين کار شهرت دارند و تا سر حد جان می جنگند وعقب نشينی نمی کنند، اين قانون جنگل است و اگر مادي شيری برای دفاع از بچه هايش نمی جنگيد، ديگر هيچ کس بهش اعتماد نمی کرد. من تقريبا هر شب ماده شيرم را می آوردم. می آمد تو، روی تخت خواب می پريد و صورتمان را می ليسيد، چون بقيه هم دلشان می خواست و چون من بزرگ تر از همه بودم، بايد ازشان مراقبت می کردم. فقط اسم شير بد در رفته است، چون آن ها هم مثل همه غذا می خورند، و وقتی به بقيه خبر ميدادم که ماده شيرم ميخواهد بيايد توی اتاق، شلوغ و پلوغ می شد، حتی بنانيا هم، که خدا می داند اخلاق خوشش زبانزد همه است، دادش در می آيد. بنانيا را يک فاميل فرانسوی که جای کافی داشتند به فرزندی قبول کردند. خيلی دوستش می داشتم، يک روز می روم سراغش. بالاخره رزا خانم فهميد که وقتی می خوابد، يک ماده شير به اتاقش می آورم. او می دانست که اين کار من حقيقت ندارد و اين ها فقط خيالات من درباره ی قوانين طبيعت است، ولی عصابش خيلی درب و داغون بود و فکر اين که در آپارتمان او حيوانات وحشی وجود دارند، شب هايش را پر از وحشت کرده بود و فرياد کنان از خواب می پريد. اين قضيه برای من يک خيال بود و برای او يک کابوس. هميشه می گفت که کابوس همان رويا است که در پيری به کابوس مبدل می شود. هر کداممان ماده شير را يک جور می ديديم. چه می شد کرد."
البته تنها همدم و خانواده محمد, رزا اين پيرزن دوست داشتنی نيست او دوستی ديگر به نام هاميل که يک مسلمان است نيز دارد هامينی که به محمد قرآن و احکام دينش را می آموزد و محمد او را چنين وصف می کند "آقای هاميل هم که ويکتور هوگو را خوانده و از هر آدم هم سن و سال خودش بيش تر زندگی کرده، لبخندزنان برايم تشريح کرد که هيچ چيز سفيد سفيد يا سياه سياه نيست و سفيد گاهی همان سياه است که خودش را جور ديگری نشان می دهد و سياه هم گاهی سفيد است که سرش کلاه رفته. آقای هاميل مرد بزرگی است. اما روزگار نگذاشته است که بزرگ باشد."
مومو يا محمد کودکی است با نوعی ديد جالب نسبت به زندگی . او که فقط يک دهه از زندگيش می گذرد تفکرات جالبی دارد و به قول آقای هاميل بايد آنها را بيان کند. محمد در سطرهايی چنين مواد مخدر، زندگی و... را توصيف می کند." تف به هر چه هرويينی است. بچه هايی که هرويين می زنند به خوش بختی هميشگی عادت می کنند، کارشان تمام است، چون خوش بختيی وقتی حس می شود که کم بودش را حس کنيم. آن هايی که از اين چيزها به خودشان تزريق می کنند حتما در جست و جوی خوش بختی هستند و فقط احمق ترين احمق ها برای پيدا کردن آن، چنين راهی را انتخاب می کند. من هرگز گرتی نشدم. چند بار با دوستان ماری جوانا کشيدم آن هم برای اينکه باهاشن همراهی کرده باشم و به هر حال ده سالگی سنی است که آدم خيلی چيزها را از بزرگ ترها ياد می گيرد. اما من ميل چندانی به خوش حالی نداشتم. زندگی را ترجيح می دادم. اين جور خوش بختی آشغال است، آب زيره کاه است. بايد راه و رسم زندگی را بهش ياد داد. آبمان توی يک جوی نمی رود، و من کاری به کارش نميخواهم داشته باشم. هرگز هم سياست بازی نکرده ام چون به هر حال يکی هميشه استفاده اش را می برد، ولی برای خوش بختی هم بايد قانونی