جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۱

Suspicion 1941

لينا روزی در حاليکه در کوپه درجه يک قطار نشته و کتابی که در مورد روانشناسی کودک است را مطالعه ميکند با جانی آشنا ميشود مردی که از کوپه در جه سه خود خارج شد و به اين کوپه آمده زيرا از دود سيگار آزرده است. رفتار جانی در بدو آشنايی با لينا بسيار کودکانه است او در پاسخ به مسئول بليت که بايد جريمه بپردازد که به اين کوپه آمده از لينا درخواست پول خرد ميکند و در نهايت بی ادبی يک تمبر را از کيف دستی لينا بر ميدارد و به مسئول مربوطه تحويل ميدهد. در ادامه فيلم ميبينيم که جانی انسانی جذاب است که زنان دوست دارند با او معاشرت کنند او در ديداری بعدی با لينا ترتيبی ميدهد که با او به جای کليسا به محوطه رو به دره ای برود و  سعی دارد علاقه اش را به او ثابت کند و از او بوسه اي بگيرد.
لينا دختری است که از ديد پدر و مادرش نميتواند برای خود مردی پيدا کند و در حين بازگشت به منزل از قرار ملاقاتش با جانی اين حرفا را در مورد خود از زبان پدر و مادرش ميشنود پس بوسه را به جانی ميدهد و اين بوسه آغازی ميشود بر ازدواج، ماه عسل و بازگشت به خانه مشترکشان در حالی که پدر لينا از همان ديدار اول نظر خوشی نسبت به جانی ندارد زيرا مدتی قبل در يک کلوب شاهد تقلب او بوده است و همين بدبينی باعث ميشود که پس از مرگش نيز چيز زيادی برای دخترش به ارث نگزارد. در ادامه فيلم ميبينيم که جانی بيکار است و تمام پول های لازم جهت عروسی و... از طريق قرض بدست آورده است. جانی کودکی است که با قمار تفريح ميکند و از اين راه نيز سعی دارد کسب در آمد کند و همسر و اطرافيان خود را شاد کند.
جانی در زير بار قرض رفته است و لينا نسبت به کارهای او بدبين شده است. بيکی بهترين دوست جانی با او در فکر راه انداختن شرکت سازمانی در بالای يک دره هستند. لينا همواره در اين فکر است که جانی ميخواهد از بيکی سو استفاده کند و در اين فکر است که به خاطر پول بيکی به قتل خواهد رسيد. او البته خيلی بيراه نيز فکر نکرده در چندين سکانس قبل که اين سه با هم جشنی تشکيل داده بودند و بيکی حالش از خوردن مشوب بد شده بود جانی با قيافه ای بی احساس به لينا که سعی در کمک کردن به بيکی داشت می گويد بهش دست نزن احتمالا مرده و بعد از چند ثانيه که بيکی به هوش می آيد ميگويد يکی از همين روز ها ميميره.شايد به همين علت باشد که در سکانس های بعدی که بيکی در پاريس ميميرد و جانی آن روز در خانه نبوده اين سو ظن لينا افزون تر ميشود و با نگاه های ترديد آميز به جانی نگاه ميکند. شايد اوج هراس لينا در سکانس بعد از يک مهمانی باشد مهمانی ای که در آن نويسنده يک رمان جنايی و يک دکتر که در تشکيل جنايت تخصص دارد  حضور دارند و در مورد اينکه يک قتل ظريف ميتونه از طريق سم صورت گيرد اتفاق گيره. لينا که مريض حال است حاضر نيست ليوان شير را از دست جانی بگيرد زيرا ميترسد که جانش را از دست بدهد. سکانسی که جانی با ليوان شيری به سمت لينا ميرود اوج شاهکار هيچکاک است جايی که با لباسی سياه و قيافه گرفته در نوری سایهه مانند از پله ها بالا می آيد در حاليکه ليوانی شيری در دست اوست ليوانی که نوعی نور خاص از خود ساتع ميکند که حاصل لامپی است که هيچکاک درون ليوان آن قرار داده بوده است. توجه کنيد اگر که فيلم ر ا به دو قسمت تقسيم کنيم نماهايی قسمت اول از صورت جانی بصورتی هست که او را هميشه شادمان و خندان نشان ميدهد اما در قسمت دوم فيلم نماها کاملا بسته و تاريک از جانی گرفته شده و ما ديگر آن احساس شادمانی و شادی را با ديدن جانی نميکنيم بلکه نوعی احساس ترس و سوئظنی را کی لینا دسبت به او دارد را دقیقا لمس می کنیم.
فيلم روايت گر زنی است که نميتواند باور کند واقعا کسی او را دوست ميدارد نميتواند بپذيرد که بالاخره مردی به سمت او آمده آن هم مردی جذاب که خيلی از زنان خواستار داشتن آاو هستند. در مقابل مردی وجود دارد که دوست دارد اطرافيان خود را شاد کند او حتی از دادن کادويی گران بها به مستخدمه خود ابايی ندارد زيرا همانند يک بچه معصوم فقط در فکر شادی است. لينا به واسطه رفتار جانی عوض می شود و می فهمد جانی دوستش دارد و جانی تصميم می گيرد دست از بيکاری و قمار بردارد و خود را عوض کند همان طور که جانی در انتهای فيلم می گويد: آدم ها يک شبه عوض نمی شوند...
 در مورد پايان بندی فيلم جالب بدونيد که در انتها جانی به جای نجات لينا او را می کشد، ولی در پيش نمايش قبل از اکران عمومی موفق نبود و هيچکاک آن را تغيير داد تغييری که به نظره من بهتر به فیلم می آید.
فيلمنامه فيلم اقتباسی از رمان در برابر حقيقت به نویسندگی فرانيس آيلز است. بازی های فيلم به خصوص کری گرانت عالی بود.هيچکاک با فيلم ربکا از جون فانتين يک ستاره ساخت و او به خاطر بازی اش در اين فيلم جايزه اسکار گرفت.

چهارشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۱

Rebecca 1940


شخصيت نقش فانتين(هيچ وقت اسم او گفته نمی شود)، مستخدمه استخدامی خانم وان هاپر است او هنگامی که همراه با کارفرمای خود در مونت کارلو است عاشق ماکسيم وينتور سرشناس می شود. او دختری به شدت مهربان، دوست داشتينی و خجالتی است. در مقابل ماکسيم مردی مسن تر و گوشه گير است. ماکسيم وفانتين پس از چند روزی آشنایی با هم ازدواج می کنند و بعد از ماه عسل به انگلستان و محل زندگی ماکسيم يعنی قصر ماندرلی می روند. ماکسيم انسانی است که سعی دارد خاطرات همسر اول خود ربکا که سال پيش مرده است را فراموش کند اما فانتين اينگونه فکر می کند که چون اون دختر سطح پايين تری هست بايد هر چی بيشتر خود را شبيه همسر اول ماکسيم کند بنابر اين ميخواهد خود را از هر جهت شبيهه ربکا در آيد. البته اين احساس تحقير و پايين تر بودن فانتين فقط مخصوص خود فانتين نيست بلکه سر پيشخدمت اول خانه که زنی عبوس و گرفته به نام دانورز است نيز هميشه با احساسی تحقير نسبت به فانتين نگاه ميکند اين احساس تحقير در برخورد اول او با فانتين يا نگاه هايش يا توضيحاتی که در مورد خانه می دهد کاملا مشهود است. دنورزا زنی تيره پوش هست که قيافه ای گرفته و نارحت دارد و همواره سعی کرده که با چيدمان خانه ياد و خاطره بانوی سابق خود ربکا رو حفظ کند و تحمل ديدن فانين به عنوان بانوی اين خانه رو ندارد و تلاشش اين است که با کارهايش موجب نارحتی فانتين شود
دليل کارهای او اين است که به شدت ربکا را دوست ميداشته است. ماکسيم در جايی از فيلم می گويد ميدانستم نبايد به اينجا می آمديم چون باز باعث نارحتيمان ميشود. فيلم در نمای اول آشنايی ماکسيم و فانتين رو به دريا آغاز ميشود و ماکسیم با نگاهی درهم و افسره به آب نگاه ميکند. داستان از وقتی که اين زوج وارد قصر ميشوند اکثرا در فضايی ابری و بارانی روايت ميشود در نمای اولی که اين زوج قصر را می بيند هوا به يک باره شروع به بارش باران ميکند در حاليکه تا چند لحظه قبل هوا صاف بوده است. فانتين همواره وقتی در خانه تنهاست گريان است. ماکسيم از ديدن ساحل و آب نارحت و افسره ميشود و فانتين را برای رفتن به ساحل سرزنش ميکند. نمايی که از قصر می بينيم از درون خانه نمايی است که سايه آب باران در حال جاری شدن از ديوارهاست، انگار که تمامی خانه در حال گريستن است. همه چيز خبر از افسردگی و نارحتی ميدهد اينگار که بعد از مرگ ربکا آن هم در آب دريا، اين قصر روی خوشحالی و شادی نديده است. حتی در جايی متوجه ميشويم که بعد از مرک ربکا جشن هايی که متداول در اينجا برگزار ميشد ديگر برگزار نشده. اين نارحتی زوج داستان ما زمانی از بين ميرود که تمام نشانه های ربکا از بين می رود يعنی جايی که خانه به کل در آتش می سوزد. داستان سر و شکل خوبی داشت تا جايی فانتين در فکر شبيه سازی خود به ربکاست اما متوجه اشتباه خود ميشود. تا اواخر فيلم ما فکر ميکنيم ماکسيم عاشق ربکا بوده است و او را به شدت دوست ميداشته است اما به يک باره می بينيم که او از ربکا به دليل عياشی هايش متنفر بوده است. فيلمنامه اقتباسی از رمان دافنه دوموريه عالی است و جای هيچ نقصی با کارگردانی هيچکاک ندارد بازی های فيلم به شدت زيباست به خصوص من بازی فانتين را پسنديدم که به زيبايی نقش يک دختر معصوم را بازی کرده بود  دختری که تمام سعی اش اين است که ماکسيم را خوشحال کند.

