پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۱

Séraphine 2008

هنرمندان گمنام، هنرمندانی که بعد از مرگشان شناخته ميشوند اينان انسان هايی هستند که پس مرگ خود، بشريت را مجبور به تحسين   آثارشان می کنند و اسم و سبک های آنان موجب تحولی در عرصه های مختلف ميشود. اين هنرمندان کسانی هستند که در زندگيشان يا بسيار درون گرا بوده اند يا از طرف نزديکان خود طرد شده اند.
 فيلم فرانسوی- بلژيکی سرافين در مورد يکی از همين نوابغ بشری ست. سرافين لويس خدمتکار ساده ای که سه سال بعد از مرگش مشخص شده چه عجوبه ای در عرصه نقاشی بوده است.
برای ابتدا صحبت بد نميدونم چندين نفر از اين نوابغ رو که پس از مرگشان معروف شده اند را در حوزه های مختلف نام ببرم. شايد مهم ترين نقاشی که بعد از مرگش شناخته شد ونسان ون گوگ هلندی است که تنها 37 سال زندگی کرد که کمتر از ده سال آن را صرف نقاشی کرد و مهم ترين اثر های سبک پسادريافتگر را خلق کرد. ون گوگ در اواخر عمر به علت فشارهای عصبی و روحی دست به خودکشی زد.
 اگر بخواهيم در دنيای علم کسی را نام ببرم که بعد از مرگ شناخته شده است بی شک يوهان مندل اتريشی استحقاق ياد کردن را دارد. کشيشی که امروز به عنوان پدر علم ژنتيک شناخته می شود نظرات او در آن سال ها به دليل نبود رسانه و حمايت دانشکده های علمی شناخته نشد زيرا در آن سال ها نظرات داروين حرف اول را ميزد اما بعد از مرگ مندل در سال 1900 مشخص شد که او چه انقلابی در عرصه علمی بوجود آورده است.
در دنيای ادبيات و شعر افراد زيادی را ميتوان به عنوان انسان هايی معرفی کرد که پس از مرگ شناخته شده اند از معروفترين آنها ميتوان به فرانتس کافکا اشاره کرد که حتی وصيت کرده بود تمام کتاب ها، دست نوشته ها و نامه هايش پس از مرگش سوزانده شود يا ادگار آلن پو نويسنده داستان های کوتاه که تحولی در داستان های جنايی، پليسی ايجاد کرد در دنيای شعر هم ميتوان اميلی ديکنسون را نام برد که پس از مرگ شعرهايش چاپ شد.
 در دنيای سينما بهترين مورد برای نام بردن ياسيجيرو اوزو کارگردان نامدار ژاپنی است که خود و آثارش پس از مرگش شناخته شدند.
 بر گرديم به داستان فيلم سرافين، سرافين داستان تلخ زندگی زنی مهربان و ساده است که دارای نبوغ خدادادی در نقاشی است او زنی است که در جوانی در کليسا راهبه ای به او می گويد نقاشی کند و از آن به بعد نقاشی ميشود تفريح  و اوقات فراقت او. نقاشی کردنی که او اعتقاد دارد ايده هايش و قدرت خلق آثارش را از فرشته گان گرفته است.
 سرافين که ما در فيلم او را از سنين ميان سالی به بعد می بينيم زنی است که از طريق خدمتکاری و رختشويی زندگی خود را می چرخاند. اما در يک مهمانی يک کلکسيون دار آلمانی به نام ويلهم اوهد يکی از نقاشی های او را که صاحب خانه آن را به گوشه ای انداخته است می بيند و متوجه نبوغ سرافين ميشود.