وضع کرد تا نتواند کلک بزند. من هر چه به کله ام می آيد می گويم و شايد هم اشتباه می کنم. اما هرگز برای این که خوش حال بشوم، نمی روم سوزن بزنم. گهش بگيرند. نمی خواهم در باره ی خوش بختی با شما حرف بزنم، چون تصميم ندارم دچار حمله ی عسبی شوم. اما آقای هاميل می گويد که من برای به زبان آوردن چيزهايی که نمی شود بيان کرد، استعداد فراوانی دارم. او می گويد بايد چيزی را که به دنبالش هستيم، در حرفهايی که نمی شود بيان کرد جست و جو کنيم و همان جا هم پيدايش می کنيم. بهترين راه برای فراهم آوردن گه(يکی از القاب هرويين)، کاری هست که لوماهوت می کرد، و آن اين است که آدم بگويد هرگز به خودش سوزن نزده، و آن وقت بچه ها بلافاصله يک تزريق مجانی به آدم می کنند، چون هيچ کس نميخواهد خودش را به تنهايی بدبخت ببيند. تعداد جوانک هايی که خواسته بودند اولين سوزنم را به من بزنند، غير قابل تصور است. برای اين به دنيا نيامده ام که به ديگران کمک کنم تا زندگی کنند. به قدر کافی اين کار را برای رزا خانم کرده ام دلم نمی خواهد خودم را توی خوش بختی پرت کنم، بلکه قبلا هر تلاشی که بتوانم می کنم تا از آن خلاص شوم."
زندگی نه چندان زيبا مومو و رزا در حالی ادامه می يابد که رزا با بيماری هايی گوناگونی گرفتار و منتظر مرگ است و مومو بايد پرستاری از او را انجام دهد در حاليکه رزا حاضر نيست او را به بيمارستان ببرند چون معتقد است که دکترها انسان ها را زجر می دهند و نمی گذارند آنها دست از اين دنيای کثيف بردارند. بنابراين مومو همراه با همسايه های ديگر به پرستاری از اين پيرزن يهود می پردازد. پيرزنی که تنها همدم و عشقش در زندگی همين موموی عرب زاده است مومويی که رزا سنش را چهار سال کمتر بيان کرده و به او گفته که ده سال دارد درحاليکه او 14 ساله است.
زندگی در پيش رو روايتی دردناک از زندگانی انسان هايی است که دوست دارند همانند فيلم زندگی خود را به عقب برگردانند تا شايد وضع خود را بهتر کنند يا به کل خود را سقط کنند. داستانی که در مورد بچه عربی است که تنها همدمش در زندگی پيرزنی يهودی است که روزگاری او نيز تن فروشی ميکرده. رزا زنی است که سختی های بسياری را در زندگی خود پشت سر گذاشته و در زمان حال سعی دارد با بزرگ کردن بچهای فاحشه گان کمی آسايش بدست آورد. رزا زنی تنهاست که در اوج نا اميدی به تنها وسيله اميدواری خود متوسل می شود، عکسی از هيتلر را به دست می گيرد و آن را نگاه می کند تا به خود ياد آور شود که وضعش از اين هم می توانست بدتر باشد و با ديدن همين عکس اميد از دست رفته را به دست می آورد. در مقابل مومو کودکی است سر خورده، تنها و منزوی که به دنبال پيدا کردن محبت پدر و مادر و جلب توجه است و وظيفه سنگين پرستاری از رزا را قبول می کند رزايی که مومو تمام محبت های فطريش را درون او می يابد و حاضر نيست به دليل ترس او از بيمارستان و دکترها به او خيانت کندو او را به دستان آنان بسپارد.
زندگی در پيش رو بهترين کتابی است که تاکنون از رومن گاری خوندم کتابی که جايزه گنکور را برای بار دوم نصيب اين نويسنده کرده است. به قول مترجم کتاب خانم ليلی گلستان اين کتابی زيباست که چيز های فراوانی برای آموختن دارد.