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

Vertigo 1958

بازرس اسکاتی در شبی که در حال تعقيب جنايتکاری روی پشت بام های سن فارنسيسکو است، متوجه می شود که به بيماری سرگيجه دچار است. ترس از ارتفاع او باعث مرگ يک مامور پليس ميشود. اسکاتی پس بهبود يافتن و بازنشسته شدن به همراه ميچ، بهترين دوست دانشکده اش به استراحت می پردازد. ميچی که اسکاتی را دوست دار اما اسکاتی زياد علاقه مند به ادامه اين رابطه نيست زيرا سال ها پيش اين دو زمانی با هم بوده اند. در ادامه فيلم يکی از دوستان قديمی زمان دانشکده اسکاتی به نام الستر از اسکاتی می خواهد که زنش مادلين را زير نظر داشته باشد چون فکر می کند زنش همانند مادربزرگش که در سن 26 سالگی خودکشی کرد ميخواهد دست به اين اقدام بزند. اسکاتی مادلی را تعقيب ميکند و حتی يک بار او را در خليج از خطر مرگ بر اثر پريدن به آب نجات ميدهد. از اين به بعد اسکاتی عاشق مادلين شده است و سعی دارد که او را نجات بدهد اما مادلين اسرار دارد که مراحل روياهای خود را دنبال کند و روزی به بالای کليسايی می رود و خود را از بالای برج کليسا به پايين می اندازد و از دنيا ميرود او در حالی اين کار را انجام ميدهد که اسکاتی به دليل مشکل ترس از ارتفاع نميتواند جلوی او را بگيرد بنابراين اسکاتی پس از اين واقعه دچار بيماری ميشود و مدتی نيز در بيمارستان روانی بستری ميشود. اسکاتی از اين پس در همه زنان به دنبال تشبيه مادلين است. او به جاهايی که مادلين قبل از مرگش ميرفه ميرود تا شايد بتواند دوباره رويای او را در خود زنده کند. اين کارها ادامه دارد تا زمانی که اسکاتی زنی به نام جودی ميبيند که بسيار شبيه مادلین است. اسکاتی سعی دارد جودی را شبيه به مادلين کند تا رويای مادلين و عشقش نسبت به او در درونش دوباره زنده شود تا...
در مورد فيلم چند نکته که به نظرم مياد رو ميگم. يکی نماهای فيلم است به جز نماهايی که ترس از ارتفاع را نشان ميدهد نمای افراد نسبت به يکديگر عالی گرفته شده است. در سکانسی که اسکاتی در حال صحبت با الستر هست در ابتدای صحبت نمای بالا از طرف الستر به سمت اسکاتی است که بيانگر قدرت برتر ميباشد اما وقتی که اسکاتی درخواست دوست خود را برای انجام ماموريت قبول ميکند اين نما تغيير ميکند. يکی ديگر از هنرهای اين فيلم استفاده از رنگ ها و نورپردازی منحصر به فرد فيلم است. دقت کنيد به سکانسی که اسکاتی برای اولين بار مادلين را در رستوران ميبيند همه چيز حالت رنگ زننده و تندی دارد از لباس سبز مادلين تا فضای قرمز گونه رستوران. اين رنگ پردازی در جاهای مختلف فيلم حفظ شده است. که نمونه های بارز آن مکان هايی است که مادلين هر روز به آن سر ميزند. قبرستانی که به شدت سرسبز است. موزه ای و تصوير جده اش که رنگ آميزی خاص خود را دارد.اين انواع رنگ پردازی و تضاد رنگ ها بالاخره کار خود را انجام ميدهد و اسکاتی در کابوس هايش اين رنگ ها را ميبيند. در ضمن شروع و پايان فيلم هم با نوعی رنگ آميزی صورت ميگيرد که تصوير را به حالت مات گونه در می آورد.
