جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

A Streetcar Named Desire

امروز فيلمی از اليا کازن ديدم بيشک اين کارگردان ترک تبار آمريکايی يکی از پر افتخارترين کارگردانان سينماست هر چی کوبريک و هيچکاک کبير اسکار نگرفتند اين اليا کازن اسکار گرفته اونم 3 تا حالا جايزه های کن و گلدون گلابش به کنار. اليا کازن کارگردان کم کار ولی به شدت خوش کار بوده است و بسياری از فيلم های او در روند سينما تاثير گزار بوده است. البته ايشون تو نوينسندگی و تهيه کنندگی و ادبيات نيز دستی داشته اند اما بی شک مهمترين وجه زندگی ايشون کارگردانی می باشد کارگردان خوش کار که در گرفتن نماها از بازيگران فيلمش استاد است نماهايی که خود بيانگر درونيات کاراکتر هايش می باشد.فيلم اتوبوسی به نام هوس فيلمی تاثير گزار است فيلمی که بازی های درخشنده 3 بازيگر اول آن به خصوص ويوين که برای بازی در اين فيلم جازيه اسکار رو نيز دريافت کرده است و البته مارلون براندو برای بازی در نقشه کووالسکی نامزد اسکار شده است
فيلم در شبی تاريک و بی ماه با اين ديالوگ آغاز می شود اونا به من گفتند سوار اتوبوسی به نام هوس بشوم شايد اين ديالوگ مهمترين نکته فيلم باشد که در فيلم مشخص ميشود قضيه اين ديالوگ چيست سال ها پيش بلانش به عشق يک جوان نسبت به خود را نوعی هوس ديده نگاهی اشتباه به يک عشق که هم باعث کشته شدن آن جوان می شود و هم بلانش هيچوقت نميتواند ديگر طعم عشق را بچيند و خود نسبت به ديگران دچار هوس می شود و دوست دارد به هر ترتيبی که هست عشق دیگران را نسبت به خود بوجود بياورد.بلانچ به دليل مشکلات عديده از جمله مشکلات مالی و همچنين اخراج از مدرسه ايی که در آن شاغل بوده برای دوری از اين مشکلات به پيش خواهر خود استلا و شوهر خواهر خود استنلی کووالسکی می رود.استنلی که يک کارگر است و به قمار به شدت علاقه دارد از همان اول با بلانش آبش تو يک جوب نميرود و به اشکال مختلف نارحتی خود را از آمدن بلانش به آنجا بين می کند.بلانش انسانی است که به شدت دنبال جذب علاقه ديگران به خود است او دچار يک فرو رفتگی عشقی در زندگی خود شده است او به دليل کمبود توجه دوست دارد به هر نحوی مورد توجه واقع شود و با اينکه يک سال از خواهر خود استلا کوچيکتر است دائما او را در مقابل استنلی تحريک می کند. استنلی که جوان دم دمی مزاج و عصبی است از يک طرف به شدت استلا را دوست دارد و از طرف ديگر به خاطر قمار دست روی او بلند می کند و استنلی به دليل اين فضولی ها و دخالت های بلانش سر از گذشته او در می آورد و متوجه ميشود او به اين دليل از مدرسه اخراج شده است که با يک نوجوان ارتباط بر قرار کرده است و البته اين کمبود محبت و توجه بلانش به دليل حادثه ايی در زندگی او است بلانش در جوانی خواسته پسری را که عاشق او بوده است را به باد تمسخر می گيرد و آن را هوس می نماد اما آن پسر پس از اين اتفاق خودش را می کشد و بلانش هيچ وقت نميتواند اين حادثه را از ذهن خود بيرون کند و برای درمان عذاب وجدان خود دنبال عشقی تازه است عشقی که او هيچ وقت به دست نمی ياورد و هر چی با خودنمايی و لباس و آرايش های متعدد يا حمام های متوالی به دنبال آن است نميتواند آن را پيدا کند و هر روز بيش تر در اين توهم خود فرو می رود که بالاخره انسانی او را پيدا می کند يا انسانی او را ميخواهد و به مسافرتی رفته و هر چه زودتر بر ميگردد.فيلم بيشتر تو نماهای تاريک گرفته شده و با يک شب آغاز می شود و با يک شب نيز تمام ميشود اين تاريکی خود به خوبی نشان دهنده فضا و حالات بازيگران فيلم نيز هست.
براندو در نقشه استنلی بسيار خوب عمل کرده جوانی که سر هر مسئله کوچيکی وسايل خانه را ميشکوند و پس از ضرب و شتم هرباره زن خود استلا همانند بچه اي که کاری ناشايسته کرده پشيمان ميشود.ويوين در نقشه بلانش به زيبايی نقش انسانی مريض را که مسکن درد هايش توجه ديگران به او است را خوب در آورده است.و در انتها کيم هانتر در نقشه استلا زنی هحامله که ميخواهد از خواهر خود حمايت کند و به عنوانی سپری دربرابره حوادث از بلانش دفاع کند.
نمره من به این فیلم 8 از 10

جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۰

آشيانه کرم سفيد


آشيانه کرم سفيد کتابی به نويسندگی برام استوکر و ترجمه آرش حجازی
با نام برام استوکر بی شک آشنا هستيم کسی که شاهکاری به نام دراکولا رو خلق کرد داستانی که برای نوشتن آن بيش از هفت سال از عمر خود را صرف تحقيق و مطالعه در مورد آن کرد.
آشيانه کرم سفيد داستان جوانی است که متوجه می شود تنها بازمانده از يک خانواده ثروتمند است و فردی خودش را عموی او معرفی می کند و اين جوان همراه با اين مرد به دهکده ايی وارد می شود جايی که در آن افتادن اتفاقات عجيب و غريب و همچنين افسانه ها امری عادی است و او وارد يکی از همين درگيری ها می شود.
به نظرم کتاب به هيچ وجه چيزی باسه گفتن نداشت داستان به نحوی عجيب و غريبی سر و شکل خواستی نداشت معلوم نبود رابطه ادگار و بانو رابلا کجای داستان است يا ايجاد رابطه ميمی و شوهرش چگونه اينقدر سريع اتفاق افتاد.کتاب خوب نبود با نخوندنش چيزی رو از دست نخواهيد داد در ضمن ترجمه کتاب پر بود از اشتباه و اشکال
قسمت های زييبايی از کتاب:

اولين که بار با هم ملاقات کرديم،اصلا فکرش را نمی کرديم که به چنين گردابی کشيده شويم.تا اين جای کار درگير دزدی، و احتمالا جنايت شده ايم،اما جنايتی هزاران بار بدتر از تمامی جنايات پيش رويمان است بايد  با رازی چندش آور روبرو شويم که هيچ پايان و انتهايی ندارد... با مرعوب کننده ترين نيروها،نيروهايی که ريشه در عصری دارند که
جهان با جهانی که می شناسيم بسیار متفاوت بود. ما در حال بازگشت به سرچشمه خرافات هستيم... به عصری که اژداها ها يکديگر را در لجنزار ها پاره پاره می کردند.نبايد از چيزی بترسيم...هيچ حاصلی ندارد،هر چند آن چيز بسيار غير ممکن،بسيار غير محتمل باشد.زندگی و مرگ به قضاوت ما بستگی دارد،نه فقط زندگی و مرگ خودمان،که زندگی و مرگ آنانی که دوست داريم.

به نزد من بيا اينک آنچه را که تحقير می کنی،آنچه را که دشمن می پنداری،خواهی ديد.هر آنچه می بينی از آن من است تاريکی و نور. به تو می گويم من بزرگتر از هر آن کسی هستم که هست،بوده يا خواهد بود.وقتی فرمانروای پليدی مسيح را به بالای کوهی برد و تمامی پادشاهی زمين را به او نشان داد،کاری را می کرد که گمان می کرد هيچ کس نمی تواند انجام بدهد.اما اشتباه می کرد.. من را فراموش کرده بود. من به سوی تو نور خواهم فرستاد،نوری که تا دژ های آسمان بالا خواهد رفت.نوری چنان عظيم که آن ابرهای سياه را محو خواهد نمود.بنگر بنگر با تماس دست من، اين نور ظاهر و عظيم می شود.. عظيم تر... عظيم تر


