یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۰

آن طرف خیابان


آن طرف خيابان مجموعه 4 داستان کوتاه به قلم جعفر مدرس صادقی است. داستان هايی با متد های دوستی و ازدواج. داستان اول با نام آن طرف خيابان که نام کتاب نيز می باشد داستان دختری نقاش است که وارد سومين دهه از زندگانی اش شده است اما هنوز در زندگی هنری خود با موفقيت پا پيروزی ايی روبرو نشده، دختر داستان در خانه ای مجردی که هزينه اش را مادر و سه خواهر مجرد او می پردازد زندگی می کند. داستان اول با دغدغه های يک هنرمند و مساله ازدواج و همچنين نقد روشنفکر نماها و هنرمند نماها طرف است و در داستان نقد سوزنده ايی نيز نسبت به روزنامه نگاران و منتقدانی که با نام مستعار مطالبشان را چاپ نمی کنند نيز شده است. داستان دوم به نام پدرها و پسرها داستان دو دوست و دو مرد است که سال های متمادی با همديگر رفت و آمدی داشته اند اما دست سرنوشت هر يک را از ديگری جدا کرده يکی در ميهن مانده و ديگری به کشوری غريب پناه برده است اين دو دوست پس از سال ها دوباره همديگر را می بينند و با خود ياد خاطرات شيرينی گذشته را زنده می کنند. درون مايه اصلی داستان ارزشمند شمردن دوستی ها و رفاقت هاست و همانطور که نويسنده در سطرهای پايانی داستان چندين بار متذکر می شود که هيچ چی مثل يک دوست قديمی نيست. داستان سوم با نام باغ مشير سر گذشت دو مرد پا به سن گذاشته را بيان می کند دو پيرمردی که روزگاری با هم همکار و دوست بوده اند و يکی از اين دو دوست تصميم دارد برای پسرش که تازه از مهاجرت برگشته دختر دوست ديگر را خواستگاری کند پس به همراه پسرش به ديدن خانواده دوست ديرين خود می رود و خاطرات گذشته را مرور می کند،خاطراتی شيرين اما زشت از رفتارهای نادرست دوست خود که فقط به دنبال منفعت و سود خود در رابطه با دوستانش بوده است. داستان چهارم با نام برای کسی حمام بسازم  با نوعی روايت جالب بيان می شود مردی که تازه خواهرش ، همراه با خواهرزاده اش از اقامت در يک کشور خارجی برگشته اند در حال بيان خاطرات و اتفاقاتی است که در اين بازگشت صورت گرفته و آنها را برای دختر خود در يک نامه با زوگو می کند. بی عاطفه گی فرزند نسبت مادر و نقد برخی از تفکرات تعصب گونه درون اين داستان جا گرفته است.