قسمت های زیبایی از کتاب

فکر می کنم این گناهکارانند که راحت می خوابند چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس بی گناهان نمی توانند بخوابند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند . اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند .


میل چندانی به خوشحالی نداشتم زندگی را ترجیح می دادم .


بهترین راه برای فراهم آوردن گه ( منظور هروئین است ) کاری است که لوماهات می کرد و آن این است که آدم بگوید هرگز به خودش سوزن نزده و آن وقت بچه ها بلافاصله یک تزریق مجانی به آدم می کنند چون هیچ کس نمی خواهد خودش را به تنهایی بدبخت ببیند .


ترس مطمئن ترین متحد ماست و بدون ان خدا می داند چه به سرمان می آید .


آن لحظه از زندگی ام را خوب به یاد دارم چون کاملا مثل بقیه لحظات زندگی ام بود .


پلیس ها قوی ترین چیز دنیا هستند . بچه یی که پدرش پلیس باشد مثل این است که دو برابر بقیه پدر داشته باشد .


گلوله‌ها از بدن بیرون می‌آمدند و به داخل مسلسل‌ها برمیگشتند، و قاتل‌ها عقب میرفتند و عقب‌عقبکی از پنجره پایین میپریدند. وقتی آبی ریخته میشد، دوباره بلند میشد و توی لیوان میرفت. خونی که ریخته شده بود دوباره داخل بدن میشد و دیگر هیچ‌کجا، نشانه‌یی از خون نبود.زخم‌ها بسته میشدند. آدمی که تف کرده بود، تف‌ش به دهان‌ش برمیگشت. اسب‌ها عقب‌عقبکی میتاختند و آدمی که از طبقه‌ی هفتم افتاده بود، بلند میشد و از پنجره میرفت تو. یک دنیای وارونه‌ی راستکی بود، و این قشنگ‌ترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتی‌ام دیده بودم.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱

لیدی ال

لیدی ال/ رومن گاری/ مهدی غبرائی/ نیلوفر

ليدی ال که بيش از 8 دهه از عمرش می گذرد و یکی از افراد فرهیخته و نامدار جامعه سلطنتی انگلستان است با خبری مبنی بر اينکه يکی از عمارت های او به نام کلاه فرنگی جهت ساخت يک جاده بايد تخريب شود روبرو میشود. او از اين خبر بسيار نارخسند ميشود خبری که برای او يادآور خاطرات تلخ روزگاری بسيار دور است از اين رو سعی دارد با کمک دوست خود به نام سرپرسی برخی از اشياء را که داخل اين عمارتدارد به جای امنی منتقل کند، وسايلی که ياد آور خاطرات تلخ و باور نکردنی دوران جوانی اوست زمانی که هنوز چيزی جز يک فاحشه نبوده است.

