شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۰

قسمت دیگران


مجموعه اي از 7 داستان کوتاه به قلم جعفر مدرس صادقی است که نويسنده در سال 1383 اين داستان ها را که سال ها قبل به تحرير در آورده بود پس از 19 سال دوباره اصلاح و ويرايش کرده و آن را به چاپ رسانده است. در کل مجموعه داستان های کتاب مجموعه اي خوبی نبود شايد بهترين داستان، داستان پنجم با نام روزی که رفتم بليط قطار بخرم بود وگرنه بقيه داستان ها به نظر من داستان های معمولی و ساده اي بودند

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰

شریک جرم


شریک جرم/ جعفر مدرس صادقی
شريک جرم اولين کتابی است که از جعفر مدرس صادقی نويسنده معاصر و دوست داشتنی اصفهانی خوندم فردی که خيلی از هنر دوستان او را با رمان تحسين شده گاو خونی ميشناسند رمانی که براساس آن فيلمی نيز توسط   بهروز افخمی ساخته شده است.داستان کتاب جرم در مورد جوانی به نام کسرا است که در سال 58 بر اثر اشتباه و جو انقلابی آن زمان دو هفته مهمان زندان می شود و در آنجا با فردی به نام حسين آشنا می شود فردی که ادعا می کند او سينما رکس را در آبادان آتش زده است و با عث آن جنايت شده، جنايتی که بيش از 300 کشته بر جای گذاشته است. اما هيچ کس حرف حسين را باور نمی کند و همگان فکر می کنند او ديوانه است. حسين و کسرا پس از آزادی از زندان هر يک به دنبال هدفی هستند. کسرا به دنبال اين است که به زنش و خانواده زنش ثابت کند که مجرم نيست و در زندان بوده است و در مدت اين دو هفته با خواهر زنش ارتباط نداشته و حسين به دنبال اين است که ثابت کند مجرم است و يک جانی خطرناک، جنايتکاری که بايد به سزای عمل انقلابيش برسد. داستان خيلی خوب روايت شده بود اما متاسفانه نيمه پايانی و پايان داستان به هيچ وجه خوب بيان و تمام نشده بود و بحث چند شخصيتی کاراکتر اول داستان به خوبی پخته نشده بود و البته قسمت های مربوط به مهمانی آخر کتاب هم به نظرم خيلی سرسری گرفته شده بود به خصوص مرگ 4 نفر بر اثر ديدن يک سگی که آتش گرفته.اما در کل داستان فضا سازی خوبی داشت و شما تا پايان داستان با آن همراه خواهيد شد.

جملات زيبايی از کتاب:
خاصيت انقلاب اين است که هر کس کار بدی بکند از او تقدير می کنند اگر شيشه بانک ها را بشکند يک عمل انقلابی است.

خاصيت انقلاب اين است که دختران زيبا همانند دختران تحصيل کرده زشت می شوند و زشتی زيبايی تلقی می شود.

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰

مکتب ديکتاتورها

 مکتب ديکتاتورها به نويسندگی اينياتسيو سيلونه ترجمه ی مهدی سحابی
در آستانه ی جنگ جهانی دوم،يک جوجه ديکتاتور آمريکايی به اروپا آمده تا از تجارب طولانی اروپايی ها در زمينه ی ديکتاتوری درس بگيرد،به آمريکا برگردد و در آن جا هم يک نظام استبدادی برقرار کند.برای فراگيری شگردها و روموز ديکتاتوری به سراغ کسی می رود که عمری را در مبارزه با استبداد گذرانده است،چرا که منطق حکم می کند که حقيقت از زبان دشمن شنيده می شود.مکتب ديکاتور ها به زبانی شيرين و موشکافانه شرح اين جلسات در ديکتاتور آمريکايی است.بيان طنز آلود و در عين حال بسیاری عالمانه ی آن از والاترين سنت استعاری سياسی اروپا پيروی می کند و از اين نظر می توان آن را با برجسته ترين آثار جدلی ولتر و برنارد شاو،و نيز با شهريار ماکياولی مقايسه کرد.
قسمت زيبايی از کتاب:
هيتلر در نبرد من نوشته که دموکراسی،در بهترين شرايط،وسيله اي برای فلج کردن دشمن است.در سال 1935،دو سال پس از به قدرت رسيدن نازی ها،گوبلز با خودستايی از اين بازی موفقيت آميز ياد کرد و نوشت:ما همواره اعلام کرده بوديم که برای رسيدن به قدرت،هيچ کدام از امکاناتی را که خودمان در اپوزيسيون از آن بهره می گرفتيم در اختيار مخالفان نخواهيم گذاشت.موضع کمونيست ها در برابر قانون،در کشور های دموکراتيک،کمابيش همين است.

