پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۱

The Way Back (I) (2010)

اريخ حکموت کمونيسم بر شوروی سابق پر است از مرگ های انسان های مختلف در زندان های اين کشور
 انسان هايی که بيشتر بنابر دلايل سياسی متحمل چنين هزينه های سنگينی شده اند. فيلم در مورد عده ای از افراد مختلف در بحبوبه جنگ جهانی دوم است که سعی دارند از شمالی ترين نقطه روسيه يعنی سيبری پا به فرار بگذارند و با يک پياده روی جان فرسا و سخت خود را از زندان موجود آزاد کنند. فيلم کما بيش شبيه خيلی از فيلم های ديگر اين ژانر است فراری سخت و جان فرسا که نيازمند اميد و روحيه بالاو تمام نشدنیست. فيلم راه بازگشت نه فيلمنامه خيلی خوبی دارد نه کارگردانی زيبا فقط نقطه قوت آن فيلمبرداری خاص فيلم است فيلمبرداری که در آن از سردترين شرايط  تا گرمترين شرايط که را به تصویر کشيده است نيمه اول فيلم نشان دهنده فرار افراد و به پيدا کردن زمينی است که در آن تفکرات کمونيسم حاکم نباشد و نيمه دوم فيلم نشان دهنده تقلای افراد باقيمانده در گرمای طاقت فرسای صحرا برای رسيدن به مکانی امن است.
نمره من به این فیلم 5 از 10

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

Notorious 1946

پدر آليشيا هوبرمن، مامور نازی، در ميامی محاکمه و به خاينت متهم می شود. آليشا دختری دايم الخمر است که چندين سال قبل پيشنهاد پدرش را برای پيوستن به گروه های خرابکاری رد کرده او خود را يک آمريکايی ميداند و از عشق به کشور آمريکا سخن گفته است و پدر خود را طرد کرده است. آليشا در يک مهمانی با دولين مامور سی آی ای آشنا می شود و دولین او را متقاعد ميکند که برای ماموريت به برزيل برود و درون يک محفل که يکی از دوستان پدرش به نام سباستين در آن فعاليت ميکند خبرچينی کند. آليشا وارد ماموريت ميشود در حاليکه دلش در پيش دولين گير کرده است دولينی که هيچ گاه به او نگفته است دوستش داشته است چون از طرفی ميترسيده آليشا اين ماموريت را قبول کند و از طرفه ديگر نوع احساس حقارت در درون آليشا بوجود می آورد در مقابل آليشيا نيز برای بر انگيخن احساس حسادت دولين و سرزنش او در راه انجام ماموريتش با سباستين ازدواج ميکند. فيلم شايد از آن دسته فيلم های هيچکاکی باشد که بر خلاف اکثر کارهای استاد برای تماشاگران عامی سينما جذابيت نداشته باشد. چون روال و سرعت اتفاقات داستان کمی کند است و نوع مسير داستان نيز همانند اکثر کارهای هيچکاک حالتی هراس گونه يا کاراگاهی ندارد اما از منظزر سينمايی يک شاهکار است. دقت کنيد به سکانس ابتدايی که ما برای اولين بار دولين را می بينيم، هيچ صحبتی از او نميشنويم در حاليکی در مهمانی به همراه آليشيا و ساير دوستان آليشيا که همگی به جز دولين مست هستند ايستاده است و با نگاهی تمسخر گونه به افراد جمع نگاه می کند. در سکانس بعدی وقتی آليشيا مست است و با سرعت رانندگی می کند، با موهايی که روی چشم هايش ريخته، ما زاويه ديد مبهم او را توسط رشته های مويی که سرتاسر پرده پخش است می بينيم. وقتی در سکانس بعدی آليشيا بيدار می شود و دولين را می بيند که به طرف او می آيد، برای نشان دادن ديد آليشيا دوربين می چرخد، تا آن جا که دولين وارونه می شود. باز هم کاربرد نماها در اين فيلم غوغا ميکند وقتی آليشيا و دولين درگير عشق يکديگرند، نمای خيلی نزديک آن ها را در حال حرف زدن، راه رفتن، تلفن زدن و بوسيدن مداوم را می بينيم. بوسيدنی که سرها به هم خيلی نزديک ميشود. اما در نماهايی که آليشيا و شوهرش سباستين را می بينيم تماما نماها باز است که نشان دهنده فاصله اين دو هست. آليشيا زنی تنها و خسته از زندگی اش است زنی که منتظر يک کلمه عشقانه دولين است تا از کابوسی که در آن گرفتار شده است رها پيدا کند کابوس او زندگی اش است در انتهای فيلم دولين اين کلمه عاشقانه که دوستت دارم را بر زبان می آورد و آليشیا را از کابسش نجات ميدهد.
نمره من به این فیلم 8 از 10

دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۱

ميشائيل کلهاس

ميشائيل کلهاس به نوينسندگی هاينريش فون کلايست ترجمه ی محمود حدادی

کتاب مشائيل کلهاس برگرفته از داستانی واقعی است که کلايست به آن رنگ و بوی درام داده است و کمی داستان ماجرا را تغیير داده است.کتاب رو دوست نداشتم و به دلم ننشست با اينکه اين کتاب بزرگترين شاهکاره کلايست است و کافکا بيش از ده بار اين کتابو خونده اما برای من کتاب جذابيتی نداشت شايد تنها بخش لذت بخش کتاب پايان آن بود. به نظرم کتاب از اون جايی که مشائيل خود را تسليم کرد ريتمش به شدت پايین اومد تا قبل از اون ما شاهد درگيری ها و دلاوری ها ميشائيل و يارانش بوديم و کتاب ريتم خوبی داشت اما بعد از آن تسليم ريتم کتاب به شدت پايین آمد تا جايی که زنی در نقش یک جادوگر  در لحظات آخر سرنوشت دشمنان میشائیل را برايش پيشگويی می کند.

قسمت زيبايی از کتاب:

در ساحل رود هاول و در ميانه ی قرن شانزدهم اسب فروشی زندگی می کرد از پشت مردی مدرس،و نامش ميشائيل کلهاس،يکی از درستکارترين و همزمان هراس انگيز ترين انسان های روزگار خود،نادرمردی که تا به سی امين سال زندگی اش می شد نمونه ی شهروندی نيک و پسنديده اش بشماری و در دهی که هم امروز هم به نام اوست اسب پرورش می داد و با اين حرفه نانی و آرامشی داشت و در خداترسی خود بچه هايی را که زنش برايش می آورد با صدق و سخت کوشی بزرگ می کرد.و در همه همسايگانش نبود حتی يک نفر هم که شيرينی خير خواهی يا انصاف او را نچشيده باشد.خلاصه آن که جهان بی شک از اين مرد به نيکی ياد می کرد اگر که وی در فضايل خود به راه افراط در نمی غلتيد.اما حق خواهی اش او را راهزن و قاتل کرد.

فون کلايست:در ميان مغان پارسی آيينی حاکم بوده است،گويای آن که برای انسان کاری خداپسندانه تر از آن نيست که زمينی را بکارد،درختی بنشاند و فرزندی بپرورد.هيچ حقيقتی به اين ژرفی به روح من راه نيافته است.من از دارايی خود هنوز ته مانده اي دارم که البته ناچيز است.با اين حال می رسد،تا در سوييس مزرعه ايی بخرم و نان خود را از همين راه در آورم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