جمعه، دی ۰۲، ۱۳۹۰

گاوخونی


در مورد يکی از بهترين رمان های حال حاضر معاصر ایران صحبت کردن کمی سخت است رمانی با تعداد صفحه های اندک اما بسيار عميق. گاو خونی داستان زندگی جوانی گمگشته در حال و احوال خود است جوانی که خيلی از مسائل روزگار کنونی ما همانند روابط اجتماعی موجود برای او معنا و مفهومی ندارد و شايد اوج پشت پا زدن او به معضلات اجتماعی کشور ما در مورد زندگی زناشويی او باشد. جوانی تنها که از ديار خود شهر اصفهان جدا شده و به تهران آمده و در يک خانه کوچک با دو نفر ديگر زندگی ساده و به ظاهر آرامی دارد اما در کش و قوس خاطرات گذشته و اهوالات کنونی خود سرگردان و گمشده است. جوان داستان ما هميشه در حال ديدن کابوس هايی در مورد آب و رودخانه زاينده رود است کابوس هايی که به خيس کردن رختخواب او در کودکی منجر می شده. زاينده رود روزگاری تنها دلمشغولی پدر او بوده است پدری که هر روز با خوشی هر چه تمامتر به بهانه حمام با پسر خود برای شنا به زاينده رود می رفته است امری که هميشه باعث نارحتی همسر او می شده است. سال ها از اين واقعه شنا کردن در زاينده رود می گذرد اما جوان داستان ما هنوز در باتلاق های انتهايی اين رودخانه گير کرده است مادر او از نارحتی کارهای پدرش و ترد شدن از خانواده اعيانش به دليل وصلت با همچين مردی مرده است و پدرش نيز بر خلاف احساسی که ما فکر می کنيم در زاينده  رود غرق شده به عمر طبيعی مرده است اما اين جوان در کش و قوس گذشته و حال، زمان زندگی خود را از دست داده و تمام افکار و انديشه های او در نهايت به اين رودخانه منتهی می شود. رودخانه اي که سمبل قهرمانی شنا و معلم جوان داستان ما را در خود بلعيده و سال ها از اين اتفاق می گذرد و جوان هنوز از اين اتفاق با خبر نشده. گاو خونی داستانی عميق و زيبا از زندگی انسانی است که نه خود در امر زناشويی و کار موفق بوده و نه پدر او به عنوان نمادش در اين امور موفق عمل کرده است.

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۰

کلهٔ اسب


کله ی داستانی تلخ از رابطه عاشقانه يک دختر کرد و مردی جوان است. جهان دختر نوزده ساله ای است که تمام آمال و هدفش پيوستن به حزب های مبارز کردستان در سال های اوليه انقلاب است اما هم اکنون برای ملاقات برادرش که از بيماری روحی و روانی رنج می برد به تهران آمده است و روزی در پارک با مردی به نام کسرا آشنا می شود. کسرا جوانی متاهل و بيکار است که خرج زندگی اش را همسر معلمش می پردازد و تفريح کسرا آمدن به پارک و ديدن بچه های درون آن آست. در روزی کسرا با جهان سر صحبت را در پارک باز می کند و با او به گشت و گزار درون پارک و جاهای ديگر می پردازد و در حين گشت و گزار جهان از آرمان هايش می گويد از اينکه دوست دارد يا نقاش شود يا دندانپزشک و يا نقاش شود يا پارتيزان او از کردستان می گويد از اينکه آرزويش اين است که او هم پارتيزان بشود و همانند خيلی از همشهريانش دست به مبارزه بزند اما کسرا در مقابل تمام صحبت های پر شور و انقلابی جهان عکس العملی آرام و عاقلانه انجام می دهد و می گويد همه ايرانی هستيم و همه بايد با هم متحد باشيم. رابطه کسرا و جهان با رفتن جهان به شهرش کمی پيچده تر می شود و جهان برای ديدن او به زادگاه جهان می رود و داستان های تلخی در اين رفتن و رفت و آمد های بعدی اتفاق می افتد. نويسنده به خوبی توانسته بود شخصيت انسان های احساسی را ترسيم کند انسان هايی که از روی احساس و با آرمانی پوچ به دنبال مبارزه هستند اما پس از پيوستن به خطوت مبارزه متوجه می شوند که مبارزه آنان مبارزه ای بی هدف و ساختارهای تشکيلاتی، ساختارهايی به دنبال قدرت هستند  و تنها دليل پيوستن آنان به اين تشکيلات نا آگاهی و خامی آنان است. در داستان کاراکتری به نام کسرا را می بينيم، انسانی که نه به دنبال خشونت است و نه به دنبال موج های انقلابی سالهای ابتدايی دهه 60، او انسانی است که با عقل و فکر خود عمل می کند اما در مواجه با جهان به دليل علاقه و عشقی که نسبت به او پيدا می کند مسير خود را تا حد زيادی گم می کند اما سعی دارد این مسیر رو بیش از این گم نکند. داستان کله ی اسب از آن داستان های آموزنده است که با ديدی بالا به اتفاقات ابتدايی انقلاب من الجمله حوادث کردستان نگاه می کند. پايان داستان که مربوط به سطرهايی هست که سربازان در کاميون در راه بازگشت از خطوت مقدم به خانه هايشان هستند پايانی اميدوار کننده و زيباست جايی که سربازان همه با هم همراه با راننده کردشان آوازی دسته جمعی ميخوانند آوازی که نشان دهنده اتهاد و همدلی مردم اين مرز و بوم است.