خطرناک ترين خرافه ها آن هايی است که برای همه عادی و متداول شده و حتی متوجه خرافه بودن آن ها نمی شويم.خود من زمانی متوجه اين خرافه ها شدم که يکی از دوستانم،که از بوميان گينه ی جديد است،نظرم را به آن ها جلب کرد.اجازه بدهيد داستانش را برايتان تعريف کنم.اين دوست من متعلق به يکی از عقب مانده ترين قبيله های گينه ی جديد هلند است،و يک ميسيونر مذهبی او را از آن جا به رم آورده بود که در يک مدرسه ی تبليغ مسيحيت درس بخواند تا از خرافات بومی نجات پيدا کند و مسيحی بشود.و او،در عين حال که بسيار باهوش و زيرک است،هرگز درباره ی هيچ کدام از تعاليم انجيل شک نکرده بود و به نظر می رسيد قابليت آن را دارد که به عنوان مبلغ مذهبی به قبيله خودش فرستاده شود،تا اين که روزی از اتفاق گزرش به باغ وحش رم می افتد و در آن جا کانگوروی پيری را می بيند.لازم به تذکر است که قبيله ی اين جوان،کانگورو را به عنوان توتم،يا مظهر روح نياکان خود پرستش می کند و می توانيد تجسم کنيد که اين دوست من،با ديدن اين حيوان مقدس در يک شهر غريب دچار چه هيجانی می شود.بدون هيچ شکی چنين نتيجه می گيرد که غيوان مقدس از طريق ماورای طبيعی به آن جا آمده تا به او بگويد که اصل و نصب خودش را فراموش نکند و به باورهای نياکان وفادرا بماند.استادان کاتوليک با بهره گيری از همه شيوه های تعليم و تلقين سعی می کنند او را از اين باور خرافی خلاص کنند اما موفق نمی شوند.و در نهايت،او را که مايه ی رسوايی مدرسه شده بود،اخراج می کنند.


نقل قول های زيبايی از کتاب:

استالين:لذتبخش تر از اين وجود ندارد که آدم با کمال دقت دامی گريز ناپذير برای دشمن حزبی خودش تدارک ببيند،و بعد برود و راحت بخوابد.

هيتلر:تاريخ جهانی،به عنوان منبعی پايان ناپذير،همواره الهام بخش من در اقدامات سياسی زمان حاضر بوده است.

هيتلر:حکومت وسيله اي است برای رسيدن به يک هدف،و آن هدف بقای نژاد ماست.

ناپلئون:يک دکمه به من بدهيد،کاری می کنم که مردم آن را بپرستند و جان خودشان را فدای آن بکنند.

ناپلئون:برای پايان دادن به جنگ وانده کاتوليک شدم،برای استقرار در مصر خودم را مسلمان قلمداد کردم،برای جلب کشيش های ايتاليا طرفدار پاپ شدم.و اگر بنا باشد بر يهوديان حکومت کنم،هيکل سليمان را دوباره ميسازم.

گوبلز:توده،مجموعه ی از انسان هاست که ذاتا ضعيف و تنبل و پست است.توده ماده اي بی شکل است.فقط پيشوای سياسی است که می توند توده را به صورت مردم،و مردم را به صورت ملت دراورد.

موسولينی:فقط جنگ می تواند همه ی نيروهای بشر را به به اوج حدت برساند و بر ملت هايی که شهامت رويارويی آن را دارند نشان شرافت بزنيد.

موسولينی:جنگ برای بشر،حکم عاطفه ی مادری برای زن را دارد.