يکی ديگر از مضامين فيلم ديالوگی هست که مادلين در حال ديدن يک درخت بسيار کهنسال به اسکاتی در جنگل می گويد سکانسی که مادلين بر روی تاريخ های متعددی که روی کنده درخت ترسيم شده است دست ميکشد و ميگويد پيمان ها و دوست داشتن ها تکرار ميشود و انسان ها نابود ميشوند من نميخواهم نابود بشوم ميخواهم عشقم نسبت به تو جاويدان باشد حتی پس از مرگ.
نکته جالبه ديگر فيلم که شايد هم زياد گفته شده باشد و تکراری باشد اين است که از زمان ساخته شدن ربکا ، هيچکاک در پی روشی برای به تجسم در آودن  حس سقوط بود و بالاخره آن را در اين فيلم انجام داد. دوربين روی نقطه ثابتی متمرکز می شود، سپس از آن نقطه ثابت دور می شود در حالی که همزمان روی آن زوم ميکند. وقتی درست انجام شد، نوعی حس کشيده شدن می دهد که در سرگيجه هست.
فيلم بر اساس رمانی به نام زندگان و مردگان نوشته پير بوالو ساخته شده است. از نکات بسيار قوی فيلم سوای کارگردانی و فيلمنامه خوب. موسيقی و فيلمبرداری آن هست که هر دو با ترکيب يکديگر فضای هراس گونه و جاويدان خلق کرده اند. در انتها  کلام بازی کيم نواک در نقش مادلين و استيوارت در نقش اسکاتی بسيار خوب کار شده بود.

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۱

گذران روز/ مجموعه داستان کوتاه از چهار نويسنده آلمانی/ سيد محمود حسينی زاد/ نشر ماهی

مجوعه داستان خوبی بود خيلی وقت بود که داستان کوتاهی نخونده بودم اما چندين داستان اين مجموعه به شدت به دلم نشست داستان خانه ی ييلاقی بعدا به نويسندگی يوديت هرمان و مهمان خانه ای کنار جاده به نويسندگی اينگو شولتسه و پشت سرش به نويسندگی زيبيله برگ و کيک تخم مرغی از يوليا فرانک را به شدت دوست داشتم.

بخش های زيبايی از کتاب:

داستان کوتاه سونيا به نويسندگی يوديت هرمان
سونيا انعطاف پذير بود.منظورم نيست که انعطاف پذير مثل يک ترکه،بدنش منظورم نيست.سونيا در فکر کردن انعطاف پذير بود.توضیحش ساده نيست.شايد چون امکان هر جور فرافکنی را به من می داد.به من اين امکان را می داد تا از شخصيت او هر تصور دلخواه ممکن را داشته باشم،می توانست يک زن ناشناس باشد،يک دختر ک الهام بخش،زنی که آدم يک بار در خيابان با او برخورد می کند و سال ها بعد با يک حس غفلت عظيم به يادش می افتد.می توانست احمق باشد و خودخواه،گزنده و باهوش.می توانست يک چيز عالی باشد و زيبا،لحظه هايی هم بود که می شد يک دختر با يک مانتوی قهوه اي و واقعا معمولی.فکر می کنم برای اين آن قدر انعطاف پذير بود،چون در واقع هيچ چيز نبود.

