جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

چارلی ويلکاکس


چارلی ويلکاکس به نويسندگی شارون مک کی ترجمه ی شعله نوری
چارلی ويلکاکس داستان نوجوانی است که نسل در نسل پدران او کاپيتان کشتی بوده اند اما پدر و مادر او دوست ندارند که او اين مسير را طی کند بلکه دوست دارند او به کالج برود اما چارلی که از نوعی نقيصه در يکی از پاهای خود رنج می برد روزی پس از عمل پايش سوار کشتی ايی می شود برای آن که تب سوار شدن خود را به کشتی بکاهد اما کشتی که او سوار او می شود مسيرش به سمت درياهای آزاد نيست بلکه به سمت خط مقدم جنگ جهانی می رود و چارلی ناخواسته وارد اين جنگ می شود.
کتاب خوبی بود من بخش دوم کتابو بيشتر دوست داشتم به خصوص بخش های مربوط به ورود چارلی به خط مقدم و درگيری

قسمت زيبايی از کتاب:
مادر عزيز،چند ساعتی به آن چه حمله ی بزرگ می گويند،باقی مانده.اگر اين نامه را می خوانيد،به اين معنی است که از اين نبرد جان سالم به در نبرده ام.ميخواهم بدانی من ميان بهترين مردان هستم،حتی يکی از آن ها هم از مسئوليت شانه خالی نمی کند.جوانان خوب نيوفاندلندی.مادر،اين ها بهترين دوستانی هستند که تا به حال داشته ام.مادر،آخرين چيزی که از خاطرم می گذرد،بايد دعا کردن باشد،اما به تنها چيزی که فکر می کنم تو هستی.مادر،می توانم تو را ببينم که کنار تخت من نشسته اي و برايم آواز می خوانی.صورت آرام و مهربان و موهايت را می بينم که زير نور می درخشد.هيچ پسری مادری بهتر از تو نداشته است.من به همه ی آن چه برای من کردی فکر می کنم،و متاسفم آن جا نيستم تا در روزهای پيری از تو مراقبت کنم.اگر خدا بخواهد،روحمان همراه هم خواهد بود.مادر،دوست دارم،واقع دوستت دارم

A Streetcar Named Desire

امروز فيلمی از اليا کازن ديدم بيشک اين کارگردان ترک تبار آمريکايی يکی از پر افتخارترين کارگردانان سينماست هر چی کوبريک و هيچکاک کبير اسکار نگرفتند اين اليا کازن اسکار گرفته اونم 3 تا حالا جايزه های کن و گلدون گلابش به کنار. اليا کازن کارگردان کم کار ولی به شدت خوش کار بوده است و بسياری از فيلم های او در روند سينما تاثير گزار بوده است. البته ايشون تو نوينسندگی و تهيه کنندگی و ادبيات نيز دستی داشته اند اما بی شک مهمترين وجه زندگی ايشون کارگردانی می باشد کارگردان خوش کار که در گرفتن نماها از بازيگران فيلمش استاد است نماهايی که خود بيانگر درونيات کاراکتر هايش می باشد.فيلم اتوبوسی به نام هوس فيلمی تاثير گزار است فيلمی که بازی های درخشنده 3 بازيگر اول آن به خصوص ويوين که برای بازی در اين فيلم جازيه اسکار رو نيز دريافت کرده است و البته مارلون براندو برای بازی در نقشه کووالسکی نامزد اسکار شده است
فيلم در شبی تاريک و بی ماه با اين ديالوگ آغاز می شود اونا به من گفتند سوار اتوبوسی به نام هوس بشوم شايد اين ديالوگ مهمترين نکته فيلم باشد که در فيلم مشخص ميشود قضيه اين ديالوگ چيست سال ها پيش بلانش به عشق يک جوان نسبت به خود را نوعی هوس ديده نگاهی اشتباه به يک عشق که هم باعث کشته شدن آن جوان می شود و هم بلانش هيچوقت نميتواند ديگر طعم عشق را بچيند و خود نسبت به ديگران دچار هوس می شود و دوست دارد به هر ترتيبی که هست عشق دیگران را نسبت به خود بوجود بياورد.بلانچ به دليل مشکلات عديده از جمله مشکلات مالی و همچنين اخراج از مدرسه ايی که در آن شاغل بوده برای دوری از اين مشکلات به پيش خواهر خود استلا و شوهر خواهر خود استنلی کووالسکی می رود.استنلی که يک کارگر است و به قمار به شدت علاقه دارد از همان اول با بلانش آبش تو يک جوب نميرود و به اشکال مختلف نارحتی خود را از آمدن بلانش به آنجا بين می کند.بلانش انسانی است که به شدت دنبال جذب علاقه ديگران به خود است او دچار يک فرو رفتگی عشقی در زندگی خود شده است او به دليل کمبود توجه دوست دارد به هر نحوی مورد توجه واقع شود و با اينکه يک سال از خواهر خود استلا کوچيکتر است دائما او را در مقابل استنلی تحريک می کند. استنلی که جوان دم دمی مزاج و عصبی است از يک طرف به شدت استلا را دوست دارد و از طرف ديگر به خاطر قمار دست روی او بلند می کند و استنلی به دليل اين فضولی ها و دخالت های بلانش سر از گذشته او در می آورد و متوجه ميشود او به اين دليل از مدرسه اخراج شده است که با يک نوجوان ارتباط بر قرار کرده است و البته اين کمبود محبت و توجه بلانش به دليل حادثه ايی در زندگی او است بلانش در جوانی خواسته پسری را که عاشق او بوده است را به باد تمسخر می گيرد و آن را هوس می نماد اما آن پسر پس از اين اتفاق خودش را می کشد و بلانش هيچ وقت نميتواند اين حادثه را از ذهن خود بيرون کند و برای درمان عذاب وجدان خود دنبال عشقی تازه است عشقی که او هيچ وقت به دست نمی ياورد و هر چی با خودنمايی و لباس و آرايش های متعدد يا حمام های متوالی به دنبال آن است نميتواند آن را پيدا کند و هر روز بيش تر در اين توهم خود فرو می رود که بالاخره انسانی او را پيدا می کند يا انسانی او را ميخواهد و به مسافرتی رفته و هر چه زودتر بر ميگردد.فيلم بيشتر تو نماهای تاريک گرفته شده و با يک شب آغاز می شود و با يک شب نيز تمام ميشود اين تاريکی خود به خوبی نشان دهنده فضا و حالات بازيگران فيلم نيز هست.
براندو در نقشه استنلی بسيار خوب عمل کرده جوانی که سر هر مسئله کوچيکی وسايل خانه را ميشکوند و پس از ضرب و شتم هرباره زن خود استلا همانند بچه اي که کاری ناشايسته کرده پشيمان ميشود.ويوين در نقشه بلانش به زيبايی نقش انسانی مريض را که مسکن درد هايش توجه ديگران به او است را خوب در آورده است.و در انتها کيم هانتر در نقشه استلا زنی هحامله که ميخواهد از خواهر خود حمايت کند و به عنوانی سپری دربرابره حوادث از بلانش دفاع کند.
نمره من به این فیلم 8 از 10

جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۰

آشيانه کرم سفيد


آشيانه کرم سفيد کتابی به نويسندگی برام استوکر و ترجمه آرش حجازی
با نام برام استوکر بی شک آشنا هستيم کسی که شاهکاری به نام دراکولا رو خلق کرد داستانی که برای نوشتن آن بيش از هفت سال از عمر خود را صرف تحقيق و مطالعه در مورد آن کرد.
آشيانه کرم سفيد داستان جوانی است که متوجه می شود تنها بازمانده از يک خانواده ثروتمند است و فردی خودش را عموی او معرفی می کند و اين جوان همراه با اين مرد به دهکده ايی وارد می شود جايی که در آن افتادن اتفاقات عجيب و غريب و همچنين افسانه ها امری عادی است و او وارد يکی از همين درگيری ها می شود.
به نظرم کتاب به هيچ وجه چيزی باسه گفتن نداشت داستان به نحوی عجيب و غريبی سر و شکل خواستی نداشت معلوم نبود رابطه ادگار و بانو رابلا کجای داستان است يا ايجاد رابطه ميمی و شوهرش چگونه اينقدر سريع اتفاق افتاد.کتاب خوب نبود با نخوندنش چيزی رو از دست نخواهيد داد در ضمن ترجمه کتاب پر بود از اشتباه و اشکال
قسمت های زييبايی از کتاب:

اولين که بار با هم ملاقات کرديم،اصلا فکرش را نمی کرديم که به چنين گردابی کشيده شويم.تا اين جای کار درگير دزدی، و احتمالا جنايت شده ايم،اما جنايتی هزاران بار بدتر از تمامی جنايات پيش رويمان است بايد  با رازی چندش آور روبرو شويم که هيچ پايان و انتهايی ندارد... با مرعوب کننده ترين نيروها،نيروهايی که ريشه در عصری دارند که
جهان با جهانی که می شناسيم بسیار متفاوت بود. ما در حال بازگشت به سرچشمه خرافات هستيم... به عصری که اژداها ها يکديگر را در لجنزار ها پاره پاره می کردند.نبايد از چيزی بترسيم...هيچ حاصلی ندارد،هر چند آن چيز بسيار غير ممکن،بسيار غير محتمل باشد.زندگی و مرگ به قضاوت ما بستگی دارد،نه فقط زندگی و مرگ خودمان،که زندگی و مرگ آنانی که دوست داريم.