سرافين زنی تنها و معصوم است که حتی قدرت مالی خريدن رنگ های مورد نظر خود برای نقاشی هايش را ندارد او در سکانس هايی که کارگردان به زيبايی به تصوير کشيده است نحوه تهيه و درست کردن رنگ هايش را به ما نشان می دهد او از خون حيوانات، لجن موجود در مرداب ها، گياهان وحشی و روغن شمع های نظری موجود در کليسا رو برای اين کار مورد استفاده قرار میدهد. او روغن شمع های کليسا را با حالتی معصومانه - لبخند گونه و پوزش خواهانه در مقابل مجسمه حضرت مريم بر می دارد.
 ويلهم پس از اولين ديدار خود با سرافين، دچار حيرت ميشود او نمی داند چگونه است که زنی که تاکنون هيچ آثار نقاشی شاخصی نديده است از سبک های نقاشی قرون وسطا پيروی ميکند و به زيبايی تمام اين آثار را خلق ميکند. ويلهم اما بعد از چندين ديدار با خدمتکار خود يعنی سرافين مجبور ميشود به علت حمله آلمان به فرانسه در جنگ جهانی اول دهکده سکونت خود را ترک کند اما سال ها بعد به دنبال سرافين می آيد و او را اميدوار ميکند که نقاشی هايش را با قدرت بيشتری ادامه دهد تا او برايش در پاريس نمايشگاهی تشکيل دهد اما به علت بحران های اقتصادی آن سال ها هيچ وقت نمی تواند اين کار را انجام دهد و سرافين نيز به دليل فشار های روحی سر از بيمارستان روانی در می آورد و تا آخرين سال های عمر خود نيز در همان جا به سر ميکند.
 فيلم سرافين بی شک يک شاهکار به تمام معناست که در آن زندگی يک عجوبه در فضاهای بکر روستايی به تصوير کشيده شده است. زنی تنها که تنها دوستش نقاشی هايی است که شبانه خلق می کند و در مراحل پايان خلق شاهکار های خود سرود های مذهبی می خواند. 
سرافين، فيلمی است که فيلمنامه و کارگردانی آن دارای کمترين نقصی است نماهای باز که از دست های سرافين در حال قدم زن در دشت ها گرفته شده عالی  است و روح انسان را سيقل می دهد.
 مارتين پروو فرانسوی به زيبايی هر چه تمام دنيايی از درام خلق کرده، درامی غم انگيز که با موسيقی فيلم در نقاطی به اوج سرخوردگی انسان اشاره ميکند. شايد يکی از استادانه ترين کارهای پرو در مقام کارگردانی فيلم، سکانس پايانی است. آن لانگ شاتی که سرافين را در حال رفتن به کنار درختی نشان ميدهد سرافين با صندلی در دست در حال رفتن به کنار اين درخت است او ديگر از دنيا خسته شده وه به دنبال اميدی ديگر می گردد که شايد آن درخت آن اميد جديد را به او بدهد و شايد لحظه نمادينی از مرگ او باشد.
 بازی خانوم بولاند مورويک يک بازی استثنايی است بازی اي يک دست که در لحظاتی اشک را از چشم بيننده می گيرد. يکی از بارزترين اين سکانس ها که اوج هنر اين بازیگر را نشان می دهد سکانسی است که در در حال نشان دادن نقاشی خود به اهالی دهکده است همه اهالی دچار تعجب و حيرت از اين آثار شده اند اما يکی از بازديدکنندگان از او سوال زير را می پرسد:
" تا حالا عاشق شده ای؟
 -وقتی جون بودم عاشق شده ام اما عشقم پس از مدتی از پيسم رفت.
- چرا به دنبالش نرفتی؟
 -وقتی ادم نقاشی ميکنه هميشه تصويرهايی در درونش ثبت ميشود و هميشه به ياد اوناست. من هنوز به ياد اونم چون تصويرش درونم هک شده.
 اگر به سينمای هنری علاقه منديد اين فيلم را بازی تحسين بر انگيز مورو از دست ندهيد بعد از فيلم آمادئوس، توماس فورمن بهترين فيلمی است که درباره يک هنرمنده ساخته شده و من ديده ام.

پی نوشت: سرافين که در سکانسی که ويلهم نا اميد شه به او می گويد:" می دونی آقا من وقتی اميدم را از دست ميدم به دشت ميرم، مرم پيش درختان، گل ها با اونا حرف می زنم و اونها بهم اميد ميدند."

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۱

Carlito's Way 1993

کارليتو گانگستری است که پس از تحمل 5 سال از 30 سال محکمويتش از زندان به مدد دوست وکيلش ديو آزاد ميشود. کارليتو بويسله موقعيتش کلوپی راه اندازی ميکند و سعی دارد پس بدست آوردن هفتاد هزار دلار به پيش دوستش در اوهايو برود و به عنوان يک اجاره دهنده ماشين زندگی آرامی را دور از زندگی گانگستری کنونی اش در پيش بگيرد او در کلوپ با دختری به نام گيل آشنا ميشود که به شدت به او علاقمه مند است دختری که همواره ترس اين را دارد که کارليتو او را رها کند. کارليتو انسانی است که ديگر از دردسر خسته شده است و به دنبال شرايطی است که در آن آرامش خاطر داشته باشد اما دوستش ديو اين آرامش را از بين ميبرد ديو بايد يک محکوم زندانی را از زندان فراری دهد زيرا آن محکوم فکر ميکند که ديو يک ميليون دلار او را دزديده است پس ديو برای انجام اين کار کارليتو رو با خود همراه ميکند و... يکی ديگر از فيلم های برايان دی پالما که همانند خيلی از فيلم های ساخته شده اش در فضای تاريک گانگسترها روايت ميشه. فيلم، فيلمه خوبی است اما کمی زمانش به نظرم زياد بود و در بعضی از جاها دچار کليشه ميشد به عنوان مثال در سکانس های آخر فيلم ورود پليس واقعا کليشه ای بود اما خوب پايان فيلم که در ابتدای فيلم نيز به تصوير کشيده ميشه پايانی زيبا و قابل قبول است از جمله نکات خوب فيلم فيلمبرداری آن بود که بيشتر در فضاهای تاريک به تصوير کشيده شده بود.

آب سوخته

آب سوخته/ کارلوس فوئنتس/ علی اکبر فلاحی/ ققنوس
نوشته پشت کتاب توضيحی خيلی خوب در مورد داستان کتاب است.
این اثر حاصل پیوند روایت زندگی چهار شخصیت از جامعه‌ی مکزیک است. داستان اول ژنرال پیری که هنوز غرق در خاطرات انقلاب مکزیک است و روز به روز در فساد و تباهی فرو می‌رود. داستان دوم پیرزنی فراموش‌شده، تنها و ساکن محله‌های قدیمی مرکز شهر و رابطه‌ی مبهمی که با پسرک افلیج همسایه دارد. داستان سوم پیر پسری ثروتمند که هرگز طعم فقر را نچشیده و بیهوده می‌کوشد تا گذر زمان را انکار کند و  داستان چهارم پسرک ساکن بیغوله‌های حاشیه‌شهر است که در محرومیت زندگی می‌کند و همین محرومیت سرانجام او را به نابودی شخصیتی می‌کشاند.
آب سوخته هجوی خيلی زيبا از سيسم حکومت اسبق مکزيک است فوئنتس که روزگاری خود سفير مکزيک درفرانسه بوده است به خوبی از شرايط کشورش در زمان انقلاب چه قبل و چه بعد از آن با خبر است بنابرين با قلم خود با نگاهی انتقادی به سراغ سياست رفته. در داستان اول زندگی ژنرالی را روايت می کند که هنوز تو حال و هوای انقلاب است ژنرالی که هيچ وقت طعم عشق را نشنيده و زنش نيز حکم غنيمت جنگی را داشته او در اين سال های پايانی با نوه اش و تنها پسرش زندگی مرفه ايی دارد. نوه ای نوجوان او علاقه خاصی به او دارد و دائم در حال گوش دادن به خاطرات پدربزرگ خود است. پدربزرگی که هيچوقت چشم ديدار عروس مرده خود را نداشته زيرا پسر او واقعا عاشق او بوده و اين دو طعم عشق را کشيده اند.داستان دوم بيانگر تاثيری است که بر زندگی يک پيرزن گذاشته است. پيزنی تنها و ترد شده از ديگران او در روزگار دور البته يکی از نوکران ژنرال داستان اول نيز بوده است. اين پير زن روزگاری یک دختری داشته که او را از دست ميدهد و از آن به بعد همدم و همرازش پسرهمسايی می شود که روی ويلچر می نشيند و حتی پدر و مادرش نيز علاقه ای به زنده ماندن آن پسر در اين شرايت ندارند اما پيرزن هميشه همدم اوست. پيرزن حامی سگ های ولگرد خيابان ها هم هست و علاوه برغذا دادن به آنها از آنان دفاع نيز می کند و از اين جهت مردم در مورد او ميگويند دخترش به اين دليل مرد که با سگ ها می پريد.داستان سوم در مورد تاثير انقلاب و وضع سياسی بر زندگی يک مرد ثروتمند و مادرش است او انسانی است که هيچگاه بسمت ازدواج نرفته است وهميشه پابند مادرش بوده است او در حاليکه علاقه ايی بسيار به ترک خانه و زندگی اش داشته حتی بعد از مرگ مادر خود در مقابل پيشنهاد فروش خانه اش مقاومت می کند و ديگر ميلی به تغيیر مسير زندگی اش ندارد .داستان چهارم در مورد جوانی است که نتيجه اين انقلاب و حکومت است جوانی سرخورده و تنها که زمانی پدرش بدليل حفظ غرور خود کشته شده است و او با مادر و سه دايی اش زندگی می کند و به دنبال انتقام از قشر ثروتمند جامعه است. و خانه ايی که او در آن زندگی می کند جزو ممالکی است که در اجاره مرد داستان سوم است.

قسمت های زيبايی از کتاب:

داستان اول-روز مادر
ساعت دو صبح، در کلوپ نقره ای رنگ آزتک ها، ريکی رولای حيرت انگيز، ملکه چاچاچا، همه نوشيدنی بزنيد مهمون من، اين پسرا رفقای منن، يعنی چی نمی تونن اين جا بشينن؟! تو يه ليمونادچی کله پوکی، برو مشروبت رو سرو کن، يه نگاه به خودت بنداز ببين دور چشات چه کبودی مسخره ای افتاده. جاروکش احمق صحنه نمايش، ببند اون پوزه ات رو وگرنه خودم می آم می بندمش، يعنی چی که نوه من با پيجامه نمی تونه؟! همين يه دست لباس رو بيش تر نداره، فقط هم شب ها می زنه بيرون، باقی روز رو پيش ننه تو می خوابه، واسه خاطر همينم الان خسته س، يعنی چی که نوازنده هاتون اعتراض می کنن، مارياچی های منم عضو اتحاديه اند، بشينيد بچه ها، ژنرال برگارا بهتون دستور می ده، چی گفتی، پيشخدمت کله پوک؟ که در خدمتيم ژنرال. ببين کپک، برو مفت رو بکش بالا، ريخت و قيافه ات هم که بيش تر به اواخواهرها می خوره.


داستان دوم- اين ها کاخ بودند
همين احساس را نسبت به نينيو لوييس داشت، او و نينيو لوييس قادر بودند همديگر را حس کنند، او پسرک را احساس می کرد، پسرک نيز احتمالا او را همين طور احساس می کرد، نکات مشترک زيادی داشتند، به ويژه يک صندلی چرخدار، صندلی لويسيتو، صندلی لالوپه لوپيتا. پپه جوان، برادر نينيولوييس، لوپه لوپيتا را از روی صندلی چرخ دارش بلند کرد. مانوئلا او را آن جا نشاند تا از او محافظت کند، نه به اين دليل که نيازمند يک مونس بود، يک کلفت فقط به اين خاطر که کلفت است، هميشه تنهاست، او می خواست دخترش را از آن هوسرانی ها، از آن نگاه رهايی بخشد. ژنرال برگارا با آن بدنامی اش، پسرش تين کوچولو هم که خيلی هيز بود، مبادا، مبادا به لوپه لوپيتای او دست درازی می کردند، هيچ کس اين قدر پست نبود که به يک معلول دست درازی کند، اين کار مشمئز کننده بود، شرم آور بود، خودتان بهتر می دانيد....


داستان سوم-سپيده دم
ببينيد دوستان، فرض بر اينه که گيوتين اختراع شد تا جلو درد قربانی رو بگيره. اما نتيجه کار دقيقا بر عکس از آب در اومد. اعدام، با چنان سرعتی رخ می ده که در حقيقت احتضار قربانی رو طولانی تر می کنه. يعنی نه سر و نه بدن هيچ کدوم فرصت نمی کنن جدايی از هم رو احساس کنن. فکر می کنن که هنوز به هم چسبيدن و چندين ثانيه طول می کشه تا اين حس بهشون دست بده که از هم جدا افتادن. هر کدوم از اين ثانيه ها برای قربانی يه قرنه. بعد از اين که سر رو زدن، بدن هنوز تکون می خوره، سيستم عصبی به کار خودش ادامه می ده، بازوها می جنبن و دست ها استمداد می طلبن. سر پر از خونی می شه که تو مغز گير افتاده و اون وقت قوه ادراک به روشن ترين حد خودش می رسه. چشم ها از حدقه بيرون می زنن، خيره به جلاد نگاه می کنن. زبان شتابزده نفرين می کنه، به ياد می آره، انکار می کنه. دندان ها سبد را وحشيانه گاز می گيرن. همه سبد های پای گيوتين همچين جويده شده که انگار يک لشکر موش به آن ها حمله کرده.

اين را هرگز ب کسی نگفته ام. وقتی از آن دخترک خواستم که بماند، که ان شب را با من در هتل بگذراند، جواب رد داد و گفت: نمی شود، حتی اگر آخرين مرد روی زمين باشی. اين جمله که نيشدار بود من را رهايی بخشيد. باورت می شود؟ به سادگی به خودم گفتم که هيچ کس در برابر عشق آخرين نفر نيست، فقط در برابر مرگ است که می توانی آخرين نفر باشی. فقط مرگ می تواند به ما بگويد: آخرين نفر هستی. نه چيزی ديگر، نه کسی ديگر.

به واقع می ترسم که اين تصوير مردد را از من به خاطر بياوريد. به اين دليل است که اکنون، پيش از مرگ برايت می نويسم. هميشه يک عشق داشتم، فقت يک عشق، تو. عشقی را که در پانزده سالگی نسبت به تو حس کردم، در تمام عمر، تا لحظه مرگ، همچنان احساس کردم. حالا می توانم به تو بگويم که نياز به تجرد و عشق را در تو خلاصه کردم. نمی دانم آيا منظورم را خواهی فهميد يا نه. فقط به تو می توانستم برای هميشه عشق بورزم، بی آن که خيانتی به ديگر جنبه های زندگی ام و انتظاراتش بکنم. برای آن که کسی باشم که بودم، می بايست آن گونه عاشقت بودم که بودم: ثابت، خاموش، دلتنگ. اما از آن جا که به تو عشق ورزيدم، کسی شدم که بودم: يکه، گوشه گير و با نگاهی طنز آلود می توان گفت، از آدم فراری. نمی دانم آيا منظورم را به خوبی بيان می کنم، يا که آيا خودم توانسته ام عميقا درونم را بشناسم؟ همه معتقديم که خودمان را می شناسيم. فريبناک تر از اين باور وجود ندارد. به من فکر کن، من را به خاطر بياور، و به من بگو آيا می توانی آنچه را اکنون برايت می گويم برای خودت توضيح دهی؟ شايد اين نکته تنها معمای زندگی ام باشد و بی آن که رمزش را بگشايم بميرم. هر شب پيش از خوابيدن، برای هوا خوری روی ايوان اتاق خوابم می روم. سعی می کنم پيش بينی روز بعد را استشمام کنم. قبلا موفق شده بودم تا بوهای درياچه گم شده شهری را پيدا کنم که خودش هم گم شده است. اين کار سال به سال برايم سخت تر می شود. اما انگيزه اصلی ام از رفتن به ايوان اين موضوع نبوده است. گهگاه، همان طور که آن جا ايستاده ام، شروع می کنم به لرزيدن و می ترسم که مبادا دفعه بعد، اين ساعت، اين دما، اين اعلان جاودانه طوفان، هر چند طوفان خاک، که بر سر مکزيکو فرو می ريزد، موجب شود با تمام وجود عکس العمل نشان دهم، مثل حيوانی که در اين اقليم آزاد، دست آموز شده ولی در جغرافيايی بسيار دور دست، هنوز وحشی است. می ترسم شبح حيوانی که ممکن است خودم باشم يا فرزندی که هرگز نداشته ام برسرتاريکی يا رعد و برق، باران يا طوفان خاک دوباره بازگردد. حيوانی وحشی درونم لانه کرده بود.


داستان چهارم-پسر آندرس آپاريسيو
هرگز در برابر دريافت پول کسی را نکش. بدون آگاهی نکش، در لحظه کشتن براساس عقل و احساسات تصميم بگير. اين گونه پاک و قوی خواهی شد. هرگز نکش پسرکم، مگر اين که اندکی زندگی برای وجود عزيزت به دست بياری.

مدرسه را رها کرد تا با شهر دست به يقه شود، شهری که لااقل مثل خودش لال بود. برنابه مگر جای حرف های بزن بهادر زورگو از جای ضربه هاش بيش تر درد نگرفت؟ اگر شهر کتکت بزند لااقل حرف نمی زند. همان خانم معلم که کفرش را در آورده بود، گفت، برنابه چرا کتاب نمی خونی، نکنه حس می کنی از همکلاسيات کم تری؟ نتوانست به او بگويد که وقتی کتاب می خواند، حالش به هم می خورد زيرا کتاب ها مثل مادرش حرف می زدند. علتش را نفهميد و قلبش فشرده شد. در عوض شهر خودنمايی کرد، دلربايی کرد، فريبايی کرد، هر چند آخرش سر از خيابان های درآورد، آن جا، دوان دوان، در ساعت اوج ترافيک، مشغول تميز کردن شيشه ماشين ها، هجوم بردن به سوی آن ها، دست و پنجه نرم کردن با آن ها، سرگرم بازی فوتبال، ميان دشت، در جمع بچه های بی کار با توپی از کاغذ روزنامه، درست مثل دوران کودکی، غرق در عرقی از دود بنزين و مشغول ريختن پيشابی به شکل آب باريکه ای گل آلود، در حال کش رفتن نوشابه در اين گوشه و چيچارون در آن گوشه و لايی کشيدن در صف سينما. از دايی ها و مادرش دور شد، مستقل تر، رندتر و حريس تر به تمامی آنچه به ديدنشان چشم گشوده بود و با او حرف می زدند، باز همان کلمات لعنتی سراغش آمدند، راهی برای گريز از آن ها نبود، در هر ويترين به او می گفتند مر را بخر، من را داشته باش، من را نياز داری.....



جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱

Rear Window 1954

جف عکاسی است که پای گچ گرفته در صندلی چرخ دار، وقت خود را به نگاه کردن از پنجره خانه اش به ساکنان آپارتمان های همسايه می گذراند. ساکنان عنبارتند از تورسو، رقاص باله کاری که نامزدش از او دور است و مردها خواهان تصاحب بدن او هستند. دوشيزه هارتز، زن مسن بدون عشقی که تظاهر ميکند مرد ها به ديدارش می آيند و از نبود عشق در زندگی اش رنج ميبرد. زوجی تازه ازدواج کرده که دائما در حال عشق بازی هستند. زود بدون فرزندی که ديوانه وار عاشق سگ شان هستند. موسيقيدانی که آهنگ هايش نميفروشد و دائما در حال نواختن آهنگ است. زنی مجسمه ساز و فروشنده ای که زنی عليل دارد.
جف عاشق لیزا است اما جف از ازدواج با ليزا سر باز ميزند چون خود را مناسب او نميداند. جف عاشق ماجراجويی و کسب تجارب جديد است در حاليکی معشوقه او انسانی آرام و متشخص است که در فکر شرکت در مراسم های مختلف و استفاده از لباس های مارکدار است. يک شب جف صدای جيغی ميشنود بعدا مرد فروشنده را می بيند که چندين بار در طول شب با کيف نمونه کالاهايش بيرون می رود. او مرد فروشنده، لارس را می بيند که يک اره و چند چاقو را می پيچد، حماش را تميز می کند، در باغچه حيات کارهای انجام ميدهد،... جف شک ميکند که همسايه اش همسر خود را به قتل رسانده پس بر اساس حس کنجکاوی خود که مربوط به شغل خبرنگاريش است با دوربين خود تمام مدت حرکات همسايه اش را زير نظر ميگيرد تا پرده از يک راز بردارد.
فيلم با بالا رفتن پرده کرکره ای آغاز ميشود. نماهای سيار دوربين در شروع فيلم تمامی همسايگان را معرفی ميکند و با گردش در اتاق جف، آشکار ميکند که او خبرنگار ماجراجويی است که پايش وقتی ميخواسته عکس خطرناکی از يک مسابقه اتومبيل رانی بگيرد، شکسته است. و اين خود دليل محکمی است که جف ذاتا آدم ماجراجويی است و عکاس بودن او يعنی اينکه ذاتا انسان کنجکاوی است. در فيلم آهنگ موسيقيدان را می شنويم، از اولين نت های ترسان و لرزانش تا آن جا که به يک موسيقی فيلم با ارکستر کامل تبديل می شود. و گاها حس ترس را به بيننده منتقل ميکند.
بيش تر فيلم بدون ديالوگ است به خاطر ماجراهای بی سر و صدای که در جريان است و همچنين نشان دادن جامعه ای ساکت از همسايگان که به هيچ وجه به کار يکديگر کاری ندارند.
فيلم داستان عشق از دو کاراکتر آن يعنی جف و ليزا در تقلای رسيدن به هم هستند. جف ميخواهد که معشوقش را حفظ کند و ليزا با وارد شدن به ماجرای کشف راز همسايه سعی دارد به جف نشان دهد که دارای حس ماجراجویی است. همچنين هر کدام از همسايگان جنبه متفاوتی  از عشق را نشان ميدهند. تورسو زيبايی است که يک تازه عروس بايد داشته باشد و جف با نگاه های شهوت انگيزی او را نگاه ميکند. تازه عروس و داماد بيانگر لذت هم آغوشی هستند. خانم هارتز فقدان عشق، و فروشنده و زنش عشقی که راه خطا رفته است. در واقع تمام همسايگان انعکاس ترس ها و آرزوهای جف هستند.

پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۱

The Sunset Limited 2011



تامی لی جونز بازيگر نامدار سينما در سومين تجربه کارگردانی خود به سراغ رمانی از کورمک مک کارتی شهیر رفته است. فيلمی که او از اين رمان اقتباس کرده، يک فيلم کم خرج و به سفارش شبکه تلويزيونی اچ بی اوست. فيلمی که در يک فضای بسته اتاق و با دو بازيگر فيلمبرداری شده است. فيلم مناظره ای ست بين اعتقادات فردی به نام پروفسور با بازی تامی لی جونز و يک سياه پوست با بازی ساموئل جکسون.
کاراکتر سياه پوست ما در ايستگاه قطار جان کاراکتر سفيد پوست ما رو که ميخواسته است خودکشی کند نجات ميدهد و  او را به منزل خود می آورد تا با صحبت های خود ايمان و اميد نداشته ای به او بدهد.
اما کاراکتر سفيد پوست ما نيز حاضر به پذيرش استدلال های طرف مقابل نيست او دنيا را يکسره سياه ميداند و با اين منطق که همه چيز به مرگ ختم ميشود و انسان ها زندگی اي کثيفی دارند میخواهد دوباره دست به خود کشی بزند.
فيلم به زيبايی تقابلی از يک روشنفکر بی ايمان با يک ساده دل با ايمان را به تصوير کشيده بود. و نتیجه گيری برای اينکه کدام طرف حرفش درست است را به عهده بيننده گذاشت بود و به طوری دقيق ديدگاه هر دو طرف را به چالش کشيده بود

ديالوگ های بیاد ماندنی:
سياه: ديدگاهت درباره دنيا چيه؟
سفيد: دنيا يه کمپ کار اجباريه که تموم کارگرها کاملا بی گناه هستن. اونا با قرعه کشی انتخاب شدن، هر چند روز هم اعدام ميشن. فکر نميکنم اين چيزيه که من ميبينم فکر ميکنم اين همون چيزی هست که ميبينم.

.......................................................................................................................

وايت: تکامل نميتونه زندگی خردمندانه بياره. در نهايت برای آگاهی از يک چيز، و اون يکی از همه چی بالاتره. و اون چيز، بيهودگيه
سياه: اگه حرفت رو درست فهميده باشم داری ميگی هر کسی که داره بدبختی ميکشه بايستی به خودکشی تمايل داشته باشه
سفيده: بله
سياه: منو سر کار گذاشتی؟
سفيد: نه. اگر مردم ميتونن دنيا رو برای چيزی که هست ببينن، زندگی خودشون رو برای چيزی که واقعا هست ببينن، بدون رويا و توهمات باور نميکنم بتونن اولین جواب رو توی اينکه چرا نبايد تو اولين فرصت بميرن پيدا کنن

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۱

Ten Inch Hero 2007

يه درام زيبای کمتر ديده شده. من که خودم معمولا از کمدی های تيره و تار بيشتر خوشم مياد وقتی اين فيلمو ديدم به شدت لذت بردم از فضای شاد گونه و زندگی بخش آن. از آدم هايی که هر کدام به دنبال عشق خود هستند و برای دستيابی به عشق خود هر کاری انجام می دهند. فيلم حول و حوش افرادی که درون يک کافه کار ميکنند روايت ميشود 3 دختر و 2 مرد که هر کدام برای خود عالم جداگانه ای دارند. يکی پا به اين شهر گذاشته که عشق سال های قبل خود را بيابد. ديگری دختری زيباست که سعی دارد با زيبايی خود مردان را احمق و ذليل جلوه دهد
دختری ديگر مرد روياهای خود را درون اتاق های چت يافته است اما از روبرو شدن با او به خاطر ترس از زيبا نبودن خودش سرباز ميزند. مرد ديگر، مرد مسئول کافه است مردی ميانسال که دلش در گروی زنی فالگير است و جرات بيان کردن آن را ندارد. پسر ديگر پسری با ظاهری شبيه به پانک هاست و جسارت بيان علاقه اش به دختر زيباروی درون کافه را ندارد. هميه اين افراد به دنبال يک چيز هستند و آن هم دست يافتن به عشقشان است. فيلم يک کمدی درام نشاط آور و اميد بخش است که در فضای زيبای ساحلی و آفتاب گونه روايت ميشود و در آن چيزی به نام غم وجود ندارد بلکه نويد بخش شادی و اميد است.

آئورا

آئورا/کارلوس فوئنتس/ عبدالله کوثری/ نی
آئورا يک معماست. معمايی در مورد زنی پير، مردی جوان و زنی جوان که در زمان گم شده اند. شايد اين گفته فوئنتس در کتاب کنستانسيا به خوبی نوعی از سبک کار او را در ادبيات و به خصوص در اين کتاب بيان کند. او می گويد: هنر معمايی را پيش می کشد اما راه حل اين معما خود معمای ديگری است.
فليپه مونترو جوانی بيکارست که در لابه لای آگهی های کار در روزنامه چشمش به اگهی ميخورد اويی که به حقوقی با 900 پسو راضی بوده در اينجا حقوق دست نيافتنی 4هزار پسويی را می بيند و تصميم می گيرد اين کار را بدست بيارد و کار را بدست می آورد او وارد خانه ايی قديمی ميشود با دو ساکن يک پيرزن و بردارزده اش آئرا. وظيفش اين است که خاطرات شوهر اين پيرزن را که زمانی يک ژنرال بوده و هم اکنون چشم از دنيا برداشته را مرتب و بازنويسی کنی اما در خلال همين اتفاقات عجيبی در خانه ميوفتد. وجود گربه هايی که فلیپ ديده و حتی سوختنشان رو در حايت پشتی خانه ديده انکار می شود حتی وجود حيات انکار می شود. فلیپ به آئورا دل می بندد و به او می گويد با او از اين خانه بيا برويم. او نمی داند کی هست و به دنبال چی هست. شايد اين پارگراف های ابتدايی داستان خود کليدی برای حل مساله باشد.
"آگهی را در روزنامه می خوانی. تنها جای نام تو خالی است. فکر می کنی که تو فليپ مونترو هستی. به خود دروغ می گويی. تو، تو هستی. تو ديگری هستی. تو خواننده هستی. تو آن چه می خوانی هستی. تو آئورا خواهی بود. تو کونسوئلو بودی.
من فليپه مونترو هستم. آگهی تان را خواندم.
-بله می دانم....خوب خواهش می کنم بگذاريد نيمرختان را ببينم... نه اين طور نمی توانم خوب ببينمتان. به طرف نور برگرديد. بله، اين طور. عالی است.....
کنار می روی، به گونه ای که پرتو شمع ها و بازتاب نور در نقره و بلور سربندی ابريشمن را آشکار می کند که بی گمان گيسويی بسيار سپيد را می پوشاند و چهره ای را قاب می گيرد که چندان پير است که کودکانه می نمايد...
-به تو گفتم بر می گردد.
-کی؟
آئورا. مونس من. برادرزاده ام.
عصر بخير.
دختر سری می جنباند و در همان دم خانم پير حرکت او را تقليد می کند.
ايشان آقای مونترو هستند. از امروز پيش ما می مانند."
-
قسمت زيبايی از کتاب: در ژرفای پرتگاه تاريک، در رويای خاموش تو با دهان هايی که در سکوت گشوده می شوند، می بينی ش که از ظلمت پرتگاه به سوی تو می آيد، می بينی ش که به سويت می خزد.
در سکوت
دست های به گوشتش را می جنباند، به سويت می آيد تا آن که چهره به چهره ات می سايد و تو لثه های خونين، لثه های بی دندان بانوی پير را می بينی، و جيغ می کشی و او ديگر بار دست جنبان دور می شود و دندان های زردش را که در پيشبند خون آلود ريخته بر پرتگاه می افشاند: جيغ تو بازتاب جيغ آئوراست. او پيش روی تو در رويايت ايستاده است، و جيغ می کشد، چرا که دست کسی دامن تافته سبزش را از ميان دريده، و آنگاه سر به سوی تو می کند
نيمه های دريده دامنش را به دست گرفته، سر به سوی تو می کند و خاموش می خندد، با دندان های خانم پير که روی دندان های خود نشانده است، و در اين دم، پاهايش، پاهای عريانش تکه تکه می شود و به سوی پرتگاه می پرد.....