منتسکيو:ديکتاتور کسی است که برای چيدن يک سيب درخت را از ريشه در می آورد.

من تا صبح بیدارم


من تا صبح بیدارم/ جعفر مدرس صادقی
جوانی تک و تنها که فقط در پی درس و تحصيل خود در دانشگاه است و با هيچ کس و دنيای بيرون خود رابطه ای ندارد پس از يک سو تفاهم با چند دختر در دانشگاه دچار مشکلات زيادی ميشود. سو تفاهمی که منجر به سلسله مراتبی از اتفاقات ناگوار ميشود و اين فرد از همه جا بی خبر در انتها به عنوان فعال سياسی و برهم زننده نظم دانشگاه سر از زندان در می آورد. زندانی که بيش از  چندين ماه به دليل نبود هيچ نشانه اي دال بر بی نظم و اغتشاشگر بودن کاراکتر داستان ما به طول نمی انجامد. من تا صبح بيدارم رمان کم حجم و خوش خوانی است اما به نظرم با اينکه داستان سعی کرده بود که کاراکترهای داستان را خوب معرفی کنه اما از عهده اين کار بر نيومده بود سلسله اتفاقات تندی که در داستان می افتد و همچنين فلش بک به گذشته کاراکتر داستان معجونی شلوغ رو بوجود آورده بود که نتوانسته خودش را در انتهای داستان جمع و جور کند. شلوغی بيش از حدی که می خواهد مضامينی همانند انسان تنها، اوضاع دانشگاه و دانشجويان در سال های منتهی به انقلاب، هجو برخی از نويسندگان رمان و روزنامه نگاران و .... را به تصوير بکشد. البته پايان داستان به گونه ای است که روزنه ای از اميد و روشنايی را برای کاراکتر داستان ما نشان ميدهد. کاراکتری که همه او را سيد صدا می کنند و دوست دارند همه بدبختی و مشکلات خود را بر سر او فرو ریزند. هم خانه ای داستان نويس او سعی دارد ناکامی خود را در اين عرصه بر گردن او بيندازد يا از همه بدتر پدر سيد داستان ما سعی دارد بچه نا خواسته به دنيا آمده خود از ازدواج جديدش را به گردن پسرش بيندازد.

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۰

خروج اضطراری


 خروج اضطراری کتابی به نويسندگی اینیاتسیو سیلونه و ترجمه مهدی سحابی است
خروج اضطراری در واقع دو کتاب در يک کتاب است.کتاب اول مجموعه ی چند تايی از زيباترين داستان های کوتاهی است که از سيلونه،نويسنده بزرگ ايتاليايی است. کتاب دوم در واقع تجربيات و خاطرات خود نويسنده از کشمکش های تاريخی حزب های کمونيست و نهاد های نظام مقتدر روسیه ی شوروی در دوران پر التهاب حکومت استالین است،رويدادهايی که سيلونه بعنوان يکی از سران بزرگ ترين حزب مارکسيستی اروپای غربی خود از نزديک شاهد آن بوده است.اين فصل که ترکيبی از خاطرات فردی ،خاطرات سياسی و تاملاتی درباره ی قدرت است،يکی از مهمترين اسناد مربوط به دورانی است که در باره ی آن نوشته شده است

ملاقاتی:داستان در مورد کودکی است که برای اولين بار ميخواهد همراه با پدرش بر سر زمين کشاورزی برود اما در اين روز اول پدر توتون خود را که در واقع برای مردم روسی جنبه حياتی دارد را فراموش می کند و کودک از يک فقيری يک سيگار نصفه برگ برای پدر خود می خرد در حاليکه مرد ژنده پوش پول را از او نمی گيرد در چند سال بعد پسر مرد ژنده پوش را در حالی که دستبندی به دست دارد می بيند و قضيه رو برای پدرش می گويد و پدر و پسر به ملاقات پيرمرد می روند

گيس بلند جوديتا: اين داستان درباره زنی است که دارای موهای بسيار بلندی است و شوهر او که به شهری ديگر برای کار رفته است و برای او در طول مدت نبودش پول می فرستد اما پستچی شهر که همه به عنوان يک قديس به او نگاه می کردند بسته پستی او را ميدزدد به خاطر اينکه جوديتا به قولی که به شوهرش داده بوده پايبند بوده است و آن هم نشان ندادن موهای سرش به هيچ مرد ديگری جز او