به نزد من بيا اينک آنچه را که تحقير می کنی،آنچه را که دشمن می پنداری،خواهی ديد.هر آنچه می بينی از آن من است تاريکی و نور. به تو می گويم من بزرگتر از هر آن کسی هستم که هست،بوده يا خواهد بود.وقتی فرمانروای پليدی مسيح را به بالای کوهی برد و تمامی پادشاهی زمين را به او نشان داد،کاری را می کرد که گمان می کرد هيچ کس نمی تواند انجام بدهد.اما اشتباه می کرد.. من را فراموش کرده بود. من به سوی تو نور خواهم فرستاد،نوری که تا دژ های آسمان بالا خواهد رفت.نوری چنان عظيم که آن ابرهای سياه را محو خواهد نمود.بنگر بنگر با تماس دست من، اين نور ظاهر و عظيم می شود.. عظيم تر... عظيم تر


Le Samouraï

ژان پير ملويل کارگردان فرانسوی و به شدت تاثير گزار در سينما.
کارگردانی که شايد امثال جارموش عزيز مستقل بودن را از او ياد گرفته اند ملويل پس از شرکت در جنگ جهانی دوم تصميم گرفت با همکاری چندين استوديو فيلمسازی را که علاقه اش بود را شروع کند اما همه کس و همه جا به او جواب رد دادند پس تصميم گرفت خود بصورت مستقل شروع به فيلمسازی کند و او تبديل شد به يکی از کارگردانان تاصير گزار در موج نو فرانسه و البته تاريخ سينما . کارگردانی که افرادی همانند جارموش و تارانتينو از سينمای او تاثير گرفته اند. ملويل به شدت به دنبال فضای نوار گونه و البته فضاهای نمادين بود و کاراکتر های او در فيلم هايش همه يک تيپ داشتند يه کلاه يک بارونی و يک اسلحه تيپی که بعد ها کارگردانان ديگر نيز از آن استفاده کردند و البته بيشتر به تيپ آلن دلونی نيز معروف است. آلن دلونی که چندين همکاری با ژان پير ملويل داشت و مهمترين نقش زندگی خودش را بی شک در فيلم سامورايی در کاراکتر يک سامورايی مدرن بازی کرده است.
 
تنهاترين انسان زمين سامورايی است درست مانند چيزی در جنگل به نقل از کتاب بوشيدو. اين جمله بيانگر شخصيت فيلم سامورايی است انسانی تنها که در زندگی اش هيچ چيز معنايی ندارد نه عشقی،نه علاقه ايی،نه خانواده ايی او تنهاست همانند موجودی تنها در يک جنگل کاستلو نوعی شخصيت خونسرد،کم حرف و شيبيه يک سامورايی مدرن است انسانی تنها که حتی نوع نگاه کردن و رفتارش با ساير مردم فرق می کند انسانی که حتی ساعت خود را به گونه ايی متفاوت می بندد و به شدت بی احساس و بی روح است سامورايی که فقط يک چيز ميداند انجام وظيفه.او حتی موقع قتل مقتول خود با خونسردی تمام اين پاسخ ها را می دهد
-تو اينجا چی کار ميکنی؟
-کاستلو:اومدم تو رو ببينم
-با من چی کار داری؟
-کاستلو:می خوام بکشمت
يک آدمکش حرفه ايی که پس از انجام ماموريت خود دچار دردسری همانند بازرسی سمجی می شود بازرسی که پس از متوجه شدن قتل با تمهيدات عجيبی کاستلو را دستگير می کند اما نمی تواند او را محکوم کند.و مجبور به آزادی او می شود اما او کاستلو اين سامورايی تنها و بی کس را زير نظر می گيرد.کاستلو البته از طرف افرادی هم که به سفارش آنها قتل را انجام داده است مورد سوقصد قرار می گيرد پس کاستلو تصميم می گيرد زودتر به سراغ باندی برود که به او سفارش قتل را داده بودند زيرا دوست ندارد دوباره گلوله اي به جای پولش نصيبش شود و دوست دارد همانند يک سامورايی طعمه اي کسب کند تا اينکه خود طعمه اي شود.
همان طور که يک سامورايی بايد با انواع و شيوه های راه فرار آشنا باشد يک سامورايی مدرن نيز بايد بداند که چگونه با وسيله اي همانند مترو بيش از 70 پليس را که در ايستگاه های مختلف هستند را قال بگزارد .
موسيقی فيلم بسيای زيبا با ريتم فيلم بشدت همخوانی دارد.بی شک سامورايی يکی از کم ديالوگ ترين فيلم های تاريخ سينماست فيلمی که بيشتر نماهای دوربين و حالات کاراکتر کاستلو در آن مهم است کاستلو با آن کلاه و بارونی عجيبش که فقط در موقع ظرورت صحبت می کند.فيلم پايان محسور کنند دارد
يکی از نکات جالب اين فيلم تاثيری است که بر جارموش گذاشته جارموش فيلم گوست داگ خود را با نوعی ادای دين به اين فيلم ساخته فيلم متفاوت که خيلی سخت است آدم ميان اين 2 فيلم بگويد کدام يکی بهتر است مثلا بی شک اون کاراکتر بستنی فروش و دوست سامورايی در فيلم گوست داگ که زبان همدگير رو نميفهمند تکرار نشدنی است. يا در اين فيلم نوعی کاراکتر کاستلو آدم را محسور می کند آن چک کردن کلاهش روبروی آينه مگر می شود انسان را تحت تاثير قرار ندهد. اما بسيار سخت است اگر بخواهيم ميان اين دو بگوييم کدام بهتر است.اما اگر به من باشد نسخه فرانسوی رو انتخاب می کنم.