Le Samouraï

ژان پير ملويل کارگردان فرانسوی و به شدت تاثير گزار در سينما.
کارگردانی که شايد امثال جارموش عزيز مستقل بودن را از او ياد گرفته اند ملويل پس از شرکت در جنگ جهانی دوم تصميم گرفت با همکاری چندين استوديو فيلمسازی را که علاقه اش بود را شروع کند اما همه کس و همه جا به او جواب رد دادند پس تصميم گرفت خود بصورت مستقل شروع به فيلمسازی کند و او تبديل شد به يکی از کارگردانان تاصير گزار در موج نو فرانسه و البته تاريخ سينما . کارگردانی که افرادی همانند جارموش و تارانتينو از سينمای او تاثير گرفته اند. ملويل به شدت به دنبال فضای نوار گونه و البته فضاهای نمادين بود و کاراکتر های او در فيلم هايش همه يک تيپ داشتند يه کلاه يک بارونی و يک اسلحه تيپی که بعد ها کارگردانان ديگر نيز از آن استفاده کردند و البته بيشتر به تيپ آلن دلونی نيز معروف است. آلن دلونی که چندين همکاری با ژان پير ملويل داشت و مهمترين نقش زندگی خودش را بی شک در فيلم سامورايی در کاراکتر يک سامورايی مدرن بازی کرده است.
 
تنهاترين انسان زمين سامورايی است درست مانند چيزی در جنگل به نقل از کتاب بوشيدو. اين جمله بيانگر شخصيت فيلم سامورايی است انسانی تنها که در زندگی اش هيچ چيز معنايی ندارد نه عشقی،نه علاقه ايی،نه خانواده ايی او تنهاست همانند موجودی تنها در يک جنگل کاستلو نوعی شخصيت خونسرد،کم حرف و شيبيه يک سامورايی مدرن است انسانی تنها که حتی نوع نگاه کردن و رفتارش با ساير مردم فرق می کند انسانی که حتی ساعت خود را به گونه ايی متفاوت می بندد و به شدت بی احساس و بی روح است سامورايی که فقط يک چيز ميداند انجام وظيفه.او حتی موقع قتل مقتول خود با خونسردی تمام اين پاسخ ها را می دهد
-تو اينجا چی کار ميکنی؟
-کاستلو:اومدم تو رو ببينم
-با من چی کار داری؟
-کاستلو:می خوام بکشمت
يک آدمکش حرفه ايی که پس از انجام ماموريت خود دچار دردسری همانند بازرسی سمجی می شود بازرسی که پس از متوجه شدن قتل با تمهيدات عجيبی کاستلو را دستگير می کند اما نمی تواند او را محکوم کند.و مجبور به آزادی او می شود اما او کاستلو اين سامورايی تنها و بی کس را زير نظر می گيرد.کاستلو البته از طرف افرادی هم که به سفارش آنها قتل را انجام داده است مورد سوقصد قرار می گيرد پس کاستلو تصميم می گيرد زودتر به سراغ باندی برود که به او سفارش قتل را داده بودند زيرا دوست ندارد دوباره گلوله اي به جای پولش نصيبش شود و دوست دارد همانند يک سامورايی طعمه اي کسب کند تا اينکه خود طعمه اي شود.
همان طور که يک سامورايی بايد با انواع و شيوه های راه فرار آشنا باشد يک سامورايی مدرن نيز بايد بداند که چگونه با وسيله اي همانند مترو بيش از 70 پليس را که در ايستگاه های مختلف هستند را قال بگزارد .
موسيقی فيلم بسيای زيبا با ريتم فيلم بشدت همخوانی دارد.بی شک سامورايی يکی از کم ديالوگ ترين فيلم های تاريخ سينماست فيلمی که بيشتر نماهای دوربين و حالات کاراکتر کاستلو در آن مهم است کاستلو با آن کلاه و بارونی عجيبش که فقط در موقع ظرورت صحبت می کند.فيلم پايان محسور کنند دارد
يکی از نکات جالب اين فيلم تاثيری است که بر جارموش گذاشته جارموش فيلم گوست داگ خود را با نوعی ادای دين به اين فيلم ساخته فيلم متفاوت که خيلی سخت است آدم ميان اين 2 فيلم بگويد کدام يکی بهتر است مثلا بی شک اون کاراکتر بستنی فروش و دوست سامورايی در فيلم گوست داگ که زبان همدگير رو نميفهمند تکرار نشدنی است. يا در اين فيلم نوعی کاراکتر کاستلو آدم را محسور می کند آن چک کردن کلاهش روبروی آينه مگر می شود انسان را تحت تاثير قرار ندهد. اما بسيار سخت است اگر بخواهيم ميان اين دو بگوييم کدام بهتر است.اما اگر به من باشد نسخه فرانسوی رو انتخاب می کنم.

چهارشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۹

Following


اين روز ها يکی از اسم هايی که تو سينما ميشنويم نولان است زيرا اين کارگردان خوش فکر انگليسی ميدونه چگونه جلوه های ويژه و اکشن رو در خدمت سبک ساختاريش بگيره اما بی شک اگر بخواهيم با ايشون و سبکشون بيشتر آشنا بشيم بايد برگرديم به فيلم های ابتدايی نولان فيلم هايی که نشون دهنده استعداد ايشون بود استعدادی که بی شک با ساختن فيلم هايی همانند بتمن آغاز می کند و شواليه تاريکی و اينسپشن در استوديو های هاليوود در حال از بين رفتن است اينکه نولان به سينمای علمی و تخيلی علاقه داره شکی توش نيست اما کاشک او همانند يکی از فيلم های محبوبش بليد رانر بيشتر روی عمق و فلسفه فيلم های تخيلی کار می کرد تا جلوه های ويژه.فيلم هايی همانند بليد رانر و ماتريکس با اينکه داری صحنه ها اکشن هستند اما اگر ما 20 سال ديگه هم اين فيلم ها رو ببينيم از آن لذت می بريم چون به شدت با مفاهيم انسانی سرو کار دارند و گذشت زمان و آمدن جلوه های ويژه بهتر نميتواند خللی در مورد علاقه ما نسبت به اين فيلم ها ايجاد کند اما فيلم های علمی تخيلی آقای نولان از دز اين مفاهيم کم بهره برده اند بارها گفتم اگر در فيلم شواليه تاريکی شخصيت کاريزماتيک جوکر با بازی لجر فقيد وجود نداشت فيلم به هيچ وجهه اينقدر سرو صدا نميکرد در مورد اينسپشن فقط فکری خوب اما تکراری پشت قضيه بود که با قدرت جلوه های بصری و تدوين خون اين فيلم غوقا کرد اگر می خوايد بدونيد استعداد آقای نولان کجاست و چرا من اين حرفا رو ميزنم به فيلم اول آقای نولان رجوع کنيدفيلمی که با بودجه چند هزار دلاری و در آخر هفته ها نولان با برادرش و دوستانش فيلمبرداری کرده فيلم تعقيب
 فيلم تعقيب در مورد انسانی عجيبی است که با انسانی عجيب تر از خود آشنا ميشود که در گير موضوعی عجيب تر از عجيب می شود.اين جملات آغازين فيلم هست من هميشه تنها بودم و احساس تنهايی می کردم پس شروع به تحقيق در مورد مردم کردم و آنها رو تعقيب می کردم وقتی که شما يک نفر رو تعقيب می کنيد هزاران سوال باستون پيش مياد اما وقتی می فهميدم که محل کار يا زندگيشون کجاست ديگه دست از سرشون بر می داشتم اما من يک روز اين قانون رو زیر پا گذاشتم و با يکی از تعقيب شدگان صحبت کردم راوی داستان نويسنده اي هست که به علت نداشتن هيچ سوژه ايی برای آوردن روی کاغذ دست به اين کار می زند اما در يکی از اين تعقيب ها با دزدی عجيب به نام کاب آشنا می شود کابی که آقای نولان بعد ها از او در فيلم اينسپشنش استفاده کرد که اين خود بيانگر علاقه زيادش به اين کاراکتر سينمايی نيز می باشد کاب همانند نويسنده ما بيل رفتار و اعمال عجيبی انجام می دهد او به خانه های مردم می رود و چيزی از آنان می دزد يا چيزی را جابه جا می کند يا وسايل از خار از خانه به درون ميارد او اين کار ها رو برای دزدی نميکند بلکه برای هيجان و حسه کنجکاوی که نسبت به مردم دارد و البته نوعی تلنگر به انسان ها انجام ميدهد تا شايد آنها به خود بيايند در فيلم پس از آشنا شدن بيل با کاب او در اولین دزدی که با کاب