Psycho 1960

ماريون کرين چهل هزار دلار از يکی از مشتريان ریيسش در بنگاه معاملات ملکی ميدزد. پولی که قرار بوده است او به بانک بسپارد اما آن را برداشته و از آريزونا عازم ديدار معشوقش، سم در کاليفرنيا ميشود. او چندی پس از تعويض اتومبيلش در شب دوم مسافرت و رانندگی بر اثر خستگی در متلی به نام بيتس توقف ميکند. ماريون پس از صحبت با نورمن که مدير متل هست تصميم ميگيرد که به خانه بازگردد و پول دزديده شده را پس دهد. اما... بيمار روانی
از آن دسته فيلم هايی است که دقيقه ايی به آدم اجازه نفس کشيدن نميدهد. فيلم پر شده از نماهايی که آدم را ميخکوب خود ميکند و ديالوگ هايی که در عين ساده گی مضامين عميقی دارند به عنوان مثال در جايی ماريون در حال خوردن غذايی هست که نورمن برای او آورده است دقت کنيد به تفريحات نورمن که در گوشه و کنار اتاق چيده شده است. پرندگانی خشک شده. نورمن نيز نگاه هايه شهوت انگيزش به ماريون بی شباهت به نمايی نيست که از ديد یه کلاغ خشک شده به ماريون است. يا ديالوگ هايی که او رو به ماريون ميگويد و باعث ميشود که ماريون به خود آيد و تصميم بگيرد پول دزديده را پس بدهد. نورمن رو ماريون ميگويد: "من فکر می کنم ما همه گرفتار مخمصه های شخصی خودمان هستيم، همه ما در مقاطعی کمی عقل مان را از دست می دهيم."
 اين حرفا واقعا برايمان آشنا نيست؟ مگر تصميم ماريون برای دزديدن پول جز کلام نورمن است؟ ماريون بدون هيچ برنامه يا هدفی يک لحظه تصميم گرفت پول را بدزد و به زبان نورمن برای چند ثانيه عقل خودش را از دست داد.
نورمن در ديالوگ ديگری در مورد خشک کردن پرندگان اين گونه صحبت ميکنه او ميگويد من با اين کار احساس ميکنم آنها را دارم پر ميکنم به آنها شکل و قيافه ميدهم. در نظر داشته باشيد که نورمن خودش با نماهايی بسته ای که در اتاق از او گرفته ميشود شبيه به يکی از پرندگان خشک شده است و فاميل ماريون يعنی کرين خود نوعی پرنده است. پس باز در اينجا اين ديالوگ معنا پيدا ميکند. يعنی نورمن با گفتگوهای خود ميخواهد نوع فکر و تفکر ماريون رو در مورد زندگی، خوش گزارانی، مواظبت از مادرش عوض کند.
فيلم پر است از نماهايی جالب و تامل انگيز سوای نماهای بسته ای که از نورمن گرفته ميشود و نوعی خباثت و نگاه های شهوت آلودش به ماريون رو ميبينيم در نماهايی بسته ای نيز ترس ماريون در سکانس معروف فيلم يعنی حمام و سکانس ترس و وحست انگيز ديگر فيلم يعنی نمای بسته آربوگاتس در حال افتادن از پله ها مو را بر تن بيننده سيخ ميکند. از ديگر نماهايی جالب فيلم نماهايی هست که ساختمان محل زندگی نورمن و مادرش را نشان ميدهد. قالب سکانس های گرفته شده در فضای تاريک و حالتی رعب انگيز دارد به گونه ای که ساختمان در بالا تپه ای قرار گرفته و همه مجبورند از پايين به ساختمان نگاه کنند. که اين پايين نگاه کردن در سکانسی که لايلا تصميم دارد با مادر نورمن صحبت کند و در حال رفتن به سمت ساختمان است کاملا مشخص است نمايی بسته ای که تبديل به نماهای بسته مقطعی از بالا به پايين در صورت ترسيده لايلا نشان داده میشود.
فيلم بر اساس رمانی از رابرت بلاچ ساخته شده است و هيچکاک در مقام کارگردان و تهيه کننده يکی ديگر از شاهکار های سينما را خلق کرده است. بازی های فيلم به شدت روان و زيباست به خصوص بازی جانت لی در نقش ماريون کرين و آنتونی پرکينز در نقش نورمن. از نکات جالب ديگر بازيگری همان حضرو کوتاه هيچکاک در فيلم هايش هست. که در سکانسی در ابتدای فيلم هیچکاک بيرون  بنگاه معاملات بانکی با کلاهی بر سر منتظر ماشين است. نکته جالب ديگر فيلم شخصيت نورمن است که بر اساس زندگی واقعی يک قاتل به نام اد گين شکل گرفته. اد گينی که کلکسيونی از جنايات را در پرونده خود ثبت کرده و پس از تجاوز کردن به قربانيان خود آنها را به شکل فجيعی ميکشته است.
در مورد دوگانگی شخصيت، حالت پليسی بودن فيلم، مضامين وحشت گونه و هراس بر انگيز فيلم و سکانس معروف فيلم حرفی نزدم چون گمونم قبلا در موردشان زياد صحبت شده است.
چند باره ديدن اين فيلم هيچی چيزی از ارزش ها و لذت ديدنش کم نميکنه بلکه باز به آدم کلی مطلب در باب سينما و  چگونه فيلم دیدن می آموزد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