دختری که در 13 سالگی پس از دست دادن مادرش که با شستن ملافه و رخت ها زندگی او و پدر آنارشيستش را می چرخانده است. حالا اين دختر 13 ساله مجبور شده است برای گزران زندگی خود دست به تن فروشی بزند زيرا نه پدر او با آن افکار تندش حاضر به انجام کاری بوده است و نه اين دختر جوان قادر به انجام کاری دیگر بوده است او در يکی از شب های کارش با جوانی به نام آرمان دنی آشنا می شود جوانی با حالاتی رهبرگونه و يک آنارشيست خالص. و اين آشنايی را ليدی ال اينگونه برای سر پرسی تعريف می کند " چه فايده که تاسف گذشته را بخورم. او اولين مرد جذابی بود که به عمرم ديدم، و زندگی من پر از زشتی بود. بی آنکه به حرفهايش گوش بدهم همان طور به او خيره شدم و فقط لبخند زدم. يکدفعه حس کردم زندگی من معنايی پيدا کرده و می دانم که چرا به دنيا آمده ام. ابدا نمی توانستم نگاهم را به جای ديگری بدوزم. گمانم قدری استعداد هنر پيشگی در من هست- خوب، بگذريم. فقط می توانم بگويم که شصت سال از آن روزها مسن ترم و تمام اين سالها را در تنهايی به سر برده ام. تمام زيبايی های اين جهان را از آثار کارپاچو گرفته تا جوتو، و از کاپری تا دره شاهان، همه را ديده ام و سعی کرده ام تا چيزی را پيدا کنم که جای خالی او را بگيرد... اما تا امروز موفق نشده ام. من عاشق شدم، همين و بس- تا ابد."
اما آرمان دنی در ابتدا از اين آشنايی با اين دختر زيبا اهدافی ديگری دارد. " آرمان کمی دستپاچه شد که در خوشگذرانی شخصی- گرچه چند روزی بيشتر نبود- افراط کرده است و انتظاراتی را که از او داشت توضيح داد. می خواست يک بين الملل آنارشيستی جديد در سويس بر پا کند و نياز به کمک داشت. او و لوکور همه جا در جستجوی دختری زيبا و پاک باخته بوده اند که بتواند وارد خانه های ثروتمندان شود و آنان را در اجرای يک رشته سرقتهای طرح ريزی شده ياری دهد. مشکل بتوان به دختر جوان و زيبايی مظنون شد که عضو يک گروه آنارشيستی باشد، بنابراين او می تواند آزادانه رفت و آمد کند، اطلاعات مختلف گرد آورد و از داخل به آنها ياری بدهد و دستيار گرانبهايی برای جنبش باشد. البته او بايد از هر گونه سوء ظنی برکنار باشد، از اين رو لازم است زندگی اشرافی طبقات ممتاز را داشته باشد. تا آن وقت نقشه اولين ضربت خود را کشيده بودند و آن قتل ميخاييل پادشاه بلغارستان بود که پس از سرکوبی جنبش دهقانان قحطی زده کشورش برای لذت بردن از مناظر دلربای سويس به آن کشور رفته بود. يک رفيق بلغاری اجرای اين ماموريت را بر عهده داشت، اما مسئوليت تدارک زمينه اين قتل با نهضت بود."
البته کشتن اين پادشاه يکی از فراوان کارهايی است که ليدی ال همراه با دنی برای نهضت آنارشيستی انجام می دهد و زنی که هم اکنون نمادی از اشرافيت در انگلستان است و يکی از نواده گان او در کابينه وزير است و خود او با دربار برو بيايی دارد روزگاری يکی از رهبران و همکاران آنارشيست ها بوده است.
ليدی ال داستان دو عاشق با تفکرات گوناگون است يکی به فکر نجات بشريت است و ديگری به فکر نجات خود و عشقش است اما دنی انسانی آرمانگراست که حاضر نيست به هيچ وجه به آرمان های خود پشت کند. " در عزمش برای نجات جهان بيش از حد صادق و پاکباخته و حق به جانب بود. مردی خودبين و خودخواه و خودپسند بود که به جز انسانيت به هيچ چيز عشق نمی ورزيد. در قلبش جايی برای ليدی ال نبود- فقط برای بشريت جا وجود داشت: فقط می توانست ميليونها را بشمرد. حتی نمی دانست که چطور خود را تفويض کند، چگونه خود را قربانی کند، چطور خود را محدود کند، و چگونه دوست بدارد. به طور نفرت انگيز و آزمندانه اي به عقايدش چسبيده بود، مانند بسياری مردان طماع که به طلا می چسبند. با اين حال تمام آنچه ليدی ال می خواست او بود. او را شديدا، تماما، و بی باکانه می خواست- اما قادر به داشتنش نبود. خود را نگون بخت می ديد. کاش عاشق يک قمار باز، يک افيونی، يک دزد معمولی، يک آدم دايم الخمر می شد- اما نه، معشوقش ايده آليست بود."

رومن گاری بر اساس يک داستان واقعی رمان بسيار جذابی خلق کرده است رمانی که در آن زندگانی زيبا اما تلخگونه زنی عاشق را می بينيم زنی که تا روزهای آخر عمر خود نميخواهد عاشق خود را از ياد ببرد. کتاب ليد ال را با آن پايان محسور کننده اش از دست ندهيد.

قسمت های زیبایی از کتاب:

چیزهایی هست که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمی تواند جبران کند .


عشق های بزرگ و حقیقی در این دنیا اندکند و آدم حق ندارد بگذارد بدون هیچ گونه اثری نابود شوند .


تنها به این امید به صورت مردها نگاه کرده ام تا شاید یک وقتی یک ذره شباهت با او را ببینم ، اما افسوس که امکان پذیر نبود .


بعد از همان نگاه اول فهمیدم که هرگز مرد دیگری در زندگی من نخواهد بود و اینکه هیچ چیز به جز او هرگز نه برایم مهم است نه وجود دارد .


درست به همان اندازه که از تنها ماندن بیزار بود تنهایی را دوست داشت .


نمی دانی چه روزهایی را بی تو گذرانده ام . به خاطر این روزها از تو بدم می آید . می توانستیم با هم خوشبخت باشیم .