انجام می دهد می بيند که کاب همانند کارگاه های جنايی با ديدن لوازم خانه افراد شروع به استدلال های هولمزی در مورد مشخصات صاحب خانه ميکند و البته کاب دزديش برای افراد سودی هم دارد او ميخواهد چيزی رو از آنها بگيرد تا متوجه بشوند در گذشته چه چيز های داشته اند تا قدر چيز های نداشته شان را بدانند او در خانه اولين دزدی که با بیل انجام می دهد يک شورت زنانه درون شلوار مرد خانه می اندازد تا رابطه او را با دوست دخترش بهم بزند تا آنها ارزش روابطشان برايشان مشخص شود.در ادامه فيلم بيل با دختری زيبا آشنا در باری آشنا می شود دختری که نامزد يک رئيس باند خلافکار است و بيل برای اينکه به اين دختر نزديک تر شود به خانه او می رود و يک سری از لوازم او مثله چند نوار موسيقی و کتاب و لباسش را بر ميدارد بيل ديگر همانند کاب عمل می کند مانند او لباس می پوشد مانند او حرکت می کند و به کل از او تاثير گرفته ما در ادامه فيلم متوجه ميشويم که کاب با دختر ماجرای ما ارتباط دارد و آنها با هم دسيسه اي طراحی کرده اند دسيسه ايی که بیل درونش سقوط کند و آن هم دزدی بيل از رءيس باند است تا همه پولهايی او را بردارد و هم عکس های دختر را که رءس باند از او بعنوان گرو و اهرم فشار برای سو ء استفاده از آن به کار می برد اما ما باز می بينيم که قضيه عکس و پول ها همه الکی بوده اند بلکه کاب و زن داستان می خواسته اند يکی که از همه نظر چه شکل و چه نوع کار شبيه کاب را برای دزدی بفرستند به اون بار تا کاب که به عنوان مزنون به قتل يک پيرزن به دليل روش هايی که در دزدی داشته  مورد تحقيق پليس قرار گرفته است تبرء شود و پليس بگويد که يک نفر ديگر نيز به سبک او دزدی می کند و بيل پس از اينکه متوجه می شود که همه اين دزدی ها و ورود به خانه ها يک نقشه بوده است پيش پليس می رود و اعتراف می کند اما پليس به او می گويد که ما هيچ پرونده اي در مورده کشته شدن يک پيرزن نداريم و هيچ تحقيقاتی را پيگيری نمی کنيم و کسی به نام کاب را نمی شناسيم و امروز جسد دختر را پيدا کرديم در حاليکه توسط چکشه تو کشته شده بود و يک سری لوازمش در خانه تو نيز وجود  داشته ما در پايان داستان می بينيم که تمام اين کارها بازی کاب بوده است از آموزش بيل گرفته تا گول زدن دختر ماجرا و خودش دختر را کشته تا هيچ مدرکی از خود باقی نگذارد تا به بازی هيجان انگيز خود در اين دنيا ادامه بدهد و نمايی پايانی از صورت کاب در ميان مردم می بينيم که او را منتظر يک طعمه ديگر است.
فيلم با دوربين سياه و سفيد گرفته شده بازی های فيلم قابله قبول است و سبک فيلم فلش بک و بازی با زمان است تکنيکی که نولان در آن استاد است و در تمام فيلم هايش از آن استفاده کرده است.
 شايد اگر آقای نولان با همکاری برادرش و جمع دوستانه اش که هم اکنون در کارهايش با آنها همکاری می کنند اين فيلم رو نمی ساخت هيچ وقت الان به اين سطح از محبوبيت و معروفیت نرسيده بود زيرا خواهران تاد هيچ وقت بودجه طرحه فيلم بحث بر انگيز ممنتو که بی شک بهترين ساخته نولان تا به امروز است رو را تامين نميکردند و آقای نولان عزيز به اينجا نميرسيد.

پنجشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۹

Firefly&Serenity

هيچ وقت سينمای علمی تخيلی سينمای محبوبه من نبوده است معدود فيلم ها رو تو اين ژانر دوست دارم که شايد تعدادشان خيلی زياد نباشد مثلا يکی از بزرگترين فيلم تو اين سبک بی شک جنگ ستارگان است اما برای من اين فيلم پشيزی ارزش ندارد حتی وقتی که قسمته اول تا سومش را ديدم همش داشتم با خودم کلنجار ميرفتم آخه اين چه آشغالیه چرا يک سری ها کورکورانه اين فيلمو بالا برده اند فيلم که از نظره من هيچی نداره يک فيلم مزخرف. تمام اينا رو گفتم تا متوجه بشيد چه کار عجيبی کردم و باسه درک يک فيلم سينمايی نشستم 14 قسمت سريال ديدم که البته تو اين روزا که ديدن سريال امر عادی شده و فعلا منم خوب خودمو بستم به انواع سريال فيلم و سريال سرينيتی يک تراژدی به تمام معناست البته نه از نوع سينماييش بلکه از نوع هواشی کی داشته اول سعی می کنم به اختصار داستان رو تعريف کنم و بعد می ريم سراغ حاشیه ها راستی کسايی که ميخوان اين فيلمو ببينند اگر سريال اين فيلمو نبينند چيزه زيادی رو از دست نداده اند اما بهتر است قبلش سريال رو ببينند.
 
فيلم مثله خيلی از فيلم های ديگر اين سبک در آينده اتفاق می افتد چيزی به نام زمين وجود ندارد اما سيارات بسيار ديگری برای زندگی وجود دارد و انسان ها در آن به سر می برند اما در جنگی که ميان  سيارات صورت گرفته و تمام شده پارلامنی قدرتمند تشکيل شده اند که بسياری از سيارات زير نظر اين پارلمان می باشند و البته عده ايی انسان عجيب نيز در منظومه ها به نام غارتگر وجود دارند که به همه جا حمله می کنند و ازگوشت زنده انسان ها تغزيه می کنند در داستان ما با دختری به نامه ريور روبرو ميشويم که دارای مغزی قوی و قدرتمند است و پارلمان او را به آزمايشگاه برده و مورده آزمايش قرار داده اما سايمون برادر ريور که پزشک است او را اين آزمايشگاه فراری می دهد و سوار سفينه مال می شوند مالی که در جنگ بين سيارات همراه با همکارش زنی به نام زويی شرکت داشته اما پس از شکست کارش دزدی و سرقت از سيارات گوناگون شده و برای اينکار گروهی با زويی و داش که شوهر زويی هست و کايل و جين تشکيل داده ما در اين فيلم علت ترس پارلمان از ريور را می فهميم 12 سال پيش پارلمان با انجام تحقيقاتی نوعی گاز در يک سياره به نام اينارا که در واقع تشبیه ايی از زمين است منتشر می کند به اين اميد که انسان ها دست به جنگ و خشونت نزند اما اين پروژه تحقيقاتی شکست می خورد و 90 درصد افراد اين سياره هيچ کاری انجام نمی دهند يعنی هيچ فعاليتی از قبيل راه رفتن،خوابيدن و ...انجام نمی دهند تا بميرند 10 درصد بقيه افراد اين سرزمين به غارتگران تبديل می شوند و مال و گروهش سعی می کنند در فيلم اين قضيه رو افشا کنند که موفق به انجام اين کار ميشوند.
حال بريم سراغ مطالب جالبتر اين سريال وقتی در سال 2002 ساخته میشده و پس از پخش قسمته اولش يکی از بزرگترين سوتی های سينمای صورت می گيرد و فيلم به اشتباه تدوين و بخش ميشه و به جای قسمته 2 قسمته 3 پخش ميشه و کلا در عرصه ارایه گندی مفصلی می زنند و سريال به همين دليل با شکستی سنگين روبرو می شود و در قسمته 14 در حاليکه ،موضوع قصه تمام نشده به پايان می رسد.
اما پس از مدتی که اين سريال در غالب دی وی دی ارایه می شود بينندگان از آن استقبال ميکنند و يک سری منتقد عزيز هم دز هيجان رو می برند بالا و با صفت های عجيب و غريبی اين سريال را بالا می کشند در سريال شخصيت ها خيلی بهتر معرفی می شوند مثلا شخصيت جين که به عنوان دلقکه جمع است به زيبايی در يک قسمت بطور کام توضيح داده می شود يا شخصيت اينارا که تن فروش گروه است البته در زمانی که  فيلم در آن روايت ميشود تن فروشی شغلی بسيار محترم و با ارزش تلقی ميشود.
شخصيت ديگری که در سريال وجود داشته اما در فيلم کمتر به آن پرداخت شده شخصيت مرموز کشيشی پيری است که نه در فيلم معلوم شد چی کارست و نه در سريال اون مرموزيتش کشف شد البته تو سريال شخصيت ريور خيلی ضعيفتر بود و در واقع می شه گفت شخصيت انتهايی داستان بود اما در فيلم يکی از نقش های اصلی بر دوش اين کاراکتر بود که البته در فيلم به اين کاراکتر به دز هنرهای رزمی هم مجهز شده بود تا به بينندگان هيجان منتقل کند يکی از نکات منفی سريال که منو خيلی آزار می داد تشبیه کردن اعضای پارلمان به اعضای نازی بود اصلا جالب نبود اصلا آخه قرار نيست که در اون زمان هيتلری وجود داشته باشه يا قرار نيست که همه چيز رو به همه وقايع تاريخ تشبيه کنيم البته اين مورد خوشبختانه در فيلم بر طرف شده بود تا نيمه اول فيلم باسه من سريال جذاب تر بود با وجود تمام کاستی هايی که در جلوه های ويژه داشت اما وقتی فيلم وارد فاز دومش شد برای من ارزش فيلم بالاتر رفت چون هم سر و شکل بهتری گرفت هم تونست پيام خودشو منتقل کنه. در ضمن کل عوامل بازيگری فيلم و سريال يکی بودند و البته کارگردان هم به همين شکل.

شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۹

در جستجوی زمان از دست رفته 3


در جستجوی زمان از دست رفته/طرف گرمانت 1 و 2/مهدی سحابی
در جستجوی زمان از دست رفته جلد سوم برای من از 2 جلد قبل لذت بخشتر بود و بيشتر می توانستم با کتاب ارتباط بر قرار کنم و از تشبيهات زيبای پروست در کتاب لذت ببرم در جلد سوم پس از گذشت مدتی ما با يک حادثه تلخ مواجه ميشويم مادربزرگ عزيز بر اثر بيماری فوت ميکند مادربزرگی که جز نيکی و خوبی برای نوه خود چيزی نميخواهد.اويی که در جلد اول بر خلاف نظر دکتر که برای نوه بيمارش نوشيدن مشروب را توصيه کرده بود از اين کار جلوگیری می کند اما همين که درد و رنج و سلفه های نفس گير نوه دلبندش را می بيند خود در نيمه شب برای تهيه مشروب به بيرون از خانه می رود. اما در جلد سوم او ديگر در کنار ما نيست و در اوايل قسمته دوم کتاب از پيش ما ميرود و ما نيز با راوی در سوگ از دست رفتن او ميشينيم.در اين جلد اتفاقی ديگری نيز صورت می يابد راوی که روز ها و ساعت ها برای رفتن به محفل گرمانت ها نقشه کشيده بوده و در ديد او اين اشراف انسان های وارسته می باشند پس از ورود به محفل آنان متوجه می شود که چقدر آنان انسان های ساده و پيش پا افتاده اي هستند انسان هايی که از هنر فقط نامی رو يدک می کشند و از واژگانی در صحبت کردن خود استفاده می کنند که حتی معنايی آن را نمی دانند و فقط اين کار را برای نوعی نشان دادن شخصيت خود به کار می برند.راوی ديگر علاقه ايی به محفل آنان ندارد و از آنان دلزده می شود.
شايد اين گفته راوی خود بهترين دليل و تشبيه در اين مورد باشد:
چگونه می شد تا پيش از بحثها احساس دلسردی نکنم؟هر کدام از ميهمانان آن شب،با نام اسرار آميزی که تا آن زمان او را،دورادور،تنها به همان نام شناخته و درباره اش خيالبافی کرده بودم،اما با جسم و ذهنيتی شبيه به همه آدمهای ديگری که می شناختم،يا حتی پست تر،همان حس پيش پا افتادگی و ابتذالی را به من داده بود که شايد پا گذاشتن به بندر دانمارکی السينور هر کتابخوان شيفت هملت را دچارش کند.بی گمان، آن مکانهای جغرافيايی و آن گذشته کهنی که مايی اي از جنگلهای بلند و ناقوسخانه های گوتيک را به نام آن آدمها می افزود،تا اندازه اي به چهره ها،صورتی باقی مانده بود که علت در معلول،يعنی شايد به گونه اي که می شد عقل به آنها پی ببرد،اما خيال را هيچ نمی انگيخت.