آشنايی با يک کشيش عجيب:داستان در مورد نوجوانی است که پس از فرار از يک مدرسه روحانی مجبور ميشود که با کشيشی که سال ها قبل او را حين کمک به زلزله زدگان ديده است همسفر و همراه شود و از اين آشنايی بسيار خوشحال می شود

پوليکوشکا:که نامش ارجاعی دارد به يکی از داستان های تالستوی در واقع داستان مردمان روستايی است که نوجوانی با شوق يک روز داستان پوليکوشکا را برای آنان می خواند در حاليکه همه آنان به جز لاتزورا که در داستان کوتاه پايانی نيز درگير ماجرا است از داستان خوششان نمی آيد

رنج بازگشت آخرين داستان کوتاه اين مجموعه است که روايت يک تراژدی است پيرمردی همراه با دخترش حاضر ميشود بخاطر خداحافظی با نوجوانی که در حال رفتن به شهر برای ادامه تحصيلات است را به جان بخرد به دليل اينکه يک سوسياليست است او در واپسين لحظات به پسر می گويد که تو می روی و خوشبخت ميشوی و ما را فراموش می کنی اما پسر زير بار اين حرف نمی رود و می گويد من هميشه به ياد شما می مانم و رو به دختر می کند و می گويد آيا تو هم همين فکر رو در مورد من می کنی و دختر به او می گويد نه تو بر می گردی پس زودتر به پيشمان برگرد سال ها ميگزرد و پيرمرد ميميرد و دختر او در بستر مرگ است و پسر آنها را فراموش کرده اما نامه ايی از طرف کليسا می آيد که دختر نامه تو رو به عنوان يک دوست بعنوان حامی برده است پسر سعی می کند که به روستا برگردد اما دير می رسد و دختر نيز مرده است در حاليکه دختر در آخرين لحظات زندگيش به اطرافيانش می گويد لاتزرورا راست می گفت او ما رو فراموش کرده است

خروجی اضطراری که در واقع داستان بلند اين مجموعه است شامل خاطرات خود سيلونه از احزاب کمونيست و مبارزاتش با فاشيست در ايتاليا است او در جای جای کتاب با ذکر خاطراتی به ما نشان می دهد که چگونه اين حزب و افرادش به سمت ديکتاتوری و از بين بردن دموکراسی حرکت کرده اند و چگونه اخلاق و آزادی را زير پاهايشان نابود کرده اند سيلونه در يک بحث آزادی را اين گونه برای يک هم حزبی خود تعريف می کند : آزادی يعنی که انسان  اين امکان را داشته باش تا شک کند ،اشتباه کند،جستجو کند،حرفش را بزند،بتواند به هر مقامی.چه ادبی و هنری و فلسفی و چه مقام مذهبی و اجتماعی و حتی سياسی نه بگويد و دوستش که يک مقام عاليرتبه فرهنگی است با حالتی از انزجار به او می گويد اينکه شما گفتيد يعنی ضد انقلاب.و در کتاب سيلونه چگونگی تهديد شدن خود را برای خروج از حزب اينگونه از زبان مامور اينکار بيان ميکند: تا زمانی که فاشيسم بر سر کار است نمی توانی به ايتاليا برگردی. در خارج هم نمی توانی جايی ساکن بشوی ،چون گذرنامه و مدارک قانونی نداری.وضع مزاجی ات خوب نيست. نمی دونی چطور امرار معاش کنی.برادرت به خاطر تو در زندان است.همه دوستانت در حزب اند و همين که تو از حزب جدا شوی با تو قطع رابطه می کنند.غير از ما نيرويی ديگری برای مبارزه با فاشيم وجود ندارد.بنابراين،اگر يک لحظه به عقل خودت رجوع کنی و هنوز اين توانايی را داشته باشی که مثل يک آدم عادی رفتار کنی...اما سيلونه اين تهديدات را نمی پذيرد و از حزب خارج می شود