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۱

ریشه های آسمان

 ریشه های آسمان/ رومن گاری/ سلویا بجانیان/ علم

مورل ما ارزش های انسانی خود را از ياد برده ايم اما تو به دنبال چه هستی به دنبال اينکه ديگری فيلی به خاطر عاج هايش خونش بر روی زمين جاری نشود.
کتاب هجيم و سخت خوان ريشه های آسمانی از آن دست کتاب هايی هست که خواندنش هم برای ادبيات دوستان لازم است به جهت جايزه گنکوری که نصيب نويسنده اش کرده هم اينکه به ياد داشته باشيم که ما تنها ساکنان اين کره خاکی نيستيم.
مورل نمادی انسانی مبارزه بر عليه تفکرات غلط بشريت است او که روزگاری در جنگ جهانی دوم از خود دل آوری های بسياری نشان داده هست و حتی در زندان های نازیسم رنج کشیده است حالا به آفريقا آمده است تا در جبهه ايی ديگر دست به مبارزه بزند او آماده است تا پرچم حمايت از جانوران خاکی با الخصوص فيلان را بالا ببرد تا ديگر کسی به دنبال تفريح دست به کشتار اين موجودات نزند.
مورل در اين راه مبارزه تنها نيست او همراه افرادی در راه اين مبارزه قدم برداشته است انسان هايی که هر کدام به دلايل گوناگونی از جوامع خود ترد شده اند اما هم اکنون به دنبال اثبات کردن خود هستند.شايد نا خالص ترين فرد گروه مورل فردی عرب باشد که فقط به دنبال هيجان و تفريح و لذت خود است و گرنه ديگران دنبال اثبات چيز های ديگری هستند.
در يک طرف جناورشناسی قرار گرفته کسی که پا به سن گذاشته است اما به دنبال حفظ طبعيت به هر نحوی است. در طرفی ديگر دختری آلمانی وجود دارد که به دليل اينکه در حال حاضر جنگ جهانی دوم تمام شده و افکار عمومی نسبت به آلمانی ها علاقه خاصی ندارد آماده است تا از حيثیت کشور خود دفاع کند. دختری که خود در موقع شکست نازيسم در جنگ جهانی دوم خود مورد تجاوز سربازان روسی قرار گرفته است در حاليکه بيش از 17 سال سن نداشته است اما او به اين نقطه دور از ميهن خود آماده است به آفريقا آماده است تا با ديدن حيوانات آرامش از دست رفته را به دست بياورد و با ديدن مورل به او و آرمان های او علاقه مند می شود.طرفی ديگر داستان مردی آمريکايی است که روزگاری در ارتش آمريکا بوده است اما به دليل اظهارات احمقانه ايی که تحت شکنجه در جنگ کره بيان کرده است از ارتش آمريکا اخراج شده است. و به آفريقا آمده تا حيثيت خود را با اين رفتار بازيابد
مورل به دنبال بيداری انسان هاست او نه به دنبال انقلاب است نه به دنبال تغیير ساختار او فقط با زدن تلنگری سعی در بيداری ما دارد.
نوع روايت کتاب نيز در واقع بسيار جالب و شايد در صفحه های ابتدايی گيج کنند باشد چون هم کتاب از زبان کاراکترهای گوناگون بيان ميشود و هم فلش بک های مختلفی به گذشته و آينده دارد پس خواننده بايد با هواسی جمع کتاب را مطالعه کند

قسمت های زیبایی از کتاب

او زنی بود که ترک کردنش بسیار دشوار بود 

یک زن تنها زمانی که مردی را دوست دارد قوی بی تفاوت نسبت به همه چیز و مصرانه کاری را انجام می دهد 

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۱

تربیت اروپایی

تربیت اروپایی/ رومن گاری/ مهدی غبرایی/ نیلوفر

خبر های مهم هرگز نمی ميرند و فنا نمی شوند هرگز... عشق و آزادی چيز هايی است که قابل نابودی نيستند اما بدست آوردن آنها بهايی دارد اما هرگز بشريت آنها را از ياد نخواهد برد و هيچ قدرتی نميتواند آنها را از انسان ها بگيرد.تربيت اروپايی اولين رمان رومن گاری ميباشد رمانی که به زيبايی حال و احوال زندگی يک پسر چهارده سال که تمام خانواده اش در طی دوران اسارت لهستان توسط آلمان نازی کشته شده اند و او تنها در جنگل های سرد با نيروهای پارتيزن سبز ها هم خانه شده است. يانک کودکی است که به دنبال يافتن استقلال و آزادی ميهن خود است اما در راه بدست آوردن اين آزادی اتفاقات ديگری تفکرات او را نسبت به اين مغولات تغيير می دهد.
گاری در اين کتاب به زيبايی صحنه سازی جاودانی از اوضاع يک نوجوان بوجود آورده است نوجوانی که عاشق موسيقيست و ميخواهد با دختر مورد علاقه اش ژوسيا که مجبور است به دليل به دست آوردن خبر ها برای سبز ها با سربازان آلمانی همخوابی کند زندگی آرامی داشته باشد.
يانک علواه بر زشتی و تجاوزات متعدد نازی ها مناظرگر اين صحنه هاست که نيروهای سبز ها که به دنبال آزادی ميهن هستند دست به چه کارهای کثيفی می زنند از مجبور کردن يک دختر به تن فروشی برای بدست آوردن اخبار نظامی تا ضرب و شتم مردم روستاهای مختلف برای بدست آوردن آذوقه و یا ديدن صحنه زجر کشيدن يک پيرمرد تير خورده .يانک متوجه ميشد در جنگ هر دو طرف دست به  چه کارهای کثيفی می زنند.