The Town


نزديک 10 روز بود که فيلمی نديده بودم نميدونم چرا اما اينگار فيلم ديدنم تو اين مدت طلسم شده بود و منی که امکان نداشت هفته ايی کمتر از 2 فيلم ببينيم تو اين مدت فيلمی نديدم.شايد وجود انواع سريال رنگارنگی که به مدد دوستان عزيز و بی ادعا زير نويس ميشوند اين وقت رو از من گرفته بود اما راسياتش هر وقت خواستم برم اين فيلم آخری کيارستمی يا يکی از فيلم های ژونه فرانسوی رو ببينيم اينگار حوصله نداشتم خودم رو با اين فيلم هايی که به هيچ وجهه عامه پسند نيستند رو تبيق بدم تا اينکه تصميم گرفتم فيلم شهر بن افلک رو ببينم بن افلک رو تا حدودی ميشناختم با اينکه بازيگر نام آشنايی است اما من بيشتر ايشون رو از فيلم اولی و قبليشون بچه از دست رفته ميشناختم يک اکشن-درام خوب که ريتم بسيار خوبی داشت و آدم را تا انتهای فیلم درگیر می کرد. اکشنی که بيشتر از اينکه درگير تب و تاب و ريتم تند صحنه های زد و خورد بشه درگير احساسات و درام می شد.
 فيلم شهر از اون جمله فيلم هايی است که بار اول که ببينيتش بی شک زمان نزديک به دو ساعت و نيمش شما رو اذيت نمی کند وشما تا پايان با فيلم همراه می شويد اما بعد از اينکه فيلم رو ديدی و اگر کمی در مورد فيلم و فيلمنامش فکر کنيد بيشک می بينيد که فيلم در بعضی جاها شما را راضی نکرده است و بی شک اگر فيلم قبلی بن افلک رو ديده باشيد فيلم قبلی رو بهتر ميدونيد. اما با تمام اين حرف ها بی شک فيلم شهر يک فيلم خوب و خوش ساخت است فيلمی که همانند کار قبلی بن افلک اکشن است اما خود را قرق در صحنه های اکشن نميکند بلکه بيشتر به کاراکتر ها و زندگی و گذشته آنها می پردازد.فيلم شهر در مورد شهری است به نام بوستون شهری که 370 مورد سرقت بانک در يک سال در آن انجام می شود که بيش از 90 درصد از اين دستبرد ها توسط افراد محله ايی چارلز تاون صورت می گيرد محله ايی که کمتر از 1 مايل مساحت دارد اما سرقت بانک در اين محله بصورت يک شغل خانوادگی نسل در نسل منتقل شده.فيلمی که می بينيم در مورد اين شهر است شهری با سارقانش.ما در فيلم کاراکتری به نام داگ مک ری (بن افلک) و 3 نفر از دوستانش را می بينيم که دست به سرقت از بانک ميزنند اما در يک سرقت داگ با رئيس بانک کلر(ربکا هال) رابطه احساسی بر قرار می کند و اين رابطه با مشکلاتی روبرو می شود.ما در فيلم کاراکتری می بينيم به نام جم که دوسته صميمی داگ است او به خاطر داگ يک نفر را کشته و 9 سال به زندان افتاده است. جم   داگ را جزو خانواده خود می داند و دوست دارد آنها با هم در اين شهر به کار خانوادگی خود ادامه دهند اما داگ از اين شهر و اين زندگی خسته است او انسانی است که ناخواسته در اين شغل قرار گرفته است داگ روزگاری به تيم ملی هاکی روی يخ دعوت شده بود و دوست داشت به اون شغل ادامه بدهد اما به دليل اخراج از تيم در اين مسير قرار گرفته بود داگ می خواهد از اين شهر دور شود در حاليکه جم دوست دارد در اين شهر بماند و داگ را نيز با خود نگه دارد.جم در يک سکانس عالی به داگ می گويد ببين داگ اين کار آخر ماست اما اگر با مشکل روبرو شديم من نميخوام دوباره به اون زندان،به اون کثافت دونی برم من ميخوام دادگاهم تو خيابان برگزار شود. اينگار جم ميخواهد به داگ بگويد اين کار تو وجود من است و اين شهر بدن من پس من دوست دارم همينجا،تو همين خيابون ها دفن شم.فيلم شهر بر خلاف خيلی از فيلم های اکشن هاليوودی درگير زدو خورد های فراوان نمی شود ما 3 سرقت بانک در فيلم می بينيم با تعقيب و گريز های خوب. فيلم شهر بيشتر درگير روابط بين کاراکتر ها و شخصيت ها می شود. شخصيتی مثله داگ که به دنبال فرار از اين شهر است. شخصيتی مثله جم که به دنبال يک خانوادست. شخصيت کلر که به دنبال آرامش است و شخصيت سمج و لجوج کارگاه اف بی آی که به دنبال دستگير کردن افراد باند است وبرای اين کار از هيچ کاری دريغ نميکند.
بهترين سکانس های فيلم جايی است که ما داگ و تيمش را در سرقت دوم با نقاب های خواهران روحانی می بينيم فضای ملتهب و نفس گير در حاليکه داگ و دوستانش به ماشين حمل پول حمله کردند ما هيچ صدایی نميشنويم جزو صدای ناقوس کليسا که با نقاب های اين باند مخلوط می شود.
دو تا از اشکالات فيلم منو آزار داد يکی اينکه چطور کارگاه سمج با اون همه تشکيلات در انتهای فيلم تلفن های داگ و کلر را که در حال صحبت با هم بودند رو رديابی نکرد.و اشکال دوم چطور داگی که براحتی گلفروش و همکارش را کشت چرا همان قبل از ماموريت سوم اين کارو انجام نداد.
در آخر بايد از بازی های فيلم هم تشکر کنيم بازی بن افلک خيلی خوب بود بازی کنترل شده اما بی شک بازی جرمی رنر چيز ديگری بود بازيگری که قبل از اين فيلم ما بازی خوب او را در فيلم 28 هفته بعد ديده بوديم و البته بازی جان هام در نقش کاراگاه سمج بازيگری که به خوبی از پس اين نقش بر اومده بود. بقيه بازی ها خوب بود اما بازی اين 3 نفر چيز ديگری بود.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۱