داستان کوتاه پشت سرش به نويسندگی زيبيله برگ
آدم ها در خيابان های خالی می روند،خيابان های بدون درخت،بدون سبزه و سبزی،فقط ديوار و ديوار،رويشان ادرار و جلويشان مدفوع سگ.آدم ها سرگردانند و دنبال چيزی گرم.می روند به کافه ها،می گردند و می گردند و چيزی پيدا نمی کنند.هوا سرد است و آنها می نوشند،کمی گرم می شوند،بعد می روند خانه،در شهر،تنها،و منتظر فردا ميشوند.کاش نور سر بزند.اما وقتی سر می زند،آنها توجهی ندارند،چون بايد فعاليت را شروع کنند.هماهنگ با ساعتی که خودشان اختراع کرده اند.می روند به اداره هايشان،به کلاس هايشان،به سر درس و مشق شان،و هيچ کدامشان هم نمی دانند چرا.همين غمگين شان می کند،تا دوباره شب برسد،و دوباره تصميم بگيرند بالاخره زندگی کنند.اما اتفاقی نمی افتد.دوباره در اتومبيل هايشان می نشينند،ساعت چهار است و آنها آرام و قرار ندارند.نميشود همه اش همين باشد.

امروز روز،چقدر فکر داريم که بکنيم.طبعيت لطمه ديده،جانوران بيمار،جنگ،سقوط هواپيماها،اينترنت،وسايل ارتباطی جديد،زندگی روزمره در تلويزيون،سکس،سوء استفاده از کودکان،سرطان و ايدز،نژادپرستی و نژادکشی،موسيقی مدرن،کتاب های تازه،فيلم های تازه و زبان و سفر،آره يا نه،دشمن کی است،از زندگی چی می خواهم،می خواهم زير همه چيز بزنم،عارف بشوم،بروم بنگلادش،به آدم ها غذا بدهم،يا بروم گوآ،لخت بشوم و مواد مصرف کنم،ازدواج کنم و بچه دار بشوم يا مجرد بمانم و پيشرفت کنم،و اصلا چرا.

در آن زمان،روز ششم بود،يا شب ششم،هوا تاريک بود،چون کرکره ها افتاده بودند،و سيگار هم تمام شده بود،بلند شدم،رفتم به دستشويی،ليوان جای مسواک را شکستم،دو شکاف روی مچم انداختم و باز دراز کشيدم،منتظر شدم،تا تمام خونم از تنم بيرون رفت،بعد مردم.در مراسم دفنم دو مرد آمده بودند.يکی مرا حمل می کرد.يکی چاله ای کند.او نيامد.حالا من اينجا ايستاده ام.شهر بزرگ دارد دوباره غمگين می شود،پشت اين ساختمان های بلند،هيچ ماهی ديده نمی شود.اين مرد چطور زنی را که مال من است بغل کرده،محکم،انگار که مال خودش باشد،و زن هم به او می خندد،اينگار که حسه عاشقی دارد،سرش را به سينه اش می مالد.من هم اينجا ايستاده ام و دلم می خواست ماه ديده می شد.

داستان کوتاه کيک تخم مرغی به نويسندگی يوليا فرانک
دو سال بعد،آن مرد و من هنوز نسبت به هم کمی احساس غريبی می کرديم،به ام گفت که بيمار است.يک سال تمام جايی بين مرگ و زندگی بود.رفتم بيمارستان ملاقاتش و پرسيدم چيزی لازم دارد.گفت از مرگ می ترسد و می خواهد هر چه زودتر کار به آخر برسد.از من پرسيد که آيا می توانم برايش مورفين تهيه کنم.فکر کردم،چند تا دوست و آشنا داشتم که مواد مخدر مصرف می کردند،اما هيچ کدام در مورد مورفين اطلاعی نداشتند.از طرف ديگر مطمئن نبودم که بيمارستان پيگيری نکندکه مورفين از کجا آمده.خواهشش را فراموش کردم.گاهی برايش گل می بردم.سراغ مورفين را گرفت و من پرسيدم از چه کيکی خوشش می آيد،می دانستم شيرينی خيلی دوست دارد.گفت الان از چيز های ساده بيشتر خوشش می آيد-فقط کيک تخم مرغی می خواهد،فقط همين.رفتم خانه و کيک تخم مرغی درست کردم.دو تا ظرف پر.وقتی بردم بيمارستان هنوز گرم بودند.گفت دوست داشت با من زندگی کند،حداقل دوست دشت امتهان کند،هميشه فکر می کرده که وقت دارد و روزی،ولی ديگر دير شده،چند روز بعد از جشن تولد هفده سالگی ام،مرد.