بخش زيبايی از کتاب:
بعد از خودم پرسيدم چطور مردم آلمان به اين فجايع راضی می شوند؟ چرا شورش نمی کنند؟ بی شک بسياری از وجدان های آگاه آلمانی که به اساسی ترين و فروتنانه ترين شکل انسانيت دست يافته اند، قيام می کنند و از اطاعت کور کورانه دست می کشند. بالاخره يک روز، نور حقيقت، همان طور که تاکنون قلب بسياری از مردم جهان را روشن کرده است، در قلب آلمانی ها هم خواهد تابيد. خوب، بگذريم...درست همان وقت ها بود که يک سرباز جوان به جنگل آمد. فرار کرده بود و مثل يک انسان شريف و شجاع آمده بود تا به ما بپيوندد و دوشادوش ما بجنگد. هيچ ترديدی ندارم که نور حقيقت به قلبش تابيده بود. او ديگر به نژاد برتر تعلق نداشت. حالا ديگر يکی از ما بود. به دنبال نور حقيقت، علايق آلمانی خود را گسيخته و به دور انداخته بود. اما ما فقط ظاهر و لباس آلمانيش را می ديديم. همه می دانستيم که نور حقيقت به قلبش تابيده. همين که به چشمش خيره می شدی نور را می ديدی. تمام شب آن نور خيره ات می کرد. پسرک يونيفورم آلمانی پوشيده بود، و ما همه می دانستيم که نور حقيقت در اوست، پيش چشمان ماست- نوری که همه می کوشيديم آن را به چنگ آوریم و به دنبالش برویم- اما او لباس ديگری پوشيده بود.. برای همين او را کشتيم. چون او نشان ديگری به پيشانی داشت: نشان آلمانی. و چون ما نشان ديگری داشتيم: نشان لهستانی. چون او در بدترين موقع شب به ميان  ما آمده بود- وقتی که هنوز از ويرانه های شهرها و دهات دود بلند می شد- و ياس و نفرت در قلب ما بيداد می کرد. يکی از ما پيش از اجرای حکم اعدام، موقعيت را برايش تشريح کرد- يا اگر بشود گفت از او پوزش خواست. گفت که : خيلی دير است دوست عزيز!. اما اشتباه می کرد. نه تنها دير نبود، بلکه خيلی هم زود بود.

چیزهای مهم هیچ وقت نمی میرند و نابود نمی شوند. 

. هر چیزی که آدم به اش معتقد است و به خاطرش حاضر است جانش را فدا کند بالاخره یک روزی به قصه و افسانه بدل می شود  
اشک راه خیال را نمی بندد ، بلکه به آن میدان می دهد. 

 .ازشان متنفرم . دلم می خواهد همه شان را بکشم -
یک تنه که نمی شود همه را کشت.
 دلم می خواهد ازمایش کنم . دلم می خواهد برای شروع کار ، یکیشان را بکشم. -
.ارزشش را ندارد . بالاخره یک روزی خودشان می میرند -
- آره ، اما در این صورت نمی دانند برای چه مردند . دلم می خواهد بدانند چرا می میرند . من پیش از آنکه بکشمشان به شان می گویم چرا آنها را می کشم. 

 .معلوم است تو دیگر مرا دوست نداری -
 - چطور می توانی این حرف را بزنی ؟ چرا ؟.
 چون که غصه می خوری . وقتی کسی را دوست داشته باشی ، هرگز غمگین نمی شوی. -