Cowboy Bebop

فی: يادته يک روز به من گفتی گذشته هيچ اهميتی نداره؟ ولی الان اين خود تويی که چسبيدی به گذشته ات!
 اسپايک: خوب به چشم های من نگاه کن فی يکی از اونا مصنوعيه بخاطر اينکه من تو يک تصادف از دستش دادم و از اون به بعد بود من، گذشته رو با يک چشم ديدم و حال رو با چشم ديگه ام و اعتقاد دارم چيز هايی که می بينم همه حقيقی نيست که بايد می ديدم
 فی: به من اين چيزا رو نگو تو هرگز چيزی درباره خودت به من نگفتی الانم نميخواد که همچين چيز هايی بهم بگی.
 اسپايک: من هميشه فکر می کردم که دارم خواب می بينم خوابی که هيچ وقت توش بيداری وجود نداره ولی قبل از اينکه بدونم همه روياها به پايان رسيد
 فی: حافظه من برگشت اما هيچ نتيجه خوبی در پی نداشت هيچ جايی نبود که بتونم به اونجا برگردم و اينجا تنها محلی بود که می تونستم برگردم اونجا ولی حالا تو کجا می خوای بری؟ آخه واسه چی بايد بری؟ يعنی می خوای بگی تو فقط ميری اونجا که کشته بشی؟
اسپايک: من نميرم اونجا که کشته بشم من ميرم اونجا تا ببينم تا حالا زنده بودم يا نه فی

