شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۰

يوسف آباد، خيابان سی و سوم


يوسف آباد، خيابان سی و سوم/ سینا دادخواه
 کتاب اگر اشتباه نکنم اولين داستان بلند سينا دادخواه است. به عنوان کار اول اگر به اون نگاه کنيم کتاب بدی نيست با اين که شايد در نگاه اول 20 يا 30 صفحه اول کتاب و اون نوع روايتش شايد کمی برای خواننده خسته کننده باشد اما پس از مدتی اين خستگی و ريتم برای خواننده از بين ميرود و خواننده راحت با کتاب ارتباط برقرار می کند. داستان در مورد چهار نفر به نام های سامان، ندا، ليلا و حامد است که کتاب بصورت 4 فصل از زبان اين کاراکتها روايت ميشود. سامان جوانی بيست و چند ساله است و در فکر و رويای اين است که به يکی از مشهورترين عکاسان جهان تبديل شود و از طرفی دلش در گروی دختری به نام نداست. ندايی که نسبت به استاد خود يعنی حامد يک علاقه ای خاص پيدا کرده و از طرفی دوست دارد با سامان ارتباط نزديک تری پيدا کند. و در همين حينم ليلا هيچ گاه از عشق و علاقه اش نسبت به حامد اين عاشق پيشه قدييش کم نميشود. دو انسانی که پايبند روابط های عرفی جامعه نيستند و با يکديگر زندگی آرامی به همراه کودکان خود سپری میکنند.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰

من گنجشک نیستم

من گنجشک نیستم/ مصطفی مستور
داستان در مورد مردی است که پس ازدست دادن فرزندش در دوران حاملگی همسرش دچار تشويش ذهنی و روحی شده است. ضربه ای که او از اين حادثه خورده است به شدت در او تاثير گذاشته است و او را روانه مرکز درمانی ای کرده است. مرکزی که او همچنان در آن در فکر کابوس ها و افسوس های از دست دادن طفلش است. طفلی که برسر نرسيدن اکسيژن از دنيا رفته و مرد داستان ما در جايی چنين شرايط روحی خود را پس از اين حادثه روايت می کند:" از سردخانه ای بيمارستان مهر تا جعبه ی پلوپز توشيبا تا گورستان و اکسيژن و گورکن و سياهی جنینی سقط شده و کومه ای بی سنگ و باز اکسيژن و انگشتان کوچک آن که توی گور می گذاشتمش و کابوس های مکرر آن زندگی هنوز نيامده اما تباه شده، آن حفره ی کوچک که انگار تکه ای از خودم، از افسانه را، در آن می گذاشتم. و درماندگی. درماندگی. درماندگی. و در ماندگی در برابر چيزی که نمی بينی اما سخت به آن محتاجی. چيزی که هستی ات عميقا به آن وابسته است و اين را نمی دانی مگر آن که از تو دريغ شود: اکسيژن. و طوفان شدت می گيرد. با افسانه. مثل کسی که دچار تهوع شده باشد خم شده بود روی ظرف شويی و سرش را تا نزديک شير آب پايين آورده بود. پيشانی اش را چسبانده بود روی شير ظرف شويی. داشت عق می زد. دست هايش را گرفته بود زير شير آب. تاجی نود درجه می چرخد. با جارو و پنجره و چهار پايه. طوفان عبور می کند، چشم هايم خيس شده اند. لابد از سر درماندگی. و من انگار بخواهم از هجوم درماندگی پناه بگيرم دلم می خواهد چشم ها را بگذارم روی بهترين جای اين هستی نامربوط. روی انگشتانی که از شستن ظرف ها خيس شده اند و حالا نيستند. دقيقه ای بی حرکت می مانم و نمی دانم چرا انگار منتظر شنيدن صدای هولناکی مثل صدای کوبيدن دو ماشين در بزرگراه يا صدای گوش خراش جيغ زنی يا صدای انفجار بمبی باشم، گوش هام را تيز می کنم اما هر چه گوش می دهم، هر چه صبر می کنم، چيزی نمی شنوم"(ص 57).
من گنجشک نيستم روايت انسانی است که در يک خلسه روحی کامل به سر ميبرد و دوست دارد دنيايی که در آن زندگی می کند هر چه زودتر به پايان برسد چون ديگر اميد و لذتی برای زندگی در اين دنيا ندارد و شايد سطر های پايان کتاب خود دليلی باشد برای اين نوع تفکر:"همه قوايم را جمع می کنم تا فرياد بزنم" من گنجشک نيستم" اما درست در همان لحظه ای که می خواهم فرياد بکشم آدم های توی کافه، انگار خبر وقوع زلزله ی مهيبی را شنيده باشند، از پشت ميز هاشان بلند می شوند و ديوانه وار به سمت پلکان خروجی می دوند. دقيقه ای بعد به جز من کسی توی کافه نيست. هر لحظه منتظرم زمين بلرزد و سقف کافه بريزد پايين اما نمی ريزد. از پشت ميز بلند می شوم و مثل کسی که ده گلوله به او شليک کرده باشند يا پنجاه تا از اين بطری های سبز را يک جا سر کشيده باشد، گيج و لرزان به سمت پله ها می روم. توی راه رفتن دستم را به ميز و صندلی ها می گيرم تا روی زمين نيفتم. انگار بعد از بيماری طولانی و سختی دارم بيمارستانی را ترک می کنم. از پلکان کافه که به خيابان می آيم نزديک است از بهت ولو شوم روی زمين. با اين که وسط روز است اما همه جا مثل شب بی مهتابی تاريک و ظلمانی است. ماشين ها وسط خيابان ايستاده اند و راننده ها از ماشين هاشان پياده شده اند و زل زده اند به آسمان. فروشنده ها، دوره گردها، سپورها، پليس ها و همه ی آدم های توی پياده رو، در سکوتی غريب، حيرت زده با انگشت چيزی را توی آسمان به هم نشان می دهند. لحظه ای احساس می کنم انگار کسی کليد توقف را فشار داده و فيلم زندگی را برای دقيقه ای متوقف کرده است. ساک دستی ام را روی زمين می گذارم و به آسمان تاريک، به ماه که انگار دايره ای سياه مقابل خورشيد ايستاده است نگاه می کنم. در کسوفی کامل، خورشيد محو شده است و هزاران ستاره در ساعت دو بعد ازظهر، انگار تا سقف ساختمان های بلند شهر، پايين آمده اند. آن قدر به قرص سياه خيره می شوم تا با حرکت ماه پرتوهای نور، مثل روزنه هايی در دل آسمان، از پشت دايره ی سياه بيرون می زنند و ستاره ها را يکی يکی محو می کنند"(ص 85).

سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه


حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه/ مصطفی مستور
مجموعه از 6 داستان کوتاه که المان اصلی آن مربوط به زنان جامعه ی ايران است که نويسنده خود در ابتدای کتاب اين مجموعه را به همين قشر تقديم کرده است. داستان اول روايت کشته شدن زنی را روايت می کند و در داستان دوم روايتی از يک خيانت و جدايی بررسی ميشود. اما داستان سوم با نام چند روايت متعبر در باره ی کشتن که به همراه داستان بعدی بی شک از نظر من جزو بهترین های اين مجموعه است داستان تلخی است در مورد روزنامه نگاری که پس از مواجه شدن با قاتلی که فرزندان خود را کشته دست به خودکشی ميزند. قاتلی که به اين دليل اين کار را انجام داده تا فرزندانش در اين دنيای کثيف گرفتار نشوند و روزنامه نگاری که به اين دليل خودکشی ميکند که ديگر طاقت اين همه سياهی موجود در اين دنيا را ندارد. داستان چهارم با نام سوفيا داستان سه نوجوان است که يک فرد ساده ای را با تلفن هايی از يک باجه تلفن گمراه می کنند و ادای زنی عاشق پيشه را در می آورند و.... داستان پنجم داستان خيلی جالبی نبود اما داستان پايانی نيز در جای خود داستان جالبی بود داستانی که چت دو دختر و پسر جوان را که با هم آشنا می شوند را بيان می کند.

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۰

تهران در بعد اظهر


تهران در بعد اظهر/ مصطفی مستور
مجموعه اي از 6 داستان کوتاه بود. در کل داستان های مجموعه داستان های بدی نبودند و من از دو داستان اين مجموعه خوشم اومد. يکی داستان "تهران در بعد ازظهر" که در مورد انسان های ساکن در شهر شلوغ و پر حادثه تهران بود که داستان روايت های مختلفی از زندگی ساکنانی را روايت می کند. مثل زندگی فردی که همسرش سه سال قبل در يک جنايت کشته شده و در پی اين سوال است که اگر خدايی وجود دارد چرا اين اتفاق برای او که تاکنون هيچ خطايی انجام نداده است صورت گرفته يا زندگانی زن و مردی که به يکديگر نمی رسند. اکثر روايت های که در اين داستان مطرح ميشود روايت هايی غمناک است، روايت هايی که از شکست و سرخوردگی انسان های ساکن در شهر تهران صحبت می کند و روايت ها با بغض و اشک يکی از کاراکترها به پايان ميرسد. داستان ديگری که از اين مجموعه پسنديدم داستان "چند روايت متعبر در باره ی دوزخ بود". داستان در مورد دختری تن فروش است که قسمتی از سرگذشت خود را که از چه روزی شروع به اين کار کرد را بيان می کند. دختر داستان ما اما روزی در مواجه با يک مشتری اتفاقی عجيب برايش می افتد. مشتری با خواهش از او اسرار دارد که کاری انجام ندهد و فقط با هم صحبت کنند، صحبتی در مورد زندگی و شرايط آن. شايد نقطه جالب و قابل تامل اين داستان پايان جالب و شوکه کننده اش بود که واقعا هم از طرفی آدم را به فکر فرو ميرود که چقدر آدم ها در عين دوری به هم وابسته و نزديک هستند و از طرفی ديگر سرگذشت خيلی از آدم ها به يکديگر وابسته است.

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۰

چند روایت متعبر


چند روایت متعبر/ مصطفی مستور
مجموعه از 7 داستان کوتاه بود. مجموعه اي خيلی خوبی نبود و اکثر داستان های آن نه به نطرم فرم خيلی جالبی داشت و نه موضوع های مورد بحث در داستان ها خيلی خوب بيان شده بود. تنها داستانی که از اين مجموعه را پسنديدم داستان 6 با نام "کيفيت تکوين فعل خداوند" بود. داستان در مورد جوانی است که دچار شکست روحی عميقی شده است. او که در رشته الاهيات که آخرين رشته انتخابی دانشگاهيش برای ورود به دانشگاه بوده است تحصيل ميکند روزی در مواجه با کودکی دست فروش دچار شوکی عظيم ميشود. در ساعت های پايانی شبی کودک دست فروشی که در آن روز هيچ کدام از محصولاتش را نفروخته است از جوان داستان ما ميخواهد که يک دانه از محصولش را بخرد. داستان به خوبی سقوط روحی يک انسان را به تصوير کشيده است، انسانی که رشته تحصیليش مرتبط با خدا است اما با ديدين يکی از معضلات و نابرابری های اجتماعی دچار فروپاشی بزرگی ميشود که نميتواند پس از ديدن آن حادثه خود را از آن عذاب روحی نجات بدهد.