قسمت های زيبايی از کتاب:
اثری که يک فرد يا يک نمايش پر قدرت و استثنايی اجرای آن بر ما می گذارد،اثری خاص است.هنگام تماشا تصوراتی از زيبايی،قدرت سبک،رقت انگيز، و مانند آنها را همراه خود داريم که، در نهايت، می شود بپنداريم که مصداقشان را در پيش پا افتادگی يک استعداد يا يک چهره نه خيلی بد ديده ايم،اما آنچه در برابر ذهن هشيار ما پافشاری خود می نمايد شکلی است که ذهن ما هيچ مرادف فکری برای آن ندارد و ناگزير بايد به راز آن پی ببرد.آوايی تيز،لحنی با حالت استفهامی شگرف می شنود،از خود می پرسد:زيباست؟اين حسی که به من دست داده حس ستايش است؟آيا غنای الحان،فخامت،قدرت بيان همين است؟و آنچه دوباره به او پاسخ می گويد صدايی تيز و لحنی شگرف استفهامی است،تاثيری جبارانه ناشی از موجودی که نمی شناسيم،موجودی يکسره مادی که در او هيچ فضای خالی برای قدرت اجرا باقی نمانده است.و به همين دليل،آثار به راستی زيبا،اگر صميمانه تماشايشان کنيم،آثاری اند که بيش از همه دلسردمان می کنند،زيرا در مجموعه تصوراتی که در ذهن خود گرد آورده ايم حتی يکی را نمی توان يافت که با يک تاثير فردی همخوانی داشته باشد.

به راستی پيش می آيد که با فرار رسيدن خواب آنچه را که شايد در بيداری می کرديم تنها در رويا به انجام برسانيم،يعنی پس از دگرگونی ناشی از خواب،و با افتادن به راه ديگری که در بيداری نمی رفتيم.و داستان يگانه ای ادامه می يابد اما به پايان ديگری می رسد.با اين همه،جهانی که در خواب می بينيم آن چنان متفاوت است که کسانی که به زحمت خوابشان می برد بيش از هر چيز می کوشند از جهان واقعی بيرون بروند.پس از آنکه، ساعتها پياپی،سرگشته با چشمان بسته در انديشه هايی همانند آنهايی غوطه می زنند که در بيداری گرفتارشان می بودند،دلگرم می شوند اگر ببينند که دقيقه گذشته بسيار سنگين از استدلالی بوده است که با اصول منطق و بداهت زمان هال تناقض آشکار دارد،چه اين غيبت کوتاه برايشان به معنی گشوده شدن دری است که شايد اندکی بعد بتوانند از طريق آن از جبر ادراک واقعيت بگريزند،بروند و به جايی کم و بيش دور از آن سری بزنند،و در نتيجه خوابی کم و بيش خوب بکنند.اما خود گام بزرگی است همين که به واقعيت پشت می کنيم،هنگامی که به نخستين مغاکی می رسيم که در آن تلقين به خويشتن،چون جادوگری معجون جهنمی بيماری های خيالی يا بازگشت بيماری های عصبی را برايمان تدارک می بيند،و چشم به راه ساعتی است که بحرانهای سر بر آورده در طول خواب ناخود آگاهمان چنان بالا بگيرد که ديگر خواب نماند.

گفته اند که سکوت نيرويی است.درست از جنبه ديگری،سکوت نيروی سهمگينی است که در اختيار معشوق.سکوت بر دلشوره انتظار دامن می زند.هيچ چيز به اندازه آنچه جدايی می اندازد آدم را به نزديک شدن به ديگری دعوت نمی کند،و چه صدی گريذناپذيرتر از سکوت؟نيز گفته اند که سکوت شکنجه اي است،و می تواند زندانيان محکوم به سکوت را به ديوانگی بکشاند.اما چه شکنجه اي بزرگتر از نه سکوت کردن.که سکوت دلدار را ديدن.