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

Mr. Nobody 2009


در مورد يک سری شاهکار ها نميتونی چيزی بگی يا بنويسی فقط ميتونی بگی شاهکار و تو با خودت در مورد زوايا ها و داستان های موجود توی فيلم حرف بزنی.
آقای هيچکس جزو همين دسته از فيلماست فيلمی که راوی سرنوشت های گوناگون يک کودک است کودکی که بايد ميان دو امر غير ممکن انتخاب کند تا زندگيش و سرنوشتش بر اساس اون تصميم جلو بره اما او ناتوان از انتخاب ميآن گزينه هاست.
فيلم آقای هيچکس داستان انسانی به نام هيچکس است. فيلم در سال 2092 شروع می شود زمانی که تمام انسان های دنيا جاودانه شده اند و چيزی به نام مرگ وجود ندارد اما در اين نسل از انسان ها تنها يک انسال ما قبل از جاودانگی وجود دارد و آن آقای هيچکس است انسانی که وارد 118 سال از زندگی خود می شود و در اين روز از زندگی خود روزنامه نگاری جوانی برای مصاحبه با او به اتاقش می آيد تا بفهمد آقای هيچکس که بوده و چه زندگی داشته است در گذشته.
ما در صحبت های آقای هيچکس می بينيم که او کودکی به نام نیمو بوده است که روزی در 7 سالگی بايد يک انتخاب مهم می کرده است و آن هم ادامه زندگی با مادرش است يا ادامه زندگی با پدرش انتخابی که آقای هيچ کس آن را غير ممکن می داند و شايد همين تشبيه بهترين جواب به اين انتخاب باشد در شطرنج حرکتی وجود دارد به نام سود وان و اون زمانيکه که تنها حرکتی که ميتونی انجام بدی اينه که هيچ حرکتی نکنی.
ما در فيلم روايات های مختلفی ازسرنوشت نمو می بينيم او با انتخاب مادرش دچار افسردگی و حس دوست داشتن خودکشی و همچنين اختلاف با مادرش می شود اما در همين انتخاب با معشوقه  خود آنا آشنا می شود آنايی که مظهر تنها عشق نيمو می باشد و ما به زيبايی در فيلم نوع رابطه احساسی اين دو رو با هم می بينيم دو انسانی که از عمق وجود همديگر را دوست دارند اما انتخاب مادر توسط نیمو برای ادامه زندگی نيز دچار تصميم های سختی ديگری می باشد که نمو بايد آنها رو هم انجام دهد انتخاب هايی که در نهايت باعث تغیير در سرنوشت او می شود.
در روايت ديگر فيلم نیمو، پدر خودش را برای ادامه زندگی انتخاب می کند سرنوشتی که با اين انتخاب برای نیمو رقم می خورد پدری عليل است که نمو از او مواظبت می کند و همچنين روی آوردن نمو به خلق داستانی علمی تخيلی و همچنين آشنا شدن با دختری به نام اليس که او را دوست دارد و با او ازدواج می کند اما اليس عاشق کسی ديگری است و در زندگی با نیمو دچار افسردگی می باشد در اين سرنوشت نيز نیمو بايد تصميم هايی بگيرد که هر کدام مسير زندگی او را تغیير می دهند يکی از اين سرنوشت ها نيز آشنا شدن با کاراکتر فرعی ديگری به نام جين است که نمو برای لجبازی با اليس به دليل نپذيرفتن عشقش با او ازدواج می کند.