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۱

Traffic 2000

ترافيک يعنی ترافيک ذهنی ما انسان ها از روابت عجيب و غريب بينمون يعنی ترافيکی بين دختر و پدری در دو تقاطع مختلف زندگی .ترافيک يعنی زنی ساده و پاک که برای حفظ بچه اش و زندگيش حاضر می شود دست به جنايت بزند. ترافيک يعنی پليسی که می خواهد پشت چراغ قانون بايستد و از ترافيک عبور کند اما اين چراغ نمی گذارد به مسير درست برود. بی شک فيلم ترافيک تا به امروز مهمترين و بهترين ساخته سودربرگ است.
سودربرگ  در اين فيلم به سراغ مواد مخدر و افراد درگير با آن رفته است جوانانی که از اين مواد استفاده می کنند افراد دولتی که در مقام مبارزه با اين مواد عمل می کنند يا خود درگير تجارت آن شده اند پليس هايی که در خط مبارزه با اين تجارت قرار دارند و البته به سراغ تاجران اين قضيه نيز رفته است و روابط و زندگی آنها رو هم به زيبايی به تصوير کشده است.
فيلم ترافيک کلکسيونی از جوايز سينمايی است فيلمی که 4 اسکار را برده است اسکار بهترين کاگردانی برای سوربرگ،بهترين فيلمنامه و تدوين و همچنين اسکار بهترين بازيگر رل را برای دل تورو.
دل تورو در نقش خاوير پليسی مکزيکی است که در مرز با آمريکا به مبارزه با مواد مخدر و باند های تجارت مواد می پيردازد پليسی که سعی می کند به راه درست برود اما نميتواند در اين مسير موفق باشد شايد گفتن اين ديالوگ از زبان خودش بيانگر همين شکست باشد:ديشب خواب ديدم مادرم يک کيسه روی سرش کشيده شده بود و داشت خفه می شد در حاليکه من نميتونستم بهش کمک بکنم.
ما در فيلم داستان های موازی ديگری را نيز مشاهده می کنيم داستان رابرت ويکفيلد که از طرف دولت آمريکا ماموريت بر خورد با مواد مخدر را بر عهده گرفته است ويکفيليدی که خود درگير مواد مخدر است دختر او که 16 ساله بيشتر ندارد به مواد مخدر روی آورده است و سرگردان در خيابان ها برای به دست آوردن مواد تن فروشی می کند.
يا داستان زنی که برای نجات شوهر و زندگی خود که متهم به تجارت مواد مخدر است دستور به قتل شاهد دادگاه شوهرش را می دهد و داستان پليس هايی که بايد از اين شاهد مواظبت کنند.
فيلم پر است از صحنه های تکان دهنده و البته ديالوگ های زيبا و دلنشين يکی از بهترين سکانس های فيلم جايی است که ويکفيلد در يک سخنرانی رسمی در مورد مواد مخدر رو به رسانه ها جمعی صحبت می کند جايی که او می گويد جنگ بر سر مواد مخدر در واقع جنگ بر سر خانواده های ماست چون خانواده های ما با اين درگيرند و ما نمی تونيم با اونا وارد جنگ بشويم شايد پيام آخر فيلم اين است که بهترين راه مبارزه با اين معقوله بازپروری و آشنا سازی مردم با آن است.
ترافيک فيلمی است که هم ميشه زياد در مورد اون حرف زد اما من می خوام مدتی از اين فيلم بگذرد و شايد دوباره اون رو ديدم و باز از سکانس ترور شاهد دادگاه لذت ببرم و باز با کاراکتر های آن ارتباط بر قرار کنم.
بی شک ترافيک از نظره من بعد مرثيه بر يک رويا آرنوفسکی بهترين فيلمی است که در مورد مواد مخدر ساخته شده است.