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۰

بیژن و بنفشه

روايت زندگانی دو پسر که زمانی دوستان صميمی يکديگر بوده اند و بعد از 27 سال دوباره يکديگر را ملاقات می کنند. 27 سالی که يکی از دو دوست از کشور خارج شده است و حتی برای مراسم مرگ مادرس نيز به ايران نيامده و اکنون که پا به ايران گذاشته برای مشخص کردن سهم ارث و ميراث خود است. داستان بيژن و بنفشه به خوبی کاراکتر های کم خودش رو تعريف کرده و آنها را در موقعيت های زندگی قرار داده است و خواندنش به دوستان توثيه ميشه چون هم داستان نسبتا کوتاهی هست و هم روان

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۰

قسمت دیگران


مجموعه اي از 7 داستان کوتاه به قلم جعفر مدرس صادقی است که نويسنده در سال 1383 اين داستان ها را که سال ها قبل به تحرير در آورده بود پس از 19 سال دوباره اصلاح و ويرايش کرده و آن را به چاپ رسانده است. در کل مجموعه داستان های کتاب مجموعه اي خوبی نبود شايد بهترين داستان، داستان پنجم با نام روزی که رفتم بليط قطار بخرم بود وگرنه بقيه داستان ها به نظر من داستان های معمولی و ساده اي بودند

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰

شریک جرم


شریک جرم/ جعفر مدرس صادقی
شريک جرم اولين کتابی است که از جعفر مدرس صادقی نويسنده معاصر و دوست داشتنی اصفهانی خوندم فردی که خيلی از هنر دوستان او را با رمان تحسين شده گاو خونی ميشناسند رمانی که براساس آن فيلمی نيز توسط   بهروز افخمی ساخته شده است.داستان کتاب جرم در مورد جوانی به نام کسرا است که در سال 58 بر اثر اشتباه و جو انقلابی آن زمان دو هفته مهمان زندان می شود و در آنجا با فردی به نام حسين آشنا می شود فردی که ادعا می کند او سينما رکس را در آبادان آتش زده است و با عث آن جنايت شده، جنايتی که بيش از 300 کشته بر جای گذاشته است. اما هيچ کس حرف حسين را باور نمی کند و همگان فکر می کنند او ديوانه است. حسين و کسرا پس از آزادی از زندان هر يک به دنبال هدفی هستند. کسرا به دنبال اين است که به زنش و خانواده زنش ثابت کند که مجرم نيست و در زندان بوده است و در مدت اين دو هفته با خواهر زنش ارتباط نداشته و حسين به دنبال اين است که ثابت کند مجرم است و يک جانی خطرناک، جنايتکاری که بايد به سزای عمل انقلابيش برسد. داستان خيلی خوب روايت شده بود اما متاسفانه نيمه پايانی و پايان داستان به هيچ وجه خوب بيان و تمام نشده بود و بحث چند شخصيتی کاراکتر اول داستان به خوبی پخته نشده بود و البته قسمت های مربوط به مهمانی آخر کتاب هم به نظرم خيلی سرسری گرفته شده بود به خصوص مرگ 4 نفر بر اثر ديدن يک سگی که آتش گرفته.اما در کل داستان فضا سازی خوبی داشت و شما تا پايان داستان با آن همراه خواهيد شد.

جملات زيبايی از کتاب:
خاصيت انقلاب اين است که هر کس کار بدی بکند از او تقدير می کنند اگر شيشه بانک ها را بشکند يک عمل انقلابی است.

خاصيت انقلاب اين است که دختران زيبا همانند دختران تحصيل کرده زشت می شوند و زشتی زيبايی تلقی می شود.