فيلم نکات و حرف های زيادی برای گفتن داشت يکی از نکات ريز و جالب در فيلم استفاده از آب و خورشيد در نماهای گوناگون بود. نیمو هميشه از آب بدش می آيد و هيچوقت شنا کردن را ياد نميگيرد و دختر های موجود در سرنوشت های گوناگون او نيز از نور خورشيد اذيت می شوند.اولين عشق نیمو در کودکی نسبت به آنا در استخری صورت می گيرد نیمو پس از شيرجه زدن آنا در آب تصميم می گيرد کار او را تقليد کند اما زندگی خود را به خطر می اندازد يا در سرنوشتی ديگر جين نجات دهنده نمو در حال غرق شدن است.
يکی ديگر از مباحث جالب ديگر در فيلم بحث معروف اثر پروانه اي بود.
يکی از موارد استفاده از  این تئوری در فيلم در يکی از بهترين سکانس های فيلم بود جايی که نیمو هفت ساله در ايستگاه راه آهن بايد ميآن پدر و مادرش يک نفر را انتخاب کند او در آخرين لحظات به سمت قطار مادرش می دود تا با او به ادامه زندگی خود بپردازد اما به يکباره بند کفشش پاره می شود از مادرش جا می ماند بندی که در کارخانه ایی بر اثر قردادی تبانی بار درست شده است.
يا در جايی ديگر می بينيم که يک برزيلی در خانه خود در حال جوشيدن تخم مرغ است بر اثر بخار آب او پنجره را باز می کند و آن بخار باعث ايجاد بارانی در آن سر دنیا در دو ماه بعد می شود بارانی که يک قطره اش باعث از بين رفتن شماره آنا در دستان نیمو می شود و باز اين دو از هم جدا می شوند.کارگر برزيلی که بايد آن روز به سر کار می رفت اما به دليل برشکسته شدن کارخانه ايی که در آن کار می کرد در خانه مانده بود علت بر شکسته شدن کارخانه ایجاد شدن کارخانه های دیگر در نقاط دیگر زمین(چین) در 6 ماه قبل بوده است  بروز کارخانه های ديگری که همان شلوار جين را ارزانتر می فروختند باعث برشکسته شدن آن کارخانه شد به دليل اينکه نیمو شلوار جين ارزانتر را انتخاب کرده بود.
آقای هيچکس پر است از مسائل گوناگون و جالب مباحث فيزيکی،زمانی.،يادگيری های شرطی و ....فيلم آقای هيچکس پر است از نماها و پلان های زيبا و احساسی. نورپردازی فيلم واقعا توجهتون رو به خودش جلب می کنه فيلمنامه فيلم کمترين نقصی نداره و در انتها کارگردانی فن دورمل بلژيکی بی نظير است. بازی های فيلم به خصوص جارد لتو عالی بودند.در مورد آقای هيچ کس خيلی ميشه حرف زد در مورد زوايای گوناگون فيلم چون فيلم اينقدر حرف و داستان درونش است که باسه هر کدام ميشه کلی مطلب نوشت مباحثی که نيمو به عنوان يک مجری در تلويزيون مطرح می کند يکی از همين نمونه هاست.
 پايان فيلم يک پايان منطقی و زيباست و بی شک ديالوگ آقای هيچکس در انتهای فيلم مو را بر تنمان سيخ می کند.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

