چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۱

Catch a Fire Poster

آفريقای جنوبی و تاريخی از ظلم،ستم،تجاوز و کشتار سياهپوستان توسط حکومت آپارتاید.کشوری که اسمش با تبعيض نژادی به يادمان می آيد حکومت آپارتاید ايده آلی که در آن دستشويی سياه پوستان از سفيدان جدا شده بود و آنها بايد سفيد پوستان را هميشه با کلام قربان مورد خطاب قرار بدهند. سياه پوستانی که در اين حکومت بايد حتی از داشتن يک زندگی فقيرانه در ترس باشند.البته نام اين کشور ياد آور شخصی به نام نلسون ماندلا نيز است انسانی که بيش از نيم قرن از عمر خود را صرف مبارزه مسالمت آميز با اين حکومت فاشيستی کرد.
پاتريک يک کارگر ساده است او با دو دختر کوچکش و همسر و مادرش يک زندگی آرام را دارد و حتی حاضر نيست اخبار های سياسی رو گوش بدهد او از وقت خالی خود برای آموزش فوتبال بچه ها استفاده می کند اما به يکباره توسط سازمان امنيت به خاطر کار نکره بازداشت و شکنجه می شود اما بعد از اذيت های فراوان مشخص می شود که او بی گناه بوده است بنابر اين او به موزابيک می رود تا در راه مبارزه قرار بگيرد.فردی که نميخواسته در اين جريانات قرار بگيرد وارد بتن مبارزه می شود و ماموريت او منفجر کردن کارخانه ايی است که سال ها در آن کار می کرده است کارخانه ايی که چندين بار ديگر نيز مورد حمله قرار گرفته است اما نابود نشده است اما اينک نوبت پاتريک است که اين ماموريت را تمام کند.
فيلم با نشان دادن صحنه هايی از نلسون ماندلا ادامه می يابد تصويری که بيانگر اين است که تنها راه آزادی بخشش و گذشت است بخشی که هميشه تيکه کلام تمام سخنرانی ها نلسون ماندلا بوده و آن بخشش است.بخششی که بخشی از فرهنگ مردم آفریقای جنوبی شد.
خيلی بيشتر از اين از فيلم انتظار داشتم اما به هيچ وجه فيلم نتونست اون انتظارات منو بر آورده کنه فيلم يه جورايی گم شده بود معلوم نبود اون خانواده افسر نيک و به خصوص اون دخترش کجای فيلم قرار گرفتند با اينکه فيلم بيانگر يک روايت واقعی بود اما فيليپ نويس خوب عمل نکرده بود.

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

يونيايتد نفرين شده


يونيايتد نفرين شده به نويسندگی ديويد پيس ترجمه ی حميد رضا صدر
يونايتد نفرين شده درباره حضور چهل و چهار روزه ی پرتنش و نافرجام برايان کلاف،مربی نام آشنا و جنجالی انگليسی در باشگاه ليدز يونايتد است.
کتاب خيلی خوبی بود و بی شک خوندنش با اين که کتابی کمی حجيم است توصيه ميشه. ديويد پيس به خوبی تونسته بود اون چهره جنجالی کلاف رو در کتاب بيان کنه.نجواها ايی که کلاف با خود هميشه تکرار ميکرد از جمله نکات خواندی و جالب کتابست و البته اون تنفر کلاف چه در مقام بازيکن در مقابل ليدز يونايتد چه در مقام مربی در روبروی اين تيم و چه در مقام سرمربی گری اين فيلم خيلی زيبا بود.

بخش های زيبايی از کتاب:

دست از خزيدن بر می داری.بر می گردی.دهانت باز مانده.چشم هايت گشاد و خيره.چهری جانی واترز پزشک تيم را می بينی،قرص ماه نگران در آسمانی ترسناک.خون از گونه ات جاری می شود،با عرق و اشک،زانوی راستت درد،درد،درد می کندو تو گوشه ای از دهانت را گاز،گاز،گاز می گيری تا جلو فرياد زدنت را بگيری،تا با ترس بجنگی
نخستين طعم تکه ی فلزی بر زبانت،آن نخستين طعم ترس......
سی هزار تماشاگر يک به يک خواهند رفت.آشغال ها روی زمين چرخ خواهند خورد.شب و برف خواهند رسيد،زمين يخ می زند و دنيا از ياد خواهد برد.....
به پشت درون محوطه پنالتی افتاده ای و آن ها رهايت کرده اند،يک زامبی را
جانی واترز خم ميشود،اسفنجی در دستش،دهانش بر گوش تو،نجواکنان می گويد''زندگی مون چی می شه برايان؟زندگی مون چی ميشه؟''تو را روی يک برانکارد قرار می دهند.تو را روی يک برانکارد حمل می کنند.مربی ات می گويد کفش های لعنتيشو در نيارين.شايد برگرده.از مسير خارج ميدان به داخل رختکن.
تو را روی تخت رختکن قرار می دهند.روی يک ملافه ی سفيد.خون همه جا می پاشد،از روی ملافه تا تخت.از تخت تا کف زمين.....
بوی خون.بوی عرق.بوی اشک.بوی آرو.ميخواهی اين بوها را تا آخر عمر احساس کنی.جانی واترز می گويد به بيمارستان نياز داره.سريع هم نياز داره.مربی ات دوباره می گويد اما کفش های لعنتيشو در نيارين.تو را از روی تخت رختکن بر می دارند. از روی ملافه ی خون آلود.روی يک برانکرد ديگر. از مسير خروجی زمين......
درون آمبولانس.به سوی بيمارستان.به سوی چاقوی جراحی.پايت را عمل می کنند و از مچ تا زانويت زير گچ مدفون می شود.بخيه ها روی سرت.نه ملاقات کننده اي.نه خانواده اي و نه رفيقی.....
فقط پزشک ها و پرستارها.فقط جانی واترز و مربی ات.....
اما کسی به تو چيزی نميگويد،چيزی که خودت ندانی نمی گويد.....
بدترين روز زندگی ات.

به لبه ی دنيا خوش آمديد.به هارتلپولز.
می توانيد از اين لبه ی دنيا در هارتلپولز به پايين سقوط کنيد.به ساحل سيتن کاريو.به قعر ليگ و دوباره برای ورود به ليگ انتخاب شويد.....
خيلی ها هيچ وقت نمی فهمند.خيلی ها هيچ وقت درک نمی کنند.....
ماوای امن آن ها اين جا است.همين جايی که ويکتوريا گراند،زمين فوتبال منطقه ی هارتپولز،با انفجار بمبی فرود آمده از زپلين،آن کشتی هوايی،نفرين شد.همين جايی که سقف هايش سوراخ هستند و آب از آن ها به داخل سرازیر می شود.همين جايی که سطل هايی در اتاق هيئت مديره گذاشته اند تا آب باران را جمع کنند.همين جايی که جايگاه تماشاگرانش چوبی هستند و سقف شان را پر مرغ پوشانده.همين جايی که رئيسش ميليونری چهار فوتی است که پولش را از تجارت پارچه جمع کرده و دستگاه شنود در دفتر و خانه ات کار می گذارند.همين جايی که بازيکنانش به زنان شان خيانت می کنند.ميخواره هستند.دزد هستند و قمارباز و با جوراب های غير فوتبالی پا به ميدان می گزارند.بله مکان امن آن ها همين جا است....

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

The Girlfriend Experience


هيچ نمی فهمم سودربرگ با ساختن اين فيلم چه چيزی رو می خواست بگويد فيلم اصلا معلوم نيست کجا قرار گرفته است فيلمی که در مورد يک تن فروش است که با دوست پسرش زندگی می کند و به دنبال توسعه دادن کار خود است اما بحران اقتصادی در کار او نيز تاثير گذاشته است زيرا بسياری از مشتريان او به دليل مشکلات اقتصادی کمتر به سراغ او می آيند.
من به هيچ وجه بار درام موجد در فيلم را نمی فهمم از طرفی ما می بينيم که اين تن فروش از کار خود راضی است و حتی در مصاحبه های خود با ژورناليست موجود در فيلم از کار خود تعريف می کند و می گويد من ابتدا سعی می کنم که با آنها همدردی کنم و در مورد زندگيشان صحبت کنم اما از طرف ديگر می بينيم همين شخص پس از نيامدن يکی از مشتريانش بر سر قرار دچار شکست روحی می شود و با دوست پسر خود سر اين قضيه دچار اختلاف می شود. من نميدانم سودربرگ منظورش از ساختن اين فيلم چه بود و آن بحث هايی سياسی و اقتصاد در مورد دولت اوباما در کجای فيلم قرار گرفته بود اما بی شک من به هيچ وجه از75 دقيقه لذت نبرم.
به هيچ وجه از نديدن اين فيلم چيزی را از دست نمی دهيد.
از حاشی های جالب فيلم می توان به استفاده از يک بازيگر معروف پورنو اشاره کرد.
ضعيفترين کار سودربرگ تا به امروز بی شک اين فيلم مستند گونه بوده است.

Out of Sight

فيلم خارج از ديد جزو کمدی های خوب سودربگ محسوب ميشه فيلمی که باز جورج کلونی به عنوان بازيگر مورد علاقه سودربرگ در آن نقش آفرينی می کند و البته در مقابل او خواننده محبوب جنيفر لوپز ايفای نقش می کند لوپزی که به هيچ وجهه از نظر من در عرصه سينما موفق نبوده است.
 
فيلم در مورد سارقی به نام فولی است که در ابتدای فيلم با يک ترفند احمقانه برای سرقت از بانکی به زندان می افتد.فولی با چند تن از دوستان خود در عين فرار از زندان با کری که در واقع يک افسر پليس است برخورد می کند کری زنی سر سخت است که می خواهد جلوی فرار فولی و عشق خود را نسبت به او بگيرد اما در اين کار موفق نمیشود.
در ادامه فيلم ما می بينيم که فولی و دوستانش به دنبال فردی به نام نورسی می گردند فردی با سرمايه نزديک به پنجاه ميليون دلار.
فيلم افت و خيز خوبی داشت اما به نظرم بعضی جاها به شدت دچار کليشه می شد و البته پايان فيلم به هيچ وجه راضی کنند نبود و سه گانه ياران اوشن سودربرگ تو اين سبک و کمدی بی شک موفق تر می باشد سه گانه ايی که هم در آن نقشه های جالب تری برای دزدی طراحی می شود و هم کمدی ريزتر و زيباتری دارد.
شايد بهترين قسمت فيلم جايی است که فولی و کری در صندوق عقب ماشين هستند شايد ايجاد يک رابطه بين پليس و سارق فراری از زندان درون يک صندوغ عقب ماشين به نظر مسخره بيايد دو فردی که بايد کاملا بر ضد هم باشند و کاملا بايد نسبت بهم از خود واکنش منفی نشان بدهند اما اين دو درون آن محیط بسته در مورد سينما و زندان صحبت می کنند آن هم در مورد چه فيلم هايی؟ در مورد بانی و کلايد و سه کرکس که هر دو فيلم در مورد دزدی از بانک است. آنها همديگر را دوست دارند و به طور غريزی دوست دارند با هم وقتشان را بگذرانند هر چند که بايد به خاطر جايگاهی که دارن از هم فراری باشند اما آنها می خواهند که عاشق همديگر باشند و رابطه واقعی با هم داشته باشند زيرا عشق از نظر آنان چيزی به نام منطق و فلسفه و يا جايگاه انسانی نمی شناسد