The 39 Steps 1935

هنی مردی که شبی در يک سالن نمايش در حال گزراندن وقت خود است به يک باره در اثر دعوايی در سالن نمايش با زنی آشنا ميشود. زنی که تمام رفتارش حاکی از نوعی ترس است او با اسرار همراه حنی به خانه خودش ميرود. هنی متوجه ميشود که زن يک جاسوس چند جانبه است که به دليل داشتن اطلاعات سری در مورد نيروی هوای انگليس مورد تعقيب يک سری افراد مزدور قرار گرفته است. اين زن، هنی را از اين اسرار آگاه ميکند و در نقشه محلی از اسکاتلند را به او در آخرين ثانيه های زندگی اش به هنی نشان ميدهد که بايد به آنجا برود و جلوی فاش شدن اين راز را بگيرد. هنی از طرفی متهم قتل اين زن شده و پليس دنبال اوست از طرف ديگر تبهکاران در پی يافتن او هستند و هنی بايد تمام سعی خود را بکند که به مقصد و هدف خود برسد بدون اينکه توسط اين دو گروه دستگير شود جلوی افتادن این اطلاعات را به بیگانگان بگیرد. فيلم با دنبال کردن پاهای مردی که به سمت سالن نمايش در حرکت است شروع می شود مردی که بعدا در می يابيم کاراکتر اول فيلم است. سکانس پايانی اما ديگر پاهای اين مرد تنها را نشان نميدهد نمايش داستان ما به آرامی و خوبی تمام شده و جاسوسان نتوانسته اند به اسرار نظامی دست يابند در اين نما ما دست های هنی و پاملا را می بينيم که در يکديگر جفت ميشود.
فيلم که به صورت تعقيب و گريز روايت ميشود درباره خيانت و عدم اطمينان است. در تمامی مراحل تعقيب همه افراد چه آنانی که به هنی خيانت می کنند و چه آن ها که به اش اعتماد می کنند، بر اساس پيش داوری های خود رفتار می کنند و به اش اعتماد می کنند. اولين اين پیش داوری ها مربوط است به سکانسی که هنی پس از کشته شدن زن جاسوس سعی داد لباس شير فروش را از او قرض بگيرد تا با قيافه مبدل از دست دو مردی که در تعقيب او هستند فرار کنند شيرفروش در مواجهه با هنی که به او می گويد در آپارتمانش زنی کشته شده است اطمينانی از خود بروز نميدهد و خيال ميکند که هنی ميخواهد او را احمق جلوه دهد اما همين که هنی به او می گويد که با يک زن رابطه نامشروع داشته و شوهر و برادر شوهرش به دنبال او هستند به او عتماد ميکند و لباسش را در اختيار او قرار ميدهد زيرا بر اساس اين پيش داوری نميخواهد هنی گير آن افراد بيفتد. يا در سکانس ديگر کشاور را می بينيم که هنی را برای پول به خانه اش را می دهد و دوباره به خاطر پاداش تصميم دارد هنی را تسليم پليس کند. فيلم دقيقا تشکيل شده است از تمام اين پيش داوری های انسان ها نسبت به هم پيش داوری های که موجب اعتماد يا عدم اعتماد ميشوند نمونه های ديگر آن قضيه آقای حافظه يا... هستند. سی و نه پله جزو اولين شاهکار های هيچکاک هستند فيلمی که شايد به دليل کمی سرعت بالايش دچار افت های شده است اما به هيچ وجه چيزی از ارزشش کم نميشود. فيلمی که در عين جدگیش دستمايه های هجو گونه نيز در خود دارد به عنوان مثال دقت کنيد به سکانسی که هنی با دستندی در دست در يک جلسه سياسی به عنوان يک نماينده شروع به صحبت ميکند و همگان از صحبت های او استقبال ميکنند.  اشکال فيلم را شايد بتوان در صحنهه ها درگيری به خصوص درگيری انتهای فيلم به وضوح ديد.
نمره من به این فیلم 8 از 10

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۱

The Woodsman 2004

اگر کسی از کار انجام داده خود پشيمان باشد و عقوبت کار انجام داده خود را نيز کشيده باشد آيا باز محکوم است؟ والتر که سال ها قبل به دليل تجاوز به دختران کوچک به زندان افتاده است هم اکنون سعی دارد زندگی جديد برای خود شروع کند اما تحقير او توسط ساير همکارانش در کارگاه و  کارگاهی سمج تمام نشدنی است. فيلم درامی ساده است که بر اساس فيلمنامه ای روان ساخته شده است اما نتوانسته است جايگاه خوبی در اين موضوع برای خود باز کند چون نه شهامت بازگو کردن مساله تجاوز جنسی را به خوبی داشته و نه بازيه احساسی و شهوت گونه کوين بيکن نسب به دختران کوچک از عهده این کار بر آمده است. جنگلبان خواسته است با بازيه تک محور گونه بيکن حرف های زيادی بزند اما به مقصود خود نرسيده و در جا زده است. فيلم موضوعی خوبی دارد و از ديد جالبی روايت ميشود ديد فردی که تجاوزی انجام داده است و محکوميت آن را هم کشيده اما باز هم نوعی احساس هوس گونه نسبت به دختران دارد و سعی دارد اين احساس را سرکوب کند و با مواظبت از کودکان در مقابل تجاوزگران گذشته خود را جبران کند.
نمره من به این